در تحلیل رویدادهای اخیر، یک خطای راهبردی برجسته است: این تصور که حملات نظامی پاکستان میتواند به تضعیف یا حتی فروپاشی طالبان بینجامد. این برداشت، بیش از آنکه بر واقعیتهای اجتماعی افغانستان استوار باشد، بر واکنشی احساسی تکیه دارد؛ واکنشی که هر اقدام ضدطالبانی را—حتی اگر از سوی پاکستان باشد—بهطور خودکار «گامی بهسوی رهایی» میپندارد.
اما سیاست، عرصه پیچیدهتری از این دوگانههای ساده است.
پاکستان در حافظه سیاسی پشتونها
برای بخش قابل توجهی از پشتونها، پاکستان صرفاً یک کشور همسایه نیست، بلکه بازیگری است که طی دههها به مداخله، بهرهبرداری و پیگیری اهداف راهبردی در افغانستان متهم بوده است. از مناقشه خط دیورند تا نقش نهادهای امنیتی پاکستان در تحولات سیاسی و نظامی افغانستان، لایهای از بیاعتمادی تاریخی شکل گرفته که بهسادگی زدوده نمیشود.
در چنین زمینهای، هر حمله نظامی پاکستان—فارغ از هدف اعلامی آن—در چارچوب «تجاوز خارجی» فهم میشود، نه «فشار بر طالبان». این تفاوت در برداشت، تعیینکننده است.
جابهجایی میدان نزاع
اقدام نظامی پاکستان معادله را تغییر میدهد. نزاع از «مردم در برابر طالبان» به «افغانستان در برابر پاکستان» منتقل میشود. در این جابهجایی، شکافهای داخلی موقتاً به حاشیه میرود و حساسیت ملی جای نقد سیاسی را میگیرد.
حتی پشتونهایی که با طالبان همدل نیستند، ممکن است در برابر حمله پاکستان موضع دفاعی اتخاذ کنند؛ نه از سر تأیید طالبان، بلکه از سر دفاع از حیثیت و حاکمیت ملی. در چنین فضایی، طالبان فرصت مییابد خود را در قامت «مدافع استقلال» بازتعریف کند.
این همان پارادوکسی است که بسیاری از حامیان حملات پاکستان نادیده میگیرند: فشار بیرونی میتواند به سرمایه سیاسی درونی برای طالبان تبدیل شود.
تحریک ناسیونالیسم پشتونی
ناسیونالیسم، هنگامی که با احساس تهدید خارجی درهم میآمیزد، نیرویی بسیجکننده و قدرتمند میشود. حملات پاکستان میتواند نوعی همبستگی دفاعی در میان پشتونها ایجاد کند؛ همبستگیای که طالبان بهخوبی قادر است آن را مصادره کند. در چنین وضعیتی، مخالفت با طالبان در اولویت دوم قرار میگیرد و ایستادگی در برابر «دشمن بیرونی» به مسئله اصلی بدل میشود.
تجربههای تاریخی نیز نشان داده است که مداخله خارجی، در بسیاری موارد، به تقویت نیروهای اقتدارگرا انجامیده است؛ زیرا آنان بهتر از هر نیروی دیگری میتوانند گفتمان «دفاع از وطن» را به نفع خود سامان دهند.
واقعیت منافع اسلامآباد
از سوی دیگر، فرضِ قصد جدی پاکستان برای براندازی کامل طالبان نیز نیازمند احتیاط است. رابطه اسلامآباد با طالبان همواره پیچیده و تابع محاسبات راهبردی بوده است. حتی در صورت بروز تنشهای مقطعی، هدف نهایی لزوماً حذف طالبان نیست، بلکه مدیریت آن در چارچوب منافع منطقهای پاکستان است.
از این رو، امید بستن به حملات پاکستان بهعنوان ابزار رهایی، نه با منطق منافع منطقهای سازگار است و نه با واقعیتهای جامعهشناختی افغانستان.
جمعبندی
پرسش اصلی این نیست که طالبان باید تضعیف شود یا نه؛ پرسش این است که چه عاملی قرار است این تضعیف را رقم بزند. هنگامی که عامل فشار، کشوری باشد که در ذهنیت بخش بزرگی از جامعه پشتون بهعنوان دشمن شناخته میشود، نتیجه میتواند معکوسِ انتظار باشد.
حملات پاکستان ممکن است بهجای فرسایش طالبان، به بازسازی مشروعیت آن از مسیر تحریک احساسات ملی بینجامد. اگر قرار است تغییری پایدار رخ دهد، این تغییر از دل تحرک و سازمانیابی درونی جامعه برمیآید، نه از سایه بمبهای همسایهای که در حافظه جمعی با بیاعتمادی و خصومت گره خورده است.