یکی از جالب ترین و در عین حال غمانگیزترین حوادثی که برای نخستین مسافران انگلیسی در شمال افغانستان رخ داد، متلاشی شدن کاروان ویلیام مورکرافت، تاجر و کاوشگر وابسته به کمپنی هند شرقی، در سال ۱۸۲۵ در ولایت بلخ بود. این رخداد، نگاه انگلیسیها را نسبت به حاکمان ترکستان (شمال افغانستان)، از جمله مرادبیگ، حاکم قطغن، تحت تأثیر قرار داد.
پیش از مورکرافت، الفنستون به دربار شاه شجاع اعزام شده بود و گزارش او درباره سلطنت کابل، انگلیسیها را با نوع حکومتداری و ساختار قبیلهای جامعه پشتون آشنا ساخته بود. آنچه برای انگلیسیها تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده بود، وضعیت ترکستان بود. گزارشهای تاجران و مسافرانی که میان بخارا، خلم، کابل و پیشاور رفتوآمد میکردند، از بینظمی در مسیر کاروانها، تاختوتازهای مرادبیگ علیه هزارهها، شبیخونهای ترکمنها در شمالغرب و رونق اقتصاد برده داری در شمال افغانستان حکایت داشت.
تصویری که از این وضعیت توسط کاوشگران انگلیسی ارائه میشود، در بسیاری موارد شبیه نابسامانیهای دهه ۱۹۹۰ و جنگهای داخلی افغانستان است؛ منطقهای که در آن قدرتهای محلی، ناامنی، رقابتهای قومی و اقتصاد جنگ نقش تعیینکننده داشتند.
سفر به شمال
ویلیام مورکرافت، کاوشگر و جراح انگلیسی وابسته به شرکت هند شرقی، در سال ۱۸۲۵ با هدف یافتن اسبهای مناسب برای سواره نظام شرکت هند شرقی، همراه با جورج تربک، جیمز گاتری و گروهی از خدمتکاران هندی، راهی ترکستان شد.
پیش از سفر، مقامات کابل و دوستان درانی او، به دلیل وضعیت نابسامان ترکستان، وی را از این سفر برحذر داشته بودند. اما زمانی که دریافتند مورکرافت در تصمیم خود مصمم است، نامههایی خطاب به امیر بخارا و مرادبیگ، و همچنین یک راهنما را در اختیار کاروان او قرار دادند.
این سفر یکی از نخستین مأموریتهای اکتشافی بریتانیا در شمال افغانستان و آسیای مرکزی به شمار میرود و گزارشهای آن از مهمترین منابع برای شناخت وضعیت سیاسی و اجتماعی منطقه در دهه ۱۸۲۰ محسوب میشود.
مورکرافت پس از عبور از کوتل حاجیگک و مسیر بامیان، وارد ایبک و سپس تاشقرغان شد. حاکم تاشقرغان، بابه بیگ، به او اطلاع داد که دستور یافته است مورکرافت را نزد مرادبیگ، حاکم قطغن، در کندز احضار کند.
مورکرافت با اکراه از مسیر دشت خلم به سوی کندز حرکت کرد و هدایای گوناگونی برای مرادبیگ با خود برد. پس از دیدار و پرسشوپاسخ با مرادبیگ، اجازه یافت کندز را ترک کند. به او گفته شد که به مرادبیگ اطلاع داده شده بود که او جاسوس انگلیس است.
هنگامی که مورکرافت به کندز فراخوانده شد، به کاروان همراه او که در تاشقرغان باقی مانده بود نیز دستور داده شد که به کندز حرکت کند. اموال کاروان او همه بررسی شدند و پس از بهانه گیریهای فراوان، مبلغ هنگفتی برای رهایی از این وضعیت به مرادبیگ پرداخت شد.
اما زمانی که از کندز بازمیگشتند، در آخرین لحظاتی که قصد ترک خلم را داشتند، توسط حدود ۴۰۰ سوار محاصره شدند و به آنها گفته شد که دوباره به کندز احضار شدهاند. مورکرافت دریافت که این بار هدف مرادبیگ احتمالاً کشتن و ضبط اموال آنهاست.
او شبانه، پس از هماهنگی با اطرافیان خود، به تنهایی و با تغییر لباس از محاصره خارج شد و به میرواعظ و چند تن دیگر که همراه چند رأس اسپ در فاصلهای دورتر منتظر او بودند، پیوست. آنها ابتدا به سمت کابل حرکت کردند؛ مسیری که نیروهای مرادبیگ آن را زیر نظر نداشتند. سپس پس از پیمودن راهی طولانی، مسیر خود را تغییر داده و به سوی تالقان به راه خود ادامه دادند.
آنها بدون توقف دو شبانه روز حرکت کردند و با عبور از مسیرهای غیرمعمول، از محدوده کندز گذشتند و خود را به نزد پیرزاده قاسم خواجه جان در تالقان رساندند؛ فردی که مورکرافت او را پیر معنوی مرادبیگ و از شخصیتهای بانفوذ میان ازبیکهای قطغن معرفی می کند. مورکرافت دست به دامان پیر شده و از وی خواستار پناه و کمک می شود.
مورکرافت می نویسد که در خانه او دختران و پسرانی از بدخشان نگهداری میشدند که منتظر انتقال به یارکند بودند تا در آنجا فروخته شوند. این افراد معمولاً در حملات مرادبیگ به بدخشان اسیر میشدند و برخی از آنها به عنوان هدیه به پیرزاده داده میشدند.
در همین دوره، تلاش مرادبیگ برای انتقال مردم به اطراف رودخانههای کندز، با هدف توسعه کشاورزی، نتیجه مطلوبی نداد و هزاران نفر از بیجاشدگان اجباری بدخشان به دلیل شرایط نامناسب آبوهوایی کندز جان خود را از دست دادند. الکساندر برنس نیز هنگام سفر به کندز اشاره میکند که حتی در زمان او این جمله در میان مردم مشهور بود: “اگر مرگ میخواهی، کندز برو.”
مورکرافت مشاهدات خود را درباره جنبههای مختلف زندگی اجتماعی ثبت کرده است. برای نمونه، او درباره غذایی که حدود دوصد سال پیش در خانه پیرزاده قاسم خواجهجان در تالقان دریافت کرده بود، چنین مینویسد:
“حدود ساعت ده پیش از چاشت، برایم چای نمکین و یک قرص نان گندمی میآوردند. نزدیک ساعت یک بعد از چاشت نیز غذایی شامل برنج جوشدادهشده و حبوبات برایم میدادند که در میان آن بیش از یک پارچه قروت، که آن را تا غلظتی شبیه قیماق رقیق ساخته بودند، میریختند و بر روی آن نیز کمی روغن آب شده دنبه گوسفند اضافه میکردند. شامگاه دوباره برایم چای میآوردند و حدود ساعت ده شب، شوربا همراه با نان و گوشت گوسفند یا گاو برایم سرو میشد؛ هرچند در یکی دو مورد گمان بردم گوشتی که به من داده بودند، گوشت اسپ بوده است. گاهی نیز برایم قابلی سادهای از برنج و گوشت گوسفند میآوردند که با روغن دنبه گوسفند پخته شده بود» (ص ۴۲۱).
مورکرافت سرانجام با میانجیگری پیرزاده و پرداخت ۲۳ هزار روپیه ( در حالی که قیمت یک برده در تالقان در آن زمان بین ۲۵۰ تا ۵۰۰ روپیه بود) و پس از سپری کردن سه ماه در قلمرو مرادبیگ، اجازه یافت از قلمرو او عبور کند و وارد مزار شود و سپس پس از گذشتن از دریای آمو، به بخارا برود.
پایان نافرجام
مورکرافت در بخارا با امیر دیدار کرد و با استقبال خوبی مواجه شد؛ تا جایی که به عنوان خارجی اجازه یافت در شهر سواره با اسپ گشت بزند در حالی که خارجی ها معمولا اجازه این کار را نداشتند.
پس از پایان سفر بخارا، مورکرافت دوباره از آمو عبور کرد و وارد مزارشریف شد. او حدود چهار ماه در آنجا ماند تا راهی امن برای خروج از ترکستان پیدا کند (برنس، ص ۲۱۲). سرانجام تصمیم گرفت از مسیر خلم و ایبک، یعنی مسیر تحت کنترل مرادبیگ، عبور نکند و راه اندخوی، میمنه و هرات را برای بازگشت به هند انتخاب کند.
او بخشی از کاروان و همراه خود جورج تربک را در مزار گذاشت و برای کسب اطلاعات درباره مسیر راه، به اندخوی رفت. اما به زودی به تب شدید مبتلا شد و در ۲۷ اگست ۱۸۲۵ چشم از جهان فروبست.
همراهانش پیکر او را به بلخ منتقل کردند و در گوری بینشان به خاک سپردند. جورج تربک و جیمز گاتری، جراح همراه او، نیز به تب مبتلا شدند و جان باختند. بعدها الکساندر برنس در سفر خود به مزارشریف، گور تربک را زیر یک درخت توت در غرب شهر یافت.
پس از مرگ آنها، کاروان مورکرافت متلاشی شد و اسپهای ارزشمند، وسایل و کتابهای او توسط ایشان نقیب، متولی روضه مزارشریف از خانواده انصاری، با هماهنگی والی بلخ که از نزدیکان او بود، ضبط شد. برخی از همراهان او به اسارت درآمدند و تعدادی نیز توانستند راه خود را دوباره به سوی هند پیدا کنند. خوشخبتانه بخش مهم از نوشته های او دوباره به دست آمدند و نشر شدند. با وجود این که مورکرافت بعد از رهایی از چنگ مرادبیگ و حین ورود به مزار، از استقبال گرم ایشان نقیب حکایت میکند، اما گمان میرود که مرگ او و همراهانش در نتیجه توطئه و مسمومیت از سوی ایشان نقیب برای به دست آوردن اموال او بوده باشد.
به هر حال، تأثیر این رویداد بر نگاه انگلیسیها نسبت به ترکستان عمیق بود. در سالهای بعد، آنان شمال افغانستان را که عمدتاً توسط غیرپشتونها اداره میشد، منطقهای بیثبات، ملوکالطوایفی و مبتنی بر اقتصاد بردهداری تصور میکردند. چنین برداشتی طبعاً بر دستگاه استعماری و رویکرد آنان نسبت به تفاوتهای سیاسی و اجتماعی، مناسبات قدرت و ظرفیت حکومتداری میان اقوام افغانستان در جریان «بازی بزرگ» و شکلگیری پایههای دولت مدرن در افغانستان اثرگذار بود.
منابع
• Moorcroft, William & Trebeck, George. Travels in the Himalayan Provinces of Hindustan and the Panjab; in Ladakh and Kashmir, in Peshawar, Kabul, Kunduz, and Bokhara, from 1819 to 1825. Edited by Horace Hayman Wilson. London: John Murray, 1841.
• Burnes, Alexander. Travels into Bokhara; Being an Account of a Journey from India to Cabool, Tartary, and Persia, Performed Under the Orders of the Supreme Government of India, in the Years 1831, 1832, and 1833. Vol. III. London: John Murray, 1835.
• Lee, Jonathan L. The “Ancient Supremacy”: Bukhara, Afghanistan and the Battle for Balkh, 1731–1901. Leiden: Brill, 1996.
• The Asiatic Journal and Monthly Register for British India and Its Dependencies. Vol. XXI. London: Kingsbury, Parbury & Allen, 1826.