سرگذشت ناجی بیکزاده داستان تلخ اما آشنای بسیاری از جوانان این افغانستان است
جوانانی که با امید، علم، قلم و آرزو بزرگ میشوند اما در نهایت در میان سختیهای زندگی و بیتوجهی جامعه آرامآرام به حاشیه رانده میشوند و تنها پس از مرگشان دوباره نامشان بر زبانها جاری میگردد.
او از جمله جوانان فرهنگی و قلمبهدست بود که سالها تلاش کرد تا در حد توان خود برای مردم و جامعهاش مفید باشد.
در میان نوشتهها، فکرها و دغدغههای اجتماعی زندگی میکرد و امید داشت روزی بتواند سهمی در بهتر شدن وضعیت مردمش داشته باشد.
اما شرایط سخت زندگی و نبود امکانات مسیرش را پر از دشواری کرد.
پس از سقوط افغانستان مانند بسیاری دیگر از هموطنانش ناچار به مهاجرت به کشور ایران شد.
اما عشق به زادگاهش باعث شد دوباره به استان بدخشان شهرستان نسی درواز برگردد با این امید که در وطن خود بتواند زندگیاش را ادامه دهد و شاید روزی بهتر بسازد.
اما واقعیت زندگی چیز دیگری بود.
برای تأمین یک لقمه نان حلال مجبور شد در یکی از معادن طلا در شهرستان نسی دواز کار کند.
کاری سخت طاقتفرسا و خطرناک که هیچ شباهتی به دنیای قلم و اندیشه نداشت.
در همان محیط سخت و پرخطر متأسفانه بر اثر ریزش زمین با چند تن از یارانش جان خود را از دست داد و زندگیاش به پایان رسید.
دردناکتر از خود این حادثه بیتوجهیای است که نسبت به چنین جوانانی در زمان زنده بودنشان وجود دارد.
بسیاری از دوستان، آشنایان و حتی بزرگان تا زمانی که حادثهای رخ ندهد از حال و روز این جوانان خبری ندارند.
اما وقتی مرگ اتفاق میافتد ناگهان همه به یاد میآورند که چنین فردی وجود داشته چنین انسان ارزشمندی در میانشان زندگی میکرده است.
این فقط داستان ناجی بیکزاده نیست بلکه سرنوشت بسیاری از جوانان قلمبهدست و فرهنگی افغانستان است.
جوانانی که در زندگی کمتر دیده میشوند کمتر حمایت میشوند و کمتر مورد توجه قرار میگیرند اما مرگ شان تبدیل به نام و خبر میشوند.
و این جای سؤال دارد که چرا باید همیشه دیر به یاد انسانهای ارزشمند بیفتیم؟
چرا جامعه ما زمانی قدر فرزندان آگاه و فرهنگیاش را میداند که دیگر در میان ما نیستند؟
اگر امروز به فکر این جوانان نباشیم فردا نامهای بیشتری به همین سرنوشت دچار خواهند شد.