افغانستان در چهار دهه گذشته بارها شاهد شکلگیری جریانهای سیاسی و نظامی مخالف حکومتهای مستقر بوده است. برخی از این جریانها توانستهاند در مقاطعی بر معادلات کشور اثر بگذارند و برخی دیگر، پیش از آنکه به نیرویی تأثیرگذار تبدیل شوند، در اختلافهای داخلی، کمبود امکانات یا فقدان برنامه سیاسی از میان رفتهاند. امروز نیز با ظهور جریانهای تازه مخالف طالبان، این پرسش دوباره مطرح شده است که چه عواملی میتواند سرنوشت این جریانها را رقم بزند؟
تجربه تاریخ افغانستان نشان میدهد که صرف مخالفت با یک حکومت، برای موفقیت سیاسی کافی نیست. آنچه یک جریان را ماندگار میکند، داشتن چشمانداز روشن، انسجام سازمانی، اعتماد مردم و توانایی ارائه بدیلی قابل قبول برای آینده کشور است.
چالشهای اصلی و راههای برونرفت
۱. پراکندگی و نبود هماهنگی
یکی از بزرگترین مشکلات مخالفان طالبان، فعالیت جداگانه و نبود یک چارچوب مشترک است. اختلاف در رهبری، اهداف یا شیوههای عمل، میتواند توان سیاسی هر جریان را کاهش دهد.
راهحل:
ایجاد یک شورای هماهنگی فراگیر که جریانهای مختلف بتوانند درباره اهداف مشترک، اصول همکاری و سازوکار تصمیمگیری به توافق برسند. تجربه بسیاری از جنبشهای سیاسی نشان داده است که وحدت بر سر اصول، حتی در میان دیدگاههای متفاوت، میتواند اثرگذاری را افزایش دهد.
۲. نداشتن برنامه روشن برای آینده افغانستان
جامعه تنها به این پرسش پاسخ نمیدهد که «چه کسی مخالف طالبان است؟» بلکه میپرسد: «پس از طالبان چه خواهد شد؟»
راهحل:
ارائه یک نقشه راه شفاف درباره نظام سیاسی آینده، حقوق شهروندی، جایگاه زنان، آزادی رسانهها، اقتصاد، عدالت انتقالی و شیوه برگزاری انتخابات. هرچه این برنامه روشنتر باشد، اعتماد عمومی نیز بیشتر خواهد شد.
۳. جلب اعتماد مردم
سالها جنگ و بحران باعث شده بخش بزرگی از مردم نسبت به همه بازیگران سیاسی با احتیاط نگاه کنند. بسیاری از شهروندان نمیخواهند تجربه تلخ گذشته دوباره تکرار شود.
راهحل:
شفافیت، پاسخگویی و ارتباط مستمر با جامعه. جریانهای سیاسی زمانی اعتماد عمومی را به دست میآورند که برنامهها، تصمیمها و مواضع خود را آشکار بیان کنند و نشان دهند منافع ملی را بر منافع گروهی ترجیح میدهند.
۴. کمبود مشروعیت بینالمللی
در جهان امروز، تعامل با جامعه جهانی و رعایت معیارهای حقوق بینالملل، بخشی از مشروعیت هر جریان سیاسی را شکل میدهد.
راهحل:
پایبندی آشکار به حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیتها، مبارزه با تروریسم و پذیرش اصول مردمسالاری. چنین رویکردی میتواند زمینه گفتوگو و تعامل گستردهتر با بازیگران بینالمللی را فراهم کند.
۵. حفظ سرمایه انسانی
بخش بزرگی از نخبگان، متخصصان و جوانان افغانستان در سالهای اخیر مهاجرت کردهاند. بدون بهرهگیری از این ظرفیت، بازسازی آینده کشور دشوار خواهد بود.
راهحل:
ایجاد سازوکارهایی برای مشارکت نخبگان داخل و خارج از کشور در تصمیمسازی، تدوین سیاستها و برنامهریزی برای آینده. سرمایه فکری، به اندازه سرمایه اقتصادی اهمیت دارد.
۶. مدیریت اختلافهای داخلی
اختلاف نظر در هر جریان سیاسی طبیعی است، اما اگر سازوکاری برای حل آن وجود نداشته باشد، به انشعاب و تضعیف منجر میشود.
راهحل:
تدوین آییننامههای روشن برای تصمیمگیری، پذیرش رأی جمعی و حل اختلاف از طریق گفتوگو. نلسون ماندلا میگفت: «رهبر واقعی کسی است که بتواند دیگران را گرد یک هدف مشترک جمع کند.» این نگاه، برای هر جریان سیاسی نیز درس مهمی است.
سخن آخر اینکه؛
آینده هر جریان مخالف طالبان، تنها به میزان مخالفتش با طالبان وابسته نیست؛ بلکه به توانایی آن در ساختن یک بدیل قابل اعتماد برای آینده افغانستان بستگی دارد. تاریخ نشان داده است که حکومتها ممکن است تغییر کنند، اما اگر فرهنگ انحصار، اختلاف و نبود برنامه باقی بماند، بحران نیز ادامه خواهد یافت.
مونتسکیو نوشته بود: «آزادی سیاسی تنها در سایه نهادها و قانون پایدار میماند.» شاید مهمترین چالش و در عین حال مهمترین فرصت برای همه جریانهای سیاسی افغانستان نیز همین باشد؛ اینکه بتوانند از رقابتهای کوتاهمدت عبور کنند و بر سر اصولی به توافق برسند که آینده کشور را بر پایه قانون، مشارکت همگانی و حقوق برابر همه شهروندان بنا کند. تنها در چنین صورتی است که امید به ثبات و صلح پایدار، از یک آرزو به یک امکان نزدیکتر خواهد شد.