حرفیچند پیرامون ناآگاهیهای استاد علی امیری.
من با استاد علی امیری آشنایی چندانی نداشتهام و هیچگاهی هیچ اثری و هیچ نوشتهای از ایشان نخواندهام. شاید به این دلیل که حوزۀ کاری و مطالعاتی من با ایشان متفاوت است. ایشان در همین مصاحبه تصریح کردند که حوزۀ تخصصی من مطالعات اسلامی است. گوشدادن به مصاحبۀ اخیرشان هم دلیلی داشت و آن اینکه صحبت ایشان راجع به زبان فارسی و ریشههای آن است. از اینکه ایشان راجع به ادبیات کلاسیک در غزنه و صنادید ادبی این خطۀ عزیز و دلپذیر که زادگاه و پرورشگاه بنده نیز است؛ صحبت کردند، اشتیاق شنیدن این مصاحبه در من افزوده شد. اینجا میخواهم چند نکته را خدمت استاد علی امیری و سایر دوستانی که همانند علی امیری به چنین باورند، عرض کنم.
استاد علی امیری ادعا میکنند که تمام آثاری که در خراسان بهوجود آمده رنگ و بوی و صبغۀ هزارگی دارد و اگر کسی با لهجۀ هزارگی بلد نباشد، ادبیات فارسی را درست نمیداند. ایشان از اینهمه ادعای بزرگ فقط چند واژۀ به قول ایشان (پیشپاافتاده) را پیشکش کردند که هریکی از آنها قابل بحث و گفتوگوست.
یکم: یله.
اقای امیری گوید: استاد جعفر یاحقی [استاد دانشگاه فردوسی مشهد] معنی این واژه را ندانسته و در این واژه گیر مانده. ای کاش یک هزاره تاریخ بیهقی را تصحیح میکرد تا همه میدانستند این به چه معنی است. من مطمین نیستم که چنین چیزی اتفاق افتاده باشد. استاد یاحقی که خود از روستاهای خراسان است، چطور ممکن است این واژه را نداند. بههر رو آیا همهی تاریخ بیهقی همین یک واژۀ (یله) است؟ یعنی اگر این واژه را کسی نداند همهی تاریخ بیهقی را نخواهد دانست؟ آیا تمام آن زحماتی که استاد یاحقی در تصحیح این اثر متقبل شده ناچیز است؟ تعلیقات و توضحیات و فهارس و اعلام و اینها چه؟
آقای امیری چنان حرف میزنند که گویا غیر از هزارهجات به هیچجای دیگری در افغانستان سفر نکرده باشند و بهجز هزارهها با کس دیگری نزیسته باشند و هرگز صحبت نکرده باشند. واژهی (یله) نه تنها در گویش هزارگی که در تمام گویشهای فارسیزبانان و تاجیکان غزنه کاربرد دارد. فارسیزبانان مرکز غزنی که یک جمعیت بزرگی از فارسیزبان را تشکیل میدهند همه این واژه را به کار میبرند. از غزنی و هزارهجات و شهرهای همجوار غزنی همانند گردیز و لوگر و پکتیکا (ارگون) که بگذریم؛ مردم هرات، بادغیس و غور و فراه و …. همه این واژه را به کار میبرند که از هزارهجات و غزنی فرسنگها دورند. راستی، آقای امیری شاید متوجه نشده که این واژه حتی در زبان پشتو هم کاربرد دارد. پشتونهای قندهار، هلمند، ارزگان، فراه، بادغیس و حتی کویته (پاکستان) و نواحی آن … همه این واژه را روزمره بهکار میبرند. طرفهتر اینکه در روستاهای دورست ایران و شهرستانها نیز این واژه را بهکار میبرند. پس واژه منحصر به هزارهجات نیست.
اسدی توسی که در نیمۀ دوم قرن پنجم در توس و دورتر از سرزمین هزارهجات میزیسته است، این واژه را چنین بهکار برده:
که گوری پدید آمد اندر گله
چو دیوی که از بند گردد یله
دوم:یکلَخت
در نخست باید عرض کنم که آقای امیری این واژه را نادرست تلفظ میکنند. البته که در کتب معجم این واژه با فتح اولی آمده است نه با ضم اولی . یعنی (یکلُخت) نیامده که (یکلَخت) آمده است.آقای امیری الحاح میکنند که این واژه که در سفرنامۀ ناصرخسرو بلخی آمده است؛ مختص گویش هزارهگی است و کسی غیر از هزارهها آنرا بهکار نمیبرد و معنی آن را نمیفهمد. حالا برویم و ببنیم که این واژه نیز بیرون از هزارهجات کاربرد داشته/ دارد.
سری میزنیم به کاشان، فرسنگها دور از هزارهجات. شاعری را میشناسم که ابوطالب کلیم نام دارد و به کلیم کاشانی/ همدانی مشهور است. او به سبب زندگی در هند و شعرسرودن در سبک هندی با ادبیات فارسی در هند گره خورده است. امّا مسلّم است که فارسی را که زبان مادریاش بوده است، در کاشان فراگرفته است.
یکلَختم و در کوی دورنگیم وطن نیست
سیلام که مدارا به کسی شیوهی من نیست
از سویی این اصطلاح در تاریخ بلعمی چندینبار آمده است است. از جمله در آفرینش آسمان گوید: و این هفت اسمان چون بیافرید، یکلَخت بود، پس فرمان داد تا به هفت پاره شد … (نک: تاریخ بلعمی به کوشش ملکالشعرای بهار، ص 40 چاپخانه تابش 135). بلعمی که صورت قطع این لفظ را در بیرون مرزهای افغانستان امروزی و چندینبار بیرونتر از مرزهای هزارهجات بهکار برده است، نشان میدهد که این لفظ چقدر عام بوده است.
امام غزالی، در توس (خارج از مرزهای امروزی کشور ما و هزارهجات) در اثر گرانسنگ خود کیمیای سعادت نیز این واژه را بارها بهکار برده است. علی کل حال، این واژه آنقدر کاربرد در آثار قدما دارد که پرداختن به همهی آن روزها و شاید ماهها را دربر بگیرد.
افزون بر آثار قدما، بسیاری از فارسیزبان غیر هزاره و بیرون از هزارهجات نیز این اصطلاح را بهکار میبرند و اینکه آقای امیری آن را مختص هزارهجات دانسته و از دیگران چشمپوشی کرده، جای تعجّب است.
اینجا، یک رویداد راجع به از بینرفتن واژهها در یک سرزمین و باقیماندن آنها در سرزمینی دیگر را میخواهم بهعرض برسانم. همانگونه که زبانها متولد میشوند، رشد میکنند و بالآخره از بینمیروند؛ واژهها نیز چنین است. اینجا به یک اصطلاح که مؤید این گفتار باشد بسنده میکنم. دوستان و خوانندگان این سطرها چهقدر با اصطلاح (کلاغگرفتن) آشنا هستند؟ نمیدانم شاید برای کسانی این اصطلاح آشنا باشد ولی برای بسیاری از همزبانان ما ناآشناست. فارسیزبانان غزنی این اصطلاح را بهجای (سازی کسی را گرفتن) یا ( ادای کسی را درآوردن) بهکار میبرند. بنده این اصطلاح را در شعر شاعران خطۀ ما و فرارود ندیدهام ولی در شعر شاعران عهد صفوی در ایران بهکار رفته است. حالا بسیاری از ایرانیان در ایران این اصطلاح را بهکار نمیبرند و نمیدانند به چه معنی و مفهوم است. حالا ما ادعا کنیم که ایرانیان چون این اصطلاح را نمیدانند باید بیایند به غزنی و پیش ما فارسی بیاموزند؟! زلالی خوانساری اصفهانی، از شاعران مبرّز عصر صفوی گوید:
ز عکس گل و لاله بر طرف باغ
کلاغش به طاووس گیرد کلاغ
سوم: آقای امیری فرمودند: مردم روستاهای هزارهجات به (شکار) میگویند (اشکار). عرضم این بود که در روستای ما (تاسن) و دیگر روستاهای غزنی، همهی فارسیزبانان به (شکار) میگویند (اشکار) و به (ستاره) میگویند (استاره). افزون بر این مردم غزنی به (شکم) میگویند ( اشکمب) و به شکمبه میگویند (اشکمبه) و به (بام) میگویند ( بامب/بومب) و به (سُم) میگویند (سُمب) و اینها شکل اولی واژهها در زبان پهلوی است. حالا ما بیاییم و بگوییم که دیگر فارسیزبانان دنیا بیایند و از ما فارسی بیاموزند یا کتابها را باید تنها ما غزنیچیها تصحیح کنیم؟
چهارم: مانده.
علی امیری گوید: واژهی (مانده) که در ترجمۀ تفسیر طبری آمده است یک واژۀ هزارهگی است و روزمره کاربرد دارد. آنجایی که در ترجمۀ تفسیر طبری آمده است: ما از خلق جدید مانده نشدیم. عرضم این است که آیا در کشور ما غیر از این واژه چه واژهای را در هنگام احوالپرسی بهکار میبریم؟ معلوم است که هر فارسیزبان میگوید: مانده نباشی. البته بعضیهایی که در ایران زندگی کردهاند اصطلاح (خسته نباشید) را بهکار میبرند.
پنجم: خاشه.
علی امیری گوید: استاد شفیعی کدکنی هنگام تصحیح اسرار التوحید ابوسعید ابوالخیر، این واژه را ندانسته و از اینرو دچار شک و ارتیاب شده است. در حالیکه این واژه را روزمره مردم هزاره بهکار میبرند. باز هم همان سخن را تکرار میکنیم که آیا علی امیری بیرون از هزارهجات هیچگاهی سفر نکرده و با دیگر مردم در ارتباط نبوده است؟
لفظ (خاشه) را تقریبا تمام فارسیزبان بهکار میبرند و دارای معانی متفاوتی میباشد. در بسا موارد برای تحقیر و تقلیل نیز بهکار میرود. مثلا وقتی کسی را تنبیه میکنند، به او میگویند: یک خاشه بچه هستی. خاشه افزون بر معنی اصلی آن به کوچکی و کماهمیتی اشیاء و اشخاص نیز کاربرد دارد. فتأمل یا اولی الأبصار!.
ششم: علی امیر گوید، یکی از تفاسیر قرآن (که ایشان نام نمیبرند) که در حوزۀ سیستان تألیف شده و گویا پیش از تفسیر طبری بوده، فقط با لهجۀ هزارهگی قابل فهم است. چرا؟ به این دلیل که در آن واژه ( خارش) به شکل (خارشت) آمده.
یا للعجب! آقای امیری نشنیده و ندیدهاند که تمام تاجیکان و فارسیزبانان غزنی (خارش) را ( خارشت) تلفظ میکنند. این واژهها حتی در زبان پشتو هم به همین شکل ابتدایی آن آمده است. مثلا در زبان پشتو به (خارش) میگویند (خارشت) و به (آزمایش) میگویند (آزمایشت) و غیره.
از اینجا میتوان گفت که محفوظ بودن واژههای قدیم در مناطق مختلف سرزمینهای فارسی چند مورد را برای ما روشن میسازد:
- بعضی از واژه به سبب روابط کمتر اجتماعی مردم با دیگر مناطبق در آن مناطق دستناخورده میمانند، نه اینکه آن واژهها مسلماْ در آن مناطق بهوجود آمده است.
- هیچکسی نمیتواند بگوید و با دادههای علمی ثابت کند که این واژهی در آن شهر و این شهر زاده شده است.
- میراث فارسی از همگان است و برای همگان.