دیدن صحنههای دلخراش جانباختن نوجوانان و جوانان بلخی و اشکهای بیپایان مادران و پدرانی که چشمانتظار بازگشت فرزندانشان بودند، وجدان هر انسان آزاده را به لرزه درمیآورد. این جوانان نه برای تفریح و نه از سر هوس، بلکه برای فرار از فقر، بیکاری، گرسنگی و آیندهای مبهم، خانه و کاشانه خود را ترک کردند. آنان در حقیقت میان دو مرگ دست به انتخاب زدند؛ مرگ تدریجی در وطن یا مرگ احتمالی در مسیر مهاجرت.
تاریخ بشر، صفحات تاریکی را در حافظه خود ثبت کرده است؛ یکی از سیاهترین آنها تجارت برده آفریقایی است. میلیونها انسان سیاهپوست، نه به عنوان انسان، بلکه به عنوان کالا خرید و فروش شدند. سوداگران انسان، آنان را در کشتیها زنجیر میکردند، کرامتشان را میگرفتند و از رنج و بیچارگیشان ثروت میاندوختند. انسان در آن دوران قیمت داشت؛ قیمت او را بازار تعیین میکرد، نه منزلت انسانیاش.
امروز جهان مدعی است که بردهداری پایان یافته است، اما آیا واقعاً چنین است؟ اگر زنجیرهای آهنین برداشته شدهاند، زنجیرهای فقر، گرسنگی، بیکاری و ناامیدی جای آن را نگرفتهاند؟ اگر دیروز بردگان در بازارها معامله میشدند، امروز هزاران جوان درمانده در بازار قاچاق انسان، میان مرزها و بیابانها و دریاها دست به دست نمیشوند؟
مافیای قاچاق انسان همان کاری را انجام میدهد که بردهفروشان قرنهای گذشته انجام میدادند؛ تنها ابزارها تغییر کردهاند. دیروز بردهفروش از فروش انسان سود میبرد، امروز قاچاقچی انسان از انتقال او. دیروز کشتیهای برده حامل انسانهای اسیر بودند، امروز موترهای کانتینری، قایقهای فرسوده، مسیرهای یخزده کوهستان و بیابانهای سوزان، همان نقش را ایفا میکنند. دیروز بردگان در میانه راه از گرسنگی و بیماری جان میدادند، امروز مهاجران در آب، آتش، سرما، تشنگی و تیراندازی مرزها قربانی میشوند.
شباهت این دو پدیده در این نیست که از لحاظ حقوقی یکسان باشند، بلکه در این است که در هر دو، انسان به وسیلهای برای کسب درآمد تبدیل میشود. کرامت انسانی قربانی سودجویی میشود و زندگی انسان ارزش خود را در برابر پول از دست میدهد.
دردناکتر آنکه بسیاری از خانوادهها، همانند خانوادههای فقیر در دوران بردهداری، آخرین دارایی خود را میفروشند تا هزینه سفر فرزندشان را فراهم کنند. خانه، زمین، طلا و حتی قرضهای سنگین، همه قربانی رؤیای نجات میشوند؛ رؤیایی که در بسیاری از موارد به تابوتی خاموش ختم میشود.
مسئولیت این تراژدی تنها بر دوش قاچاقچیان انسان نیست. هر دولتی که خود را مسئول سرنوشت مردم میداند، وظیفه دارد زمینه اشتغال، امنیت اقتصادی و امید به آینده را فراهم سازد. وقتی جوان یک کشور برای یافتن یک لقمه نان، حاضر میشود جان خود را به دست مافیای قاچاق بسپارد، این تنها شکست یک فرد نیست؛ این شکست سیاستگذاری، مدیریت اقتصادی و برنامهریزی اجتماعی است.
سالها جنگ عامل اصلی مهاجرت معرفی میشد، اما امروز که شدت جنگ نسبت به گذشته کاهش یافته است، چرا صفهای مهاجرت کوتاهتر نشدهاند؟ پاسخ را باید در فقر، بیکاری، نبود فرصتهای شغلی، ناامیدی و ضعف مدیریت جستوجو کرد. تا زمانی که ریشههای این بحران خشکیده نشود، هیچ دیوار مرزی، هیچ سیم خاردار و هیچ برخورد امنیتی قادر به توقف مهاجرت نخواهد بود.
از سوی دیگر، جامعه جهانی نیز نمیتواند خود را بیطرف نشان دهد. بسیاری از نهادهای بینالمللی سالهاست درباره مهاجرت نشست برگزار میکنند، گزارش مینویسند و بودجههای کلان دریافت میکنند، اما سهم واقعی مهاجر درمانده از این همه ساختار، همچنان تحقیر، بیپناهی و سرگردانی است. حقوق بشر زمانی معنا پیدا میکند که جان انسان، فارغ از ملیت و نژاد، ارزشمند شمرده شود؛ نه آنکه تنها در بیانیهها از کرامت انسان سخن گفته شود.
جوانان افغانستان سرمایههای این سرزمیناند. کشوری که جوانانش یا در گورستانهای مسیر مهاجرت دفن شوند یا در غربت فرسوده گردند، آیندهای آباد نخواهد داشت. توسعه، با فرار نیروی انسانی ممکن نیست؛ همان نیرویی که باید موتور حرکت جامعه باشد، امروز قربانی فقر و قاچاق انسان شده است.
اگر حاکمان واقعاً نگران آینده کشورند، نخستین گام، ایجاد فرصتهای واقعی کار، مبارزه بیامان با شبکههای قاچاق انسان و بازگرداندن امید به جامعه است. در غیر این صورت، تاریخ شاید روزی درباره این عصر نیز همان قضاوتی را داشته باشد که امروز درباره دوران تجارت برده دارد؛ دورانی که انسان، به جای آنکه صاحب کرامت باشد، وسیلهای برای سود دیگران بود.