سخن اخیر امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان که گفت ملاعمر مخالفان را «تا کولاب جارو کرد»، فراتر از یک تعبیر تند و پیروزمندانه است. این جمله اگر در متن تاریخ سیاسی افغانستان خوانده شود میتواند پردهای از ذهنیت قدرتی را کنار بزند که هنوز سیاست را نه بر مبنای شهروندی و مشارکت بلکه بر مدار غلبه ، حذف و به حاشیهراندن دیگری میبیند.
مساله در اینجا تنها یک واژه نیست ، مساله معنایی است که پشت آن ایستاده است. «جارو کردن» مخالفان، آن هم در اشاره به یک جغرافیای مشخص و با بار قومی شناختهشده، مخالف سیاسی را از جایگاه یک رقیب به جایگاه «عنصر مزاحم» فرو میکاهد . کسی که به جای مشارکت در نظم سیاسی باید از میدان بیرون رانده شود.
از منظر مفهوم هژمونی نزد آنتونیو گرامشی، سلطه تنها با زور پایدار نمیماند بلکه زمانی عمیق میشود که گروه مسلط بتواند روایت خود از قدرت و تاریخ را به روایت غالب تبدیل کند. در این معنا چنین ادبیاتی میتواند بازتاب نوعی تصور از افغانستان باشد که در آن «غالب » در جایگاه ارباب حق تعریف نظم سیاسی را دارد و «مغلوب» باید موقعیت حاشیه ای خویش را در جایگاه رعیت بپذیرد.
اینجا مفهوم دیگریسازی (Othering) نیز اهمیت پیدا میکند. هنگامی که یک گروه، هویت سیاسی خود را در برابر یک «دیگری» تعریف میکند تفاوت قومی و منطقهای میتواند از یک واقعیت اجتماعی به یک مرز سیاسی میان خودی و غیرخودی تبدیل شود. این همان نقطهای است که هویت قومی به جای آنکه یکی از اجزای متکثر جامعه باشد به معیار توزیع قدرت و تعیین تعلق سیاسی تبدیل میشود.
اما درباره طالبان باید یک گام فراتر رفت. بحث فقط نقد یک حکومت نیست زیرا طالبان هنوز حتی با معیارهای حداقلی یک دولت مدرن و فراگیر فاصله جدی دارند. دولت در معنای سیاسی و حقوقی آن صرفاً کنترل سرزمین و داشتن دستگاه اداری و امنیتی نیست. دولت مدرن باید بر قواعد، نهادهای فراگیر ، حقوق شهروندی، پاسخگویی و نوعی رابطه متقابل میان حاکمیت و جامعه استوار باشد. طالبان بیشتر یک ساختار انحصاری قدرت ساختهاند تا یک نظم سیاسی مبتنی بر شهروندی برابر.
از این منظر، مساله اصلی افغانستان فقط «چه کسی حکومت میکند؟» نیست ، پرسش بنیادیتر این است که چه نوع رابطهای میان قدرت و جامعه برقرار شده است؟
اگر حکومت جامعه را مجموعهای از پیروان و مخالفان ببیند و نه مجموعهای از شهروندان دارای حقوق برابر، دولتسازی جای خود را به سلطهگری میدهد. اگر مخالف سیاسی به دشمن تبدیل شود، تکثر سیاسی بیمعنا میشود و اگر هویت قومی در زبان قدرت به معیار خودی و بیگانه بدل شود، پروژه ملتسازی از درون تهی میگردد.
این مسئله از منظر دولتسازی و ملتسازی اهمیت اساسی دارد. ملت را نمیتوان صرفاً با کنترل جغرافیا یا یکسانسازی اجباری ساخت. ملت زمانی شکل میگیرد که انسانهای متفاوت با زبانها، قومیتها و باورهای مختلف، خود را اعضای یک جامعه سیاسی بدانند و اطمینان داشته باشند که هیچ گروهی مالک انحصاری کشور نیست.
افغانستان دقیقاً از همینجا آسیب دیده است: هرگاه یک گروه، پیروزی خود را پیروزی بر «دیگری» دانسته، شکست رقیب را پایان مسئله تصور کرده است؛ در حالی که حذف سیاسی یک گروه، الزاماً مسئله آن گروه را حذف نمیکند بلکه میتواند آن را به حافظه جمعی، بیاعتمادی و مقاومت منتقل کند.
بنابراین، «جارو کردن» اگرچه شاید در ادبیات یک فرمانده یا مقام سیاسی نشانه قدرت تلقی شود، از منظر دولتسازی نشانه دیگری است: نشانه ناتوانی در تبدیل پیروزی نظامی به مشروعیت سیاسی.
قدرت میتواند مخالف را سرکوب کند اما نمیتواند با سرکوب، رضایت تولید کند. میتواند سرزمین را کنترل کند اما نمیتواند صرفاً با کنترل، ملت بسازد. میتواند صدای رقیب را خاموش کند اما نمیتواند با خاموشی، اختلافات تاریخی جامعه را از میان ببرد.
و شاید مهمترین پرسش همین باشد:
اگر مخالف را «جارو» میکنید، پس شهروند را کجا میخواهید؟
افغانستان برای عبور از چرخه تاریخی خشونت به فاتح تازه نیاز ندارد به پایان منطق غالب و مغلوب نیاز دارد. آینده این کشور زمانی میتواند از گذشته فاصله بگیرد که قدرت، ملک هیچ قوم و گروهی نباشد و «دیگری» نه دشمنی برای حذف، بلکه شهروندی با حق برابر برای حضور در ساختن آینده باشد.
و این همان چیزی است که طالبان، با ساختار کنونی قدرتشان، هنوز فاصلهای عمیق با آن دارند.