برای من، استقلال تنها بیرون راندن یک قدرت بیگانه از سرزمین نیست؛ استقلال زمانی ارزش واقعی و ماندگار پیدا میکند که پس از بهدستآوردنش، از آرمانهایی که مردم برای آن مبارزه کردهاند پاسداری شود و از دستاوردهای آن حفاظت گردد. چه بسیار ملتهایی که برای آزادی جنگیدهاند، اما پس از رسیدن به استقلال، راهی را پیمودهاند که با خواستهها و باورهای بخش بزرگی از همان مردم فاصله داشته است.
افغانستان جامعهای سنتی، دینی و عمیقاً پیوندخورده با ارزشهای اسلامی بوده است. بخش بزرگی از مبارزات مردم این سرزمین در برابر قدرتهای خارجی نیز با انگیزههای دینی، دفاع از هویت و حفظ استقلال همراه بوده است. از همین منظر، نمیتوان استقلال افغانستان را تنها یک رویداد سیاسی دانست؛ استقلال برای مردم این سرزمین مفهومی فراتر داشت و با دین، عزت، هویت و اختیار در تعیین سرنوشت خود پیوند خورده بود.
امانالله خان بیتردید در تاریخ معاصر افغانستان با مسئله استقلال و رهایی کشور از نفوذ خارجی پیوندی مهم دارد و نام او در این زمینه ماندگار است. اما به باور من، ارزش استقلال تنها به لحظهای که بهدست میآید محدود نمیشود؛ مهمتر از آن، مسیری است که پس از استقلال پیموده میشود. در سالهای پس از سفر امانالله خان به اروپا، بخشی از سیاستهای اصلاحی او با باورهای دینی و سنتهای عمیق جامعه افغانستان اصطکاک پیدا کرد. مسئله حجاب، نوع پوشش، برخی اصلاحات اجتماعی و تلاش برای تغییر سریع ساختارهای سنتی، در جامعهای که هنوز آمادگی پذیرش چنین تغییراتی را نداشت، واکنشهای گستردهای برانگیخت. از همینجا بود که شکاف میان حکومت و بخشی از جامعه عمیقتر شد.
اینجاست که نام حبیبالله کلکانی، معروف به بچه سقاو، برای من اهمیت پیدا میکند.
اهمیت او تنها در این نیست که توانست در مدت کوتاهی قدرت را در کابل به دست گیرد؛ اهمیت او در این است که در شعار و رویکرد سیاسی خود، تلاش کرد خود را در کنار باورهای دینی و خواستههای سنتی مردم قرار دهد. او در برابر اصلاحاتی که بخشی از جامعه آن را ناسازگار با ارزشهای اسلامی و فرهنگی خود میدید، موضع گرفت و با تأکید بر شریعت و سنت، تلاش کرد حکومتش را بر پایه همان ارزشها تعریف کند. لقب «خادم دین رسولالله» نیز بازتاب همین تصویر و گفتمان بود.
من حبیبالله کلکانی را نه یک شخصیت بینقص و نه یک قهرمان فراتر از نقد میدانم. تاریخ را نباید به افسانه تبدیل کرد. دوره حکومت او کوتاه بود، کشور در آشوب و بحران قرار داشت و تصمیمها و عملکردهای همه طرفهای آن دوره را باید در متن پیچیده سیاسی و اجتماعی همان زمان سنجید. اما نمیتوان انکار کرد که ظهور او نشان داد میان حکومت و مردم، بهویژه در جامعهای سنتی و مذهبی، فاصلهای جدی ایجاد شده بود؛ فاصلهای که اگر نادیده گرفته شود، حتی بزرگترین دستاوردهای سیاسی نیز ممکن است دوام نیاورد.
از همین زاویه، حبیبالله کلکانی برای من نماد یک پرسش تاریخی است: استقلال برای چه بهدست میآید و پس از آن، قرار است از چه چیزی پاسداری شود؟
اگر مردم برای استقلال جنگیده باشند اما پس از استقلال احساس کنند ارزشها، باورها و هویتشان نادیده گرفته شده است، طبیعی است که میان «استقلال سیاسی» و «استقلال واقعی» تفاوت قائل شوند. استقلال واقعی زمانی معنا پیدا میکند که ملت بتواند هم سرنوشت سیاسی خویش را تعیین کند و هم بر اساس باورها، فرهنگ و ارزشهای خودش مسیر آینده را بسازد.
به همین دلیل، وقتی از حبیبالله کلکانی سخن میگویم، پیش از هر چیز به غیرت، شجاعت، عیاری و جسارت او در برابر قدرت میاندیشم؛ به مردی که از میان مردم برخاست، نه از خاندان سلطنتی و نه از طبقهای که قدرت را میراث خانوادگی خود میدانست. او نشان داد که در افغانستان، قدرت تنها با تاج و نسب تعریف نمیشود و مردی از میان مردم نیز میتواند معادلات سیاسی یک کشور را دگرگون کند.
شاید مهمترین درس آن دوره همین باشد: گرفتن استقلال یک مرحله است، اما حفظ آرمانهای استقلال مرحلهای دشوارتر. آزادی اگر با مسئولیت همراه نباشد، استقلال اگر با حفظ هویت همراه نشود و قدرت اگر از مردم فاصله بگیرد، هیچکدام تضمینکننده آینده یک ملت نخواهد بود.
تاریخ افغانستان پر از مردانی است که برای این سرزمین جنگیدند؛ اما وظیفه نسل امروز تنها ستایش آنان نیست. وظیفه ما فهمیدن چرایی مبارزه آنان، شناخت اشتباهاتشان، پاسداری از دستاوردها و جلوگیری از تکرار شکستهای گذشته است.
برای من، حبیبالله کلکانی بخشی از همین پرسش بزرگ تاریخ افغانستان است؛ پرسشی درباره استقلال، ایمان، هویت، مردم و مسئولیتی که پس از پیروزی بر دوش یک ملت گذاشته میشود.