طالبان خود را بزرگترین دشمن غرب معرفی میکند. تمام مشروعیت سیاسیاش را بر مقاومت در برابر آمریکا بنا کرده، دموکراسی را «بدعت غربی» میخواند، حقوق زنان را محصول «فرهنگ بیگانه» معرفی میکند و مدعی دفاع از هویت اصیل اسلامی است. اما یک تناقض عمیق در قلب این پروژه نهفته است: طالبان حتی در لحظهای که علیه غرب سخن میگوید، همچنان در حال اندیشیدن با مفاهیم غربی است. جهان دوپارهای که طالبان ترسیم میکند—غرب در برابر اسلام، مدرنیته در برابر سنت، بیگانه در برابر اصیل—همان جهانی است که استعمار اروپایی برای فهم و مدیریت مردمان مستعمره ساخت. طالبان این چارچوب را نفی نمیکند؛ آن را میپذیرد و صرفاً ارزشهایش را وارونه میسازد. از این رو، غربستیزی طالبان را نمیتوان نقطهی مقابل غربگرایی دانست. برعکس، میتوان استدلال کرد که این غربستیزی یکی از عمیقترین اشکال تولید و تثبیت قدرت غرب است؛ زیرا همچنان غرب را مرکز تعریف هویت، فرهنگ و سیاست قرار میدهد. نتیجه آن است که افغانستان نهتنها از نظم جهانی مسلط رهایی نمییابد، بلکه در سطح اقتصادی، تکنولوژیک، فرهنگی و سیاسی بیش از پیش در موقعیت وابستگی قرار میگیرد.
غربستیزی طالبان بهطور کامل بر پذیرش دوگانهای استوار است که خود محصول تاریخ فکری غرب است: تقسیم جهان به «غرب» و «غیرغرب». این تقسیمبندی، همانگونه که ادوارد سعید نشان میدهد، یک واقعیت طبیعی نیست بلکه برساختهای گفتمانی است که برای توجیه سلطهی استعماری شکل گرفت (Said, 1978). سعید استدلال میکند که شرق تا حد زیادی ساختهی تخیل، دانش و قدرت غربی بود (Said, 1978). اروپاییان از قرن هجدهم به بعد مجموعهای از تصاویر، دانشها، روایتهای تاریخی، سفرنامهها، رمانها و پژوهشهای دانشگاهی تولید کردند که «شرق» را بهعنوان جهانی متفاوت و فروتر از غرب معرفی میکرد. در این نظام معنایی، غرب بهعنوان عقلانی، پیشرفته و پویا تعریف میشود و شرق بهعنوان سنتی، ایستا و نیازمند هدایت.
طالبان این چارچوب را رد نمیکند، بلکه صرفاً ارزشگذاری آن را معکوس میکند: سنت و دین را برتر و مدرنیته را منحط میداند. اما همانگونه که ژاک دریدا استدلال میکند، وارونهسازی یک تقابل دوتایی، آن را از بین نمیبرد بلکه بیشتر تثبیت میکند، زیرا ساختار دوگانه همچنان باقی میماند (Derrida, 1976). از این منظر، طالبان همچنان درون همان نظام مفهومی عمل میکنند که استعمار بنا نهاده بود و «غرب» را در مقام دشمن بهعنوان مرکز معنا حفظ میکنند. براین اساس، هرگونه فهم جهان بر مبنای تقابل شرق/غرب، خود ادامهی بازی استعمار است.
ادعای طالبان دربارهی بازگشت به «هویت اصیل افغانی» نشاندهندهی درونیسازی یکی دیگر از مفاهیم کلیدی گفتمان استعماری است: ذاتگرایی فرهنگی. ذاتگرایی فرهنگی به این باور اشاره دارد که هر فرهنگ دارای ماهیتی ثابت، خالص و تغییرناپذیر است که ویژگیها و رفتارهای اعضای آن فرهنگ را بهصورت ذاتی تعیین میکند. این دیدگاه تنوع درونی، تغییر تاریخی و تعامل میان فرهنگها را نادیده میگیرد. فرانتس فانون هشدار میدهد که جستجوی نوستالژیک برای یک گذشتهی ناب، اغلب در قالب مقولههایی انجام میشود که خود استعمار ایجاد کرده است (Fanon, 1963). فانون درباره روشنفکران آفریقایی و کارائیبی مینویسد که در واکنش به تحقیر استعماری، تلاش میکنند شکوه تمدنهای باستانی آفریقا را اثبات کنند. آنها به پادشاهیهای بزرگ، هنر سنتی، یا گذشتهی پیشا استعماری ارجاع میدهند تا نشان دهند آفریقا نیز تمدن داشته است. اما فانون استدلال میکند که خود این تلاش در چارچوبی شکل میگیرد که استعمار تعیین کرده است. استعمارگر ابتدا ادعا کرد آفریقا «تاریخ» و «تمدن» ندارد؛ روشنفکر بومی نیز همان معیار را میپذیرد و میکوشد خلاف آن را ثابت کند. بنابراین هنوز در زمینی بازی میکند که استعمار تعریف کرده است (Fanon, 1963).
او به جنبش «نگریتود» (Négritude) نیز اشاره میکند. نگریتود توسط متفکرانی مانند امه سزر و لئوپولد سدار سنگور برای تأکید بر هویت سیاه شکل گرفت. فانون ضمن همدلی با انگیزههای ضدنژادپرستانهی این جنبش، هشدار میدهد که تأکید بر یک «روح سیاه» یا «ذات آفریقایی» میتواند در نهایت همان منطق نژادی اروپایی را بازتولید کند. اگر استعمار بر اساس این فرض عمل میکرد که انسانها دارای جوهرهای نژادی ثابت هستند، پاسخ نباید پذیرش همان فرض و فقط مثبتکردن آن باشد (Fanon, 1963).
ادعای طالبان مبنی بر بازگشت به «اسلام ناب» یا «فرهنگ اصیل افغانی» بازگشت به یک گذشتهی واقعی نیست، بلکه بازتولید یک تخیل ایدئولوژیک است. پرسش این است که این «اصالت» توسط کی و چگونه تعریف میشود و با چه مفاهیمی فهمیده میشود؟ وقتی طالبان از مفاهیمی مانند «توطئه غربی» در برابر «فرهنگ اسلامی» یا «هویت افغانی» در برابر «فرهنگ بیگانه» استفاده میکنند، در حال بهکارگیری همان دستهبندیهای کلان و ذاتگرایانهای اند که در دوران استعمار برای طبقهبندی ملتها و تمدنها ساخته شدند.
گایاتری اسپیواک نیز تأکید میکند که هرگونه ارجاع به «اصل گمشده» بهشدت مشکوک است، زیرا همواره یک روایت خاص را بهعنوان واقعیت عام تحمیل میکند (Spivak, 1988). طالبان با ادعای بازگرداندن زنان به «جایگاه اسلامی»، در واقع یک تفسیر مشخص از دین را بهعنوان ذات تغییرناپذیر معرفی میکنند و تنوع تاریخی و فرهنگی را نادیده میگیرند. هومی بابا با مفهوم «فضای سوم» نشان میدهد که هویتها همواره در فرآیند تعامل و ترجمه شکل میگیرند و هیچ فرهنگی خالص و جدا از دیگران نیست (Bhabha, 1994). بنابراین، ادعای خلوص فرهنگی نهتنها نادرست، بلکه بازتابی از همان منطق طبقهبندی استعماری است.
غربستیزی طالبان در عمل با نوعی تقلید وارونه هم همراه است. این گروه در حالی که مدرنیتهی غربی را رد میکند، از ابزارها و نهادهایی استفاده میکند که محصول همان مدرنیته هستند: دولت متمرکز، بوروکراسی، مرزهای ملی، تسلیحات آمریکایی، رسانههای دیجیتال و ساختارهای نظامی مدرن. بابا این وضعیت را «تقلید» مینامد، حالتی که در آن سوژهی غیرغربی بهطور همزمان شبیه و متفاوت از غرب باقی میماند (Bhabha, 1994). طالبان بدون این چارچوبهای مدرن قابل تصور نیستند؛ حتی نفی دموکراسی نیز در درون گفتمان مدرن معنا مییابد. به بیان دیگر، این «ضدیت»، خود وابسته به چیزی است که با آن مخالفت میشود. چنین وضعیتی نشان میدهد که غربستیزی نه خروج از مدرنیته، بلکه نوعی مشارکت منفی در آن است.
غربستیزی طالبان هیچ تغییری در ساختارهای واقعی وابستگی ایجاد نمیکند. فانون نشان میدهد که پس از پایان استعمار رسمی، اغلب نخبگان بومی جایگزین استعمارگران میشوند، بدون آنکه ساختار اقتصادی تغییر کند (Fanon, 1963). در مورد طالبان نیز، اگرچه گفتمان ضدغربی بسیار پررنگ است، اما افغانستان همچنان در شبکهای از وابستگیهای جهانی باقی میماند؛ فقط شکل این وابستگی تغییر میکند. امبمبه این پدیده را در مورد بسیاری از دولتهای پسااستعماری مشاهده کرده است: جایگزینی یک قدرت خارجی با قدرتی دیگر، بدون دگرگونی ساختار نابرابر (Mbembe, 2021). بنابراین، رابطهی افغانستان با چین، روسیه یا دیگر بازیگران منطقهای را نمیتوان بهعنوان استقلال تعبیر کرد؛ بلکه این تنها بازآرایی همان وابستگی است. تغییر ارباب بهمعنای پایان سلطه نیست.
با گذار از این تحلیل نظری به پیامدهای عینی، روشن میشود که غربستیزی طالبان نهتنها رهاییبخش نیست، بلکه برای خود مردم افغانستان زیانبار است. نخست، این گفتمان به ابزاری برای سرکوب داخلی تبدیل میشود. هر مطالبهی اجتماعی میتواند بهعنوان «توطئه غربی» طرد شود. اسپیواک نشان میدهد که در چنین شرایطی، فرودستان—بهویژه زنان—از امکان سخنگفتن محروم میشوند (Spivak, 1988). طالبان به نام «اسلام»، صدای متکثر جامعه را به یک روایت واحد تقلیل میدهد و عملاً همان کاری را انجام میدهد که شرقشناسی انجام میداد: سخنگفتن به جای دیگری. درین وضعیت، مردم افغانستان زیر ستم دوگانه قرار دارند؛ از یک سو قربانی نظام جهانی نابرابر اند که کشور را در جایگاه حاشیهای و وابسته نگه میدارد، و از سوی دیگر زیر سلطهٔ طالبان قرار دارند که به نام مقاومت در برابر این نظم، آزادیها، فرصتها و صدای آنان را سرکوب میکند.
دوم، این غربستیزی باعث انحراف توجه از مسائل واقعی اقتصادی میشود. تمرکز بر «تهاجم فرهنگی» جای تحلیل ساختارهای فقر، بیکاری و وابستگی را میگیرد. فانون این وضعیت را بخشی از شکست ملیگرایی پس از استعمار میداند، جایی که گفتمان ایدئولوژیک جایگزین اصلاحات واقعی میشود (Fanon, 1963). نتیجه این است که مردم نهتنها از نظر سیاسی بلکه از نظر مادی نیز در وضعیت شکنندهتری قرار میگیرند.
در سطح اقتصادی، غربستیزی طالبان منجر به انزوای بینالمللی شده است، اما این انزوا به استقلال نمیانجامد. بالعکس، افغانستان را به کمکهای خارجی، کانالهای غیررسمی مالی و روابط واسطهای وابستهتر میکند. در غیاب حضور فعال در اقتصاد جهانی، کشور در موقعیت حاشیهای باقی میماند؛ وضعیتی که فانون آن را مشخصهی اقتصادهای پسااستعماری میداند (Fanon, 1963). این یعنی وابستگی نه از بین رفته، بلکه غیرشفافتر و کنترلناپذیرتر شده است.
در سطح تکنولوژیک، طالبان کاملاً وابسته به زیرساختها و فناوریهایی است که در چارچوب نظام جهانی—عمدتاً با رهبری غرب—تولید شدهاند. در حالی که آموزش و پژوهش محدود میشود و مهاجرت نخبگان افزایش مییابد، افغانستان امکان تولید دانش و فناوری را از دست میدهد و به مصرفکننده تبدیل میشود. این همان تقسیم کار جهانی است که مرکز را تولیدکنندهی دانش و پیرامون را مصرفکننده نگه میدارد. غربستیزی در اینجا نه تنها این وضعیت را تغییر نمیدهد، بلکه با تضعیف آموزش آن را تثبیت میکند.
در سطح فرهنگی، غربستیزی طالبان بهجای تقویت استقلال فرهنگی، هویت افغانستان را بهصورت واکنشی تعریف میکند. سعید نشان میدهد که شرقشناسی بر پایهی رابطهای دوسویه میان «خود» و «دیگری» شکل میگیرد (Said, 1978). طالبان همین رابطه را حفظ میکند: هویت خود را در تقابل با غرب تعریف میکند، نه بهصورت مستقل. این به معنای وابستگی معنایی است؛ غرب حتی بهعنوان دشمن، معیار تعریف باقی میماند.
در سطح معرفتی، محدودیت آموزش و سرکوب فکری باعث میشود تولید دانش به خارج منتقل شود. روایت افغانستان بیش از پیش توسط دیگران ساخته میشود. اسپیواک این را شکلی از خشونت معرفتی میداند (Spivak, 1988). وقتی جامعه نتواند دربارهی خود بیندیشد و سخن بگوید، وابستگی آن عمیقتر از وابستگی اقتصادی میشود.
در نهایت، این وضعیت به تقویت هژمونی غرب در سطح جهانی منجر میشود. رفتارهای افراطی طالبان کلیشههایی را تایید میکند که شرقشناسی دربارهی «شرق» ساخته بود. این امر میتواند به توجیه مداخلات یا برتری اخلاقی غرب کمک کند. به این ترتیب، غربستیزی طالبان نه تنها غرب را تضعیف نمیکند، بلکه بهطور ناخواسته جایگاه آن را مستحکمتر میکند.
منابع
Bhabha, H. K. (1994). The Location of Culture. Routledge.
Derrida, J. (1976). Of Grammatology (G. C. Spivak, Trans.). Johns Hopkins University Press.
Fanon, F. (1963). The Wretched of the Earth. Grove Press.
Mbembe, A. (2021). Critique of Black Reason. Duke University Press.
Said, E. W. (1978). Orientalism. Pantheon Books.
Spivak, G. C. (1988). Can the Subaltern Speak? In C. Nelson & L. Grossberg (Eds.), Marxism and the interpretation of culture (pp. 271–313). University of Illinois Press.