در دشتِ مارگو، باد هر روز ردِ پای کسانی را پاک میکند که با رؤیای یک زندگی بهتر از این مسیر گذشتهاند؛ جوانانی که نه برای ماجراجویی و نهتنها برای عبور از یک مرز، بلکه برای پیدا کردن کار، کمک به خانواده و ساختنِ آیندهای که در وطن برایشان دور از دسترس شده بود، راه افتادند.
آنان چیزی جز امید با خود نداشتند؛ امید به درآمدی اندک، به یک فرصتِ کاری، به اینکه شاید در آنسوی مرز بتوانند زندگی خود و خانوادهشان را اندکی بهتر سازند.
اما میانِ آفتاب سوزان، سکوت سنگین بیابان و ریگزارهای بیپایان نیمروز، سفرشان از جستوجوی زندگی به روایتِ مرگ تبدیل شد.
در تازهترین مورد، ۱۹ جوانِ افغانستانی که قصد داشتند از مسیرهای غیرقانونی خود را به ایران برسانند، در «دشت مارگوی اُستان نیمروز» ناپدید شدند. پیکرِ پنج تن آنان که باشندگان اُستان بلخ بودند، پیدا شده است و از سرنوشت ۱۴ تن دیگر هنوز خبری روشن در دست نیست.
اما این تنها داستانِ یک حادثه در یک بیابان نیست.
این داستانِ نسلی است که برای یافتن فرصت، راههای دشوار را انتخاب میکند؛ نسلی که میانِ ماندن و رفتن، میانِ امید و ناامیدی، تصمیمهایی میگیرد که گاهی بهای آن بسیار سنگین است.
پیش از آنکه ریگزارها آنان را ببلعد:
هیچیک از این جوانان با رؤیای پایان یافتنِ زندگیشان در میان شنهای داغ دشت مارگو از خانه بیرون نشده بودند.
هر کدام شاید تصویری ساده از آینده داشتند:
- یک کار پیدا شود.
- درآمدی بهدست آید.
- پولی برای خانه فرستاده شود.
و خانوادهای که چشمِ امید به آنان بسته است، نفس راحتی بکشد.
اما برای بسیاری از جوانانِ افغانستان، راه رسیدن به همین خواستههای ساده، روزبهروز دشوارتر شده است.
مهاجرت برای بسیاری، انتخابِ نخست نیست؛ آخرین گزینهای است که پس از بسته شدن راههای دیگر به آن فکر میکنند.
جوانی که ماهها و سالها دنبالِ کار میگردد، جوانی که نمیتواند نیازهای خانوادهاش را تأمین کند و جوانی که آینده خود را مبهم میبیند، ممکن است خطرِ یک مسیر ناشناخته را به بیسرانجامی ماندن ترجیح دهد.
۱۹ نفر؛ ۱۹ زندگی، ۱۹ خانواده:
در خبرها، گاهی یک عددِ کوچک میتواند یک فاجعه بزرگ را پنهان کند.
۱۹ نفر.
اما پشتِ این عدد، ۱۹ زندگی وجود دارد.
۱۹ خانواده.
۱۹ مجموعه از خاطرات، امیدها و انتظارها.
هر کدام از این جوانان، پیش از آنکه نامشان در گزارشهای خبری بیاید، عضوی از یک خانواده بودند؛ پسری که کسی چشمبهراهِ بازگشتش بود، برادری که مسئولیتی بر دوش داشت، دوستی که جای خالیاش احساس خواهد شد.
پنج خانواده در بلخ اکنون با خبرِ تلخ از دست دادن عزیزانشان روبهرو هستند.
اما برای ۱۴ خانواده دیگر، درد هنوز در میانِ امید و ترس ادامه دارد.
آنان نه میتوانند با یک خبرِ قطعی سوگواری کنند و نه میتوانند انتظار بازگشت را کنار بگذارند.
گاهی ناپدید شدن، از یک خبر تلخ هم سنگینتر است؛ زیرا انسان را میانِ دو جهان نگه میدارد:
«میان امید و فقدان.»
دشتِ مارگو؛ جایی که ردِ پاها ناپدید میشوند:
بیابان برخلافِ شهر، نشانههای زیادی از انسان باقی نمیگذارد.
در شهر، یک خانه، یک کوچه، یک شماره تلفن یا یک آشنا میتواند مسیرِ بازگشت باشد.
اما در ریگزار، باد میتواند ردِ پاها را پاک کند.
آخرین مسیرها را محو کند.
و انسان را در سکوتِ بیپایان تنها بگذارد.
دشتِ مارگو تنها یک نقطه جغرافیایی نیست؛ برای خانوادههایی که عزیزانشان در این مسیر ناپدید شدهاند، به نمادی از یک پرسش بیپاسخ تبدیل شده است:
«چه بر سرِ آنان آمد؟»
آغازِ سفر در بلخ بود، نه در نیمروز:
حادثه در نیمروز رخ داد، اما آغازِ آن کیلومترها دورتر بود؛ در خانههایی در بلخ که جوانانش با یک پرسش دشوار روبهرو بودند:
«بمانم یا بروم؟»
این پرسش پیش از حرکت بهسویِ مرز شکل میگیرد.
در ذهنِ جوانی که کار پیدا نمیکند.
در نگرانی خانوادهای که درآمد کافی ندارد.
در احساسِ کسی که میبیند سالهای جوانیاش میگذرد، اما راه روشنی پیشِ رویش نیست.
دشتِ مارگو پایان یک سفر بود؛ اما آغاز این سفر، سالها پیشتر، در دلِ مشکلاتی شکل گرفته بود که بسیاری از جوانان افغانستان هر روز با آن روبهرو هستند.
آغازِ سفر؛ جایی که امید و ناچاری به هم رسیدند:
در بسیاری از خانوادههای افغانستان، تصمیمِ رفتن یک تصمیم ساده نیست.
یک جوان وقتی از خانه بیرون میشود، تنها یک کولهپشتی با خود نمیبرد؛ نگرانیهای یک خانواده را نیز با خود حمل میکند.
او شاید برای خودش میرود، اما دلیلِ رفتنش اغلب به دیگران گره خورده است:
- به مادری که هزینه درمان میخواهد؛
- به پدری که توانِ کارش کمتر شده است؛
- به خواهر و برادری که چشم بهدستِ او دارند؛
- به خانوادهای که درآمدشان با هزینههای زندگی هماهنگ نیست.
برای همین، بسیاری از جوانانی که راهِ مهاجرت را انتخاب میکنند، خود را تنها مسافر نمیبینند؛ خود را مسئول میبینند.
مسئولِ نجات یک خانواده.
بلخ؛ سرزمینِ جوانانی که دنبال فرصت میگردند:
بلخ، مانندِ بسیاری از اُستانهای افغانستان، جمعیت جوان بزرگی دارد؛ نسلی که میتواند نیروی اصلی توسعه اقتصادی و اجتماعی کشور باشد.
اما در سالهای اخیر، بسیاری از جوانان این اُستان با یک واقعیتِ دشوار روبهرو شدهاند:
- تحصیل کردهاند، اما کارِ مناسب پیدا نکردهاند.
- مهارت آموختهاند، اما بازارِ کافی برای استفاده از آن وجود ندارد.
- توانایی دارند، اما فرصت محدود است.
در چنین شرایطی، مهاجرت برای برخی به یک راهِ نجات تبدیل میشود؛ راهی که گاهی با خطرهای جدی همراه است.
جوانی که سالها منتظرِ یک فرصت کاری مانده است، ممکن است در برابر وعده یک کار در آنسوی مرز، خطر یک مسیر ناشناخته را بپذیرد.
وقتی نان، انسان را بهراه میاندازد:
بخشِ بزرگی از مهاجرتهای افغانستان یک ریشه مشترک دارد:
«جستوجوی نان.»
این واژه ساده است، اما پشتِ آن مجموعهای از فشارهای بزرگ قرار دارد.
نان یعنی:
- پرداختِ کرایه خانه؛
- تأمینِ هزینه خانواده؛
- پرداختِ قرضها؛
- ساختنِ یک زندگی آبرومند؛
- کمک به والدین.
برای جوانی که در داخل کشور فرصت کافی پیدا نمیکند، کار در بیرون از مرزها گاهی تنها راهی بهنظر میرسد که میتواند او را از فشار اقتصادی بیرون کند.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که مسیرِ قانونی و امن برای رسیدن به این هدف وجود ندارد.
در آنجاست که قاچاقبران وارد میشوند؛ کسانی که از ناچاری مردم، تجارت میسازند.
مهاجرت؛ انتخابِ اول نیست، انتخاب آخر است:
بسیاری از کسانی که واردِ مسیرهای غیرقانونی مهاجرت میشوند، خطرها را نمیدانند.
اما بسیاری نیز میدانند:
- میدانند راهِ آسان نیست.
- میدانند ممکن است گرفتار شوند.
- میدانند پولشان از بین برود.
- میدانند ممکن است به مقصد نرسند.
اما در ذهنِ آنان یک مقایسه تلخ شکل میگیرد:
«خطرِ رفتن در برابر دشواری ماندن.»
وقتی یک جوان احساس کند سالهای جوانیاش بدون فرصت میگذرد، حتی یک مسیرِ خطرناک میتواند شبیه یک فرصت بهنظر برسد.
گاهی انسان بهسوی خطر نمیرود؛ گاهی از بنبستی فرار میکند که دیگر راهی در آن نمیبیند.
خانههایی که با پولِ مهاجران نفس میکشند:
مهاجرتِ افغانستانیها تنها داستان رفتن نیست؛ داستان خانوادههایی است که زندگیشان به درآمد یک عضو خانواده وابسته شده است.
در بسیاری از مناطق افغانستان، پولی که مهاجران از بیرون میفرستند، بخشی از هزینههای روزمره خانوادهها را تأمین میکند.
این پول برای بسیاری فقط درآمد نیست:
- پولِ مکتب کودکان است.
- هزینه درمان است.
- خرجِ خانه است.
- راهی برای عبور از یک بحرانِ اقتصادی است.
به همین دلیل، وقتی یک جوان در مسیرِ مهاجرت ناپدید میشود، یک خانواده تنها یک عضو خود را از دست نمیدهد؛ یک منبع امید و پشتیبانی را نیز از دست میدهد.
نسلی که میانِ رؤیا و واقعیت گیر مانده است:
جوانانِ افغانستان در شرایطی بزرگ شدهاند که چندین بحران را پشتِ سر گذاشتهاند:
- جنگ؛
- بیثباتی؛
- بحرانِ اقتصادی؛
- تغییرات سیاسی؛
- و کاهش فرصتها.
بسیاری از آنان از کودکی با مفهوم ناامنی آشنا شدهاند و در جوانی با مفهوم بیآیندهگی روبهرو شدهاند.
نسلی که باید سازنده آینده باشد، اکنون بخش بزرگی از انرژی خود را صرفِ پیدا کردن راه خروج میکند.
این تنها یک بحران مهاجرت نیست؛ بحرانِ از دست رفتن امید است.
پشتِ هر سفر، یک محاسبه خاموش وجود دارد:
پیش از حرکت، هر مهاجر یک محاسبه انجام میدهد.
نه با کاغذ و قلم؛ با زندگی خودش.
- چه چیزی را از دست میدهم اگر بمانم؟
- چه چیزی بهدست میآورم اگر بروم؟
این محاسبه همیشه منطقی نیست؛ زیرا شرایطی که انسان را به آن نقطه رسانده، خودش غیرعادی است.
جوانی که انتخابهای زیادی داشته باشد، شاید راه امنتر را انتخاب کند.
اما جوانی که احساس کند انتخابهایش محدود شده، ممکن است خطر را بپذیرد.
از خانه تا مرز؛ فاصلهای پر از امید و ترس:
برای خانوادههای این جوانان، سفر از همان لحظه خداحافظی آغاز میشود.
لحظهای که مادر دعا میکند.
پدر توصیه میکند مراقبِ خود باشد.
دوستان وعده دیدار دوباره میدهند.
و جوان با یک جمله ساده خانه را ترک میکند:
«وقتی رسیدم، خبر میدهم.»
گاهی همین آخرین جملهای است که خانواده از او میشنوند.
اما پرسش بزرگتر باقی است:
حادثه دشتِ مارگو تنها درباره یک تصمیم فردی نیست.
هر مهاجرت، پشتِ خود مجموعهای از شرایط دارد:
- اقتصاد؛
- فرصت؛
- امنیت؛
- اعتماد به آینده.
وقتی این عوامل ضعیف شوند، مسیرهای خطرناک برای برخی قابل انتخاب میشوند.
و اینجاست که داستانِ ۱۹ جوان بلخی، از یک حادثه محلی فراتر میرود.
این داستان، روایتِ هزاران جوان دیگری است که هر روز میانِ ماندن و رفتن تصمیم میگیرند.
راهی که بسیاری میدانند خطرناک است؛ نیمروز، قاچاقبران و مقصدی بهنامِ ایران:
برای بسیاری از جوانانی که تصمیم به مهاجرت میگیرند، پایانِ راه در ذهنشان روشن است؛ رسیدن به کار، پیدا کردن درآمد و ساختن زندگی بهتر.
اما چیزی که کمتر دیده میشود، مسیری است که میانِ خانه و مقصد قرار دارد.
مسیرهایی خاموش، دور از چشم مردم و گاهی بدون هیچ تضمینی برای بازگشت.
دشتِ مارگو یکی از همین نقاط است؛ جایی که فاصله میان یک رؤیا و واقعیت، گاهی در چند ساعت بیابان خلاصه میشود.
نیمروز؛ مرزی میان امید و خطر:
اُستان نیمروز بهدلیلِ موقعیت جغرافیایی و هممرزی با ایران، سالها یکی از مسیرهای اصلی رفتوآمد مهاجران افغانستانی بوده است.
این اُستان از یکسو برای بسیاری نمادِ راه رسیدن به فرصتهای اقتصادی در آنسوی مرز است، اما از سوی دیگر، جغرافیای دشوار آن خطرهای بزرگی در خود دارد.
مناطقِ وسیع بیابانی، فاصله زیاد میان آبادیها، گرمای شدید و محدودیت دسترسی به خدمات امدادی، مسیرهای غیرقانونی را به آزمونی سخت برای کسانی تبدیل میکند که از آن عبور میکنند.
در چنین شرایطی، یک اشتباه کوچک میتواند به یک تراژدی بزرگ تبدیل شود:
- یک خرابی موتر؛
- تمام شدنِ آب؛
- گم شدنِ مسیر؛
- یا چند ساعت تأخیر در رسیدنِ کمک.
بیابان؛ دشمنِ خاموش مسافران:
خطر مهاجرت غیرقانونی تنها از مرز و قانون عبور نمیکند.
گاهی خودِ طبیعت بزرگترین مانع است.
در مسیرهای بیابانی، مهاجران با مشکلاتی روبهرو میشوند که مقابله با آن برای یک گروه غیرمجهز بسیار دشوار است:
- گرمای شدیدِ روز؛
- کمبود آبِ آشامیدنی؛
- خستگی جسمی؛
- نبودِ امکانات صحی؛
- فاصله از مراکزِ امدادی.
کسانی که این مسیرها را انتخاب میکنند، معمولاً با یک تصویر ساده حرکت میکنند:
«رسیدن.»
اما میانِ حرکت و رسیدن، گاهی شرایطی قرار میگیرد که از کنترل انسان خارج میشود.
قاچاقبران؛ تجارت با آرزوهای انسانها:
در کنارِ عوامل اقتصادی و اجتماعی مهاجرت، یک شبکه پنهان نیز از این وضعیت سود میبرد:
«قاچاقبرانِ انسان.»
برای آنان، مهاجرت یک معامله است.
اما برای مهاجر، یک تصمیمِ بزرگ زندگی.
قاچاقبران معمولاً با وعدههایی مانند:
- رسیدنِ آسان؛
- عبورِ سریع؛
- امنیت مسیر؛
- و پیدا شدنِ کار،
افراد را جذب میکنند.
اما واقعیت بسیاری از این سفرها متفاوت است.
مهاجر ممکن است با وسیلهای نامناسب، در شرایط دشوار، بدون اطلاعات کافی و بدون تضمین امنیت، واردِ مسیری شود که پایان آن نامعلوم است.
فقر؛ بازاری برای قاچاقِ انسان:
قاچاقِ انسان در خلأ شکل نمیگیرد.
هرجا ناامیدی، فقر و نبود فرصت افزایش یابد، زمینه برای سوءاستفاده نیز بیشتر میشود.
جوانی که کار ندارد، خانوادهای که درآمد کافی ندارد و فردی که آینده را مبهم میبیند، هدف آسانتری برای وعدههای فریبنده میشود.
قاچاقبران از یک نیازِ واقعی استفاده میکنند:
«نیاز به زندگی بهتر.»
اما نتیجه برای برخی، از دسترفتنِ همان زندگی است.
ایران؛ مقصدی نزدیک برای رؤیاهای دور:
برای دههها، ایران یکی از مهمترین مقصدهای مهاجران افغانستانی بوده است.
نزدیکی جغرافیایی، زبانِ مشترک و نیاز بازار کار ایران به نیروی کار، باعث شده میلیونها افغانستانی در دورههای مختلف برای کار و زندگی به این کشور روی بیاورند.
بسیاری از مهاجرانِ افغانستانی در بخشهایی مانند:
* ساختمان؛
* کشاورزی؛
* خدمات؛
* کارهای روزمزدی؛
* و مشاغلِ سخت،
کار کردهاند.
برای خانوادههای زیادی در افغانستان، درآمد یک عضو خانواده در ایران، تفاوت میان تأمین نیازهای اساسی و ناتوانی اقتصادی بوده است.
اما زندگی مهاجر در ایران نیز همیشه آسان نیست.
میانِ کار و بیثباتی؛ زندگی مهاجران در آنسویِ مرز:
مهاجران افغانستانی در ایران با چالشهای مختلف روبهرو هستند:
* مشکلاتِ اقامتی؛
* نبود امنیتِ شغلی؛
* دشواری دسترسی به برخی خدمات؛
* نگرانی از اخراج؛
* و شرایط سختِ کاری.
با وجود این دشواریها، بسیاری بازهم این مسیر را انتخاب میکنند؛ زیرا در ذهن آنان، گزینههای داخل کشور محدودتر است.
این همان تناقض بزرگ مهاجرت است:
جایی که مقصد آسان نیست، اما مبدأ دشوارتر بهنظر میرسد.
مهاجرتِ غیرقانونی؛ نشانه یک بحران بزرگتر:
اگر یک جوان از مسیرِ قانونی و امن برای کار و مهاجرت برخوردار باشد، احتمال انتخاب راههای خطرناک کمتر میشود.
اما وقتی فرصتهای قانونی محدود باشد، مسیرهای غیرقانونی رشد میکنند.
به همین دلیل، مهاجرتِ غیرقانونی تنها یک مسئله مرزی نیست؛ نشانه مجموعهای از بحرانها است:
* بحرانِ اشتغال؛
* بحران اقتصاد؛
* بحران فرصت؛
* و بحران اعتماد به آینده.
پشتِ آمار مهاجرت؛ انسانهایی با داستانهای شخصی:
در گزارشهای رسمی، مهاجرت معمولاً با اعداد بیان میشود:
* تعدادِ مهاجران؛
* تعداد بازگشتکنندگان؛
* تعداد افراد عبورکننده از مرز.
اما پشتِ هر عدد، یک انسان قرار دارد.
* یک جوان.
* یک خانواده.
* یک تصمیم دشوار.
حادثه دشتِ مارگو نیز تنها یک رقم در آمار مهاجرت نیست.
پشتِ آن، خانوادههایی قرار دارند که یک روز منتظر خبر رسیدن عزیزانشان بودند و امروز منتظر یافتن نشانی از سرنوشت آنان هستند.
یک مسیر، یک پرسش:
وقتی یک جوان برای رسیدن به کار، خطرِ عبور از بیابان را میپذیرد، پرسش فقط این نیست که چرا چنین راهی را انتخاب کرد.
بزرگترین پرسش این است:
«چه شرایطی او را بهجایی رساند که این راه را ممکن، قابل قبول یا حتی ضروری دید؟»
پاسخِ این پرسش، ما را از مرزها و بیابانها به داخل کشور بازمیگرداند؛ به جایی که فرصتها ساخته یا از بین میروند.
وقتی یک نسل آیندهاش را بیرون از خانه جستوجو میکند؛ طالبان، فرصتها و پرسشِ مسئولیت:
حادثه دشتِ مارگو را نمیتوان تنها با نگاه کردن به یک مسیر بیابانی توضیح داد.
پشتِ آن چند کیلومتر ریگزار و یک مسیر طولانیتر وجود دارد؛ مسیری که از خانهها آغاز میشود، از بازارهای کمرونق میگذرد و به ذهن جوانانی میرسد که آینده خود را در جایی دورتر جستوجو میکنند.
مرگ ۱۹ جوان در نیمروز، تنها یک حادثه مرزی نیست؛ نشانه زخمی عمیقتر است؛ زخمی که از کمبودِ فرصت، کاهش امید و نگرانی درباره فردا شکل گرفته است.
افغانستان؛ کشوری با جوانانِ زیاد و فرصتهای کم:
افغانستان یکی از جوانترین کشورهای منطقه است؛ نسلی بزرگ که میتواند نیروی اصلی تولید، نوآوری و توسعه باشد.
اما فرصت زمانی معنا پیدا میکند که زمینه استفاده از آن وجود داشته باشد.
جوانی که آموزش میبیند، مهارت یاد میگیرد و سالهای مهمِ زندگیاش را پشت سر میگذارد، انتظار دارد بتواند در کشور خود کاری پیدا کند و زندگی مستقلی بسازد.
اما وقتی فاصله میان توانایی و فرصت زیاد شود، ناامیدی شکل میگیرد.
در چنین شرایطی، مهاجرت برای برخی جوانان نه یک انتخاب از روی علاقه، بلکه راهی برای فرار از محدودیتها میشود.
طالبان و بحرانِ فرصتهای کاری:
پس از بازگشت دوباره طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، افغانستان با مجموعهای از چالشهای اقتصادی و اجتماعی روبهرو شد.
کاهشِ کمکهای خارجی، مشکلات اقتصادی، کاهش سرمایهگذاری، محدودیتهای بانکی و وضعیت دشوار بازار کار، فشار بیشتری بر مردم وارد کرد.
منتقدان طالبان میگویند سیاستهای این حکومت، بهویژه در زمینه محدودیتهای آموزشی و اجتماعی، کاهشِ مشارکت بخشهایی از جامعه در اقتصاد و محدود شدن ارتباط با جهان، بر امید جوانان تأثیر منفی گذاشته است.
آنان استدلال میکنند که وقتی یک جوان احساس کند مسیرهای پیشرفت در داخلِ کشور محدود شده، احتمال انتخاب مهاجرت افزایش مییابد.
پاسخِ طالبان؛ مشکلات امروز، میراث گذشته:
طالبان اما روایتِ دیگری از وضعیت اقتصادی افغانستان ارائه میکنند.
مقامهای این حکومت مشکلات اقتصادی کشور را نتیجه دههها جنگ، فساد حکومتهای پیشین، وابستگی اقتصادی، کاهش کمکهای بینالمللی و فشارهای خارجی میدانند.
آنان تأکید کردهاند که برای توسعه اقتصادی، افزایشِ تجارت، پروژههای زیربنایی و ایجاد فرصتهای کاری تلاش میکنند.
با این حال، میانِ برنامهها و تجربه روزمره بسیاری از جوانان فاصلهای وجود دارد.
جوانی که هر روز برای پیدا کردن کار تلاش میکند، وضعیت اقتصادی را نه از پشت آمار و گزارشها، بلکه از زندگی خودش قضاوت میکند.
فاصله میانِ سیاست و زندگی روزمره:
در بحثهای سیاسی، بحران اقتصادی افغانستان معمولاً با واژههای بزرگی مانند:
* تحریم؛
* سرمایهگذاری؛
* توسعه؛
* و رشد اقتصادی،
توضیح داده میشود.
اما در زندگی یک جوان، این بحران گاهی شکل سادهتری دارد:
* نداشتنِ کار؛
* نداشتن درآمد؛
* نداشتن توانایی کمک به خانواده؛
* نداشتن تصویر روشن از آینده.
برای همین، مهاجرتِ جوانان را نمیتوان تنها با یک عامل توضیح داد.
این پدیده نتیجه مجموعهای از عوامل داخلی و خارجی است؛ اما در مرکز آن، یک انسان قرار دارد که میخواهد زندگی کند.
بحرانِ آموزش و فرصت برای آینده:
یکی از نگرانیهای مهم درباره آینده افغانستان، وضعیتِ آموزش و فرصتهای برابر برای جوانان است.
منتقدان میگویند محدودیتهای اعمالشده بر آموزش، بهویژه برای دختران و زنان، نهتنها بر نیمی از جامعه تأثیر گذاشته، بلکه در بلندمدت بر اقتصاد، بازار کار و سرمایه انسانی کشور نیز اثر خواهد داشت.
آنان باور دارند کشوری که بخشی از نیروی انسانی خود را از چرخه آموزش و کار دور کند، با بحرانِ عمیقتری در آینده روبهرو خواهد شد.
طالبان اما این سیاستها را بر اساس دیدگاه خود نسبت به نظام آموزشی و اجتماعی توجیه میکنند.
با این حال، پیامدهای اجتماعی و اقتصادی این تصمیمها همچنان یکی از موضوعاتِ اصلی بحث درباره آینده افغانستان است.
مهاجرتِ جوانان؛ از دست رفتن سرمایه انسانی:
هر جوانی که کشور را ترک میکند، تنها یک نیروی کار نیست که از بازار خارج میشود.
* او یک مهارت است.
* یک تجربه است.
* یک امکان برای ساختن آینده است.
وقتی هزاران جوان راه مهاجرت را انتخاب میکنند، افغانستان تنها جمعیت خود را از دست نمیدهد؛ بخشی از انرژی و توان ساختن فردا را نیز از دست میدهد.
این مسئله تنها مربوط به امروز نیست.
تأثیر آن میتواند سالها ادامه پیدا کند.
چه کسی مسئول است؟:
پاسخ به این پرسش ساده نیست.
مسئولیت را نمیتوان تنها بر دوشِ یک عامل گذاشت.
سالها جنگ، ناامنی، فقر، ضعفِ اقتصادی، مشکلات ساختاری، وضعیت سیاسی، محدودیتهای داخلی و فشارهای خارجی، همه در شکلگیری شرایط کنونی نقش داشتهاند.
اما در هر بحران، حکومتها مسئولیت ویژهای دارند؛ زیرا ایجادِ فرصت، تأمین زمینه رشد و فراهم کردن امکان زندگی آبرومند برای شهروندان، از وظایف اساسی هر نظام سیاسی است.
وقتی جوانان برای یافتن کار، راههای پرخطر را انتخاب میکنند، این یک هشدار برای هر جامعه و هر حکومت است.
پشتِ هر ریگ، یک نام؛ پشتِ هر نام، یک زندگی:
در دشتِ مارگو، آنچه باقی مانده فقط چند نشانه در میان شنها نیست.
پشتِ هر ردپایی که باد پاک میکند، یک داستان وجود دارد؛ داستان جوانی که پیش از سفر، شاید آخرین نگاهش را به خانه و خانواده انداخته بود، شاید وعده داده بود که دوباره برمیگردد و شاید تصور میکرد چند ماه بعد، با دستِ پر به خانوادهاش خواهد رسید.
اما برای برخی، مسیرِِ رسیدن به یک زندگی بهتر، به آخرین مسیر زندگی تبدیل شد.
مرگ در بیابان، پایانِ یک سفر نیست؛ پایان رؤیایی است که در دل یک خانواده ساخته شده بود.
خانوادههایی که هنوز چشم به راهاند:
در بلخ، خانههایی وجود دارد که اکنون صدای انتظار در آنها بلندتر از همیشه است.
خانوادههایی که نه فقط با غمِ از دست دادن، بلکه با بلاتکلیفی زندگی میکنند.
برای پنج خانواده، سوگ آغاز شده است؛ اما برای خانوادههای دیگر، هنوز یک پرسش بیپاسخ باقی مانده است:
* آیا عزیزشان زنده است؟
* آیا روزی بازخواهد گشت؟
* یا بیابان، آخرین نشانی از او را در خود نگه داشته است؟
این انتظار، خود نوعی رنج است؛ رنجی که پایانِ مشخصی ندارد.
مهاجرت؛ زخمی که هر روز تکرار میشود:
حادثه دشتِ مارگو نخستین مورد از این دست نیست و احتمالاً آخرین آن نیز نخواهد بود.
تا زمانی که جوانان احساس کنند فرصت ساختنِ آینده در داخل کشور برایشان محدود است، مسیرهای خطرناکِ مهاجرت همچنان برای برخی آنان یکی از گزینههای پیشِرو خواهد ماند.
هر بار که جوانی از راههای غیرقانونی حرکت میکند، فقط یک تصمیمِ شخصی گرفته نمیشود؛ نشانهای از یک مشکل بزرگتر آشکار میشود.
* مشکلی که با مرزها حل نمیشود.
* با دیوارها حل نمیشود.
* و با جلوگیری از حرکت انسانها نیز پایان نمییابد.
راهحل اصلی، ساختنِ شرایطی است که انسان مجبور نباشد برای پیدا کردن یک زندگی معمولی، جان خود را بهخطر بیندازد.
افغانستان و نسلِ از دسترفته فرصتها:
جوانانِ افغانستان سرمایهای هستند که سالها جنگ، بحران و بیثباتی فرصتهای زیادی را از آنان گرفته است.
نسلی که میتوانست نیروی کار، متخصص، کارآفرین و سازنده آینده کشور باشد، امروز بسیاری از انرژی خود را صرف یافتن راه خروج میکند.
اگر یک کشور نتواند برای جوانانش امید ایجاد کند، دیگران جای آن کشور را پر خواهند کرد؛ اما نه با فرصت، بلکه با خطر.
آخرین پرسش از میانِ ریگزار:
دشت مارگو شاید جوابِ بسیاری از پرسشها را با خود پنهان کرده باشد؛ اما یک پرسش همچنان روشن باقی مانده است:
* چرا جوانی باید برای رسیدن به کار، از مسیرِِ مرگ عبور کند؟
* چرا رؤیای یک زندگی معمولی، به سفری پر از خطر تبدیل شود؟
* و چرا جوانی که میخواهد کار کند و خانوادهاش را حمایت کند، باید میانِ ماندن در ناامیدی و رفتن در خطر یکی را انتخاب کند؟
در میان ریگزارهای نیمروز، ردِ پای ۱۹ جوان محو شد؛ اما داستان آنان باقی ماند.
داستانِ نسلی که چیزی بیشتر از یک فرصت ساده نمیخواست:
«کار، امنیت و آیندهای که بتواند در سرزمینِ خودش بسازد.»