طالبان در میدانِ جنگ توانستند بر رقبای خود غلبه کنند، اما امروز با چالشی روبهرو هستند که هیچ جنبش شورشی نمیتواند از آن بگریزد: «حکومتداری.»
پنج سال پس از بازگشتِ دوباره طالبان به قدرت، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی در افغانستان حکومت میکند. پرسش مهمتر این است که طالبان چگونه میان الزامات اداره یک کشور و میراث جنبشی که از دلِ جنگ برخاست، تعادل برقرار میکنند.
در همین نقطه است که بحث درباره اختلافات درونی طالبان معنا پیدا میکند. اختلافاتی که شاید بیش از آنکه میان افراد باشد، میان دو برداشت متفاوت از آینده حکومت شکل گرفته است؛ یک برداشت که حفظ انسجام ایدئولوژیک را مهمترین اولویت میداند و برداشتی دیگر که بر ضرورت سازگاری با واقعیتهای اداره کشور تأکید میکند.
آنچه دیده میشود و آنچه دیده نمیشود:
در نگاه نخست، طالبان یکی از منسجمترین ساختارهای سیاسی افغانستانِ معاصر بهنظر میرسند.
نه از رقابتهای علنی میان رهبران خبری است، نه از ائتلافهای شکننده، نه از جنگ قدرتی که بارها دولتهای پیشین افغانستان را فلج کرد.
در کشوری که سیاست اغلب با شکاف، رقابت و منازعه تعریف شده است، طالبان تصویری متفاوت ارائه کردهاند.
اما همین تصویر منظم، معمایی را نیز در دلِ خود پنهان کرده است.
«آیا طالبان واقعاً تا این اندازه یکدست هستند؟ یا آنچه دیده میشود، حاصل سازوکارهایی است که اختلافات را از عرصه عمومی دور نگه میدارد؟»
پاسخ قطعی به این پرسش آسان نیست. طالبان یکی از بستهترین ساختارهای سیاسی منطقه را در اختیار دارند و اطلاعات مربوط به فرآیندهای تصمیمگیری در سطوح عالی حکومت محدود است. با این حال، مجموعهای از نشانهها حاکی از آن است که در درونِ حکومت، دیدگاههای متفاوتی درباره شیوه اداره کشور، روابط خارجی و اولویتهای حکمرانی وجود دارد.
شاید مهمترین نشانه درباره اختلافات درونی طالبان، نه آن چیزی باشد که دیده میشود، بلکه آن چیزی باشد که دیده نمیشود. با وجود فشارهای اقتصادی، انزوای سیاسی، بحران مهاجرت و چالشهای امنیتی، تاکنون هیچ مقام ارشد طالبان بهطور رسمی از ساختار قدرت جدا نشده، هیچ جناح سازمانیافتهای علیه رهبری شکل نگرفته و هیچ چالش علنی برای تغییر ساختار قدرت مشاهده نشده است.
این واقعیت میتواند دو معنا داشته باشد: یا اختلافات در درون طالبان کمتر از آن چیزی است که تصور میشود، یا این گروه در مدیریت و مهار اختلافات موفقتر از آن چیزی بوده است که منتقدانش انتظار داشتند.
قندهار؛ جایی که مشروعیت تعریف میشود:
برای درک ساختار قدرت طالبان باید از قندهار آغاز کرد.
قندهار تنها یک مرکز جغرافیایی نیست؛ قلبِ نمادین جنبشی است که از دهه ۱۹۹۰ تاکنون مشروعیت خود را از ترکیبی از اقتدار مذهبی، سابقه مبارزه و وفاداری تشکیلاتی گرفته است. هبتالله آخندزاده، رهبر طالبان، در رأس این ساختار قرار دارد و بسیاری از تصمیمات کلیدی حکومت به دفتر او نسبت داده میشود.
اما اهمیتِ هبتالله صرفاً به جایگاه رسمی او محدود نمیشود. او برای بخش بزرگی از بدنه طالبان، نماد استمرار هویت جنبش است.
در نگاه حلقه نزدیک به رهبری، مهمترین سرمایه طالبان نه کمکهای خارجی است، نه پذیرش بینالمللی و نه حتی موفقیتهای دیپلماتیک؛ بلکه انسجام درونی است. از این منظر، مشروعیتِ حکومت پیش از هر چیز از وفاداری به اصولی ناشی میشود که طالبان در طول سالهای جنگ برای آن مبارزه کردهاند.
به همین دلیل، تمرکز قدرت در قندهار صرفاً یک انتخاب اداری نیست؛ بخشی از فلسفه حکمرانی طالبان است.
کابل؛ جایی که واقعیتهای حکومت آغاز میشود:
اما اگر قندهار محل تعریف مشروعیت است، کابل محل آزمون آن است.
در پایتخت، حکومت هر روز با واقعیتهایی روبهرو میشود که در دوران جنگ وجود نداشتند؛ از اقتصاد و تجارت گرفته تا نظام بانکی، مهاجرت، آموزش، خدمات عمومی و روابط خارجی.
اینجاست که تفاوتِ نگاهها آشکار میشود.
مدیران اجرایی حکومت، مقامهای امنیتی و مسئولان دستگاه دیپلماسی ناگزیرند به پرسشهایی پاسخ دهند که پاسخ آنها صرفاً در ادبیات مبارزه یا وفاداری ایدئولوژیک یافت نمیشود. آنان باید برای اداره کشور راهحلهای عملی پیدا کنند.
به همین دلیل، در درونِ طالبان به تدریج دو رویکرد قابل تشخیص شده است: رویکردی که حفظ هویت جنبش را مهمترین اولویت میداند و رویکردی که بر ضرورت انطباق با واقعیتهای حکومتداری تأکید میکند.
اختلافِ اصلی؛ افراد یا منطقها؟
بخش بزرگی از تحلیلهای مربوط به طالبان بر چهرهها متمرکز است؛ هبتالله آخندزاده، سراجالدین حقانی، ملا محمد یعقوب و دیگر شخصیتهای بانفوذ.
اما تمرکز بیش از حد بر افراد، گاه تصویر بزرگتر را پنهان میکند.
اختلاف اصلی در درون طالبان را میتوان نه اختلاف میان اشخاص، بلکه اختلاف میان دو منطق دانست.
منطقِ نخست، منطق جنبش است؛ منطقی که در سالهای جنگ شکل گرفت و بقای خود را در انسجام، اطاعت از رهبری و مقاومت در برابرِ فشارهای بیرونی میبیند.
منطق دوم، منطق حکومت است؛ منطقی که از دل اداره کشور بیرون میآید و با مسائل ملموسی چون رشد اقتصادی، ثبات مالی، تجارت، امنیت، خدمات عمومی و روابط بینالمللی سروکار دارد.
طالبان امروز در نقطه برخورد این دو منطق قرار گرفتهاند. نه میتوانند به سادگی از گذشته خود فاصله بگیرند و نه میتوانند واقعیتهای حکومتداری را نادیده بگیرند.
هبتالله، حقانی و یعقوب؛ سه روایت از یک چالش:
هبتالله آخندزاده را میتوان برجستهترین نماینده منطق جنبش دانست؛ رویکردی که بقای طالبان را در حفظ انسجامِ ایدئولوژیک جستوجو میکند.
در مقابل، چهرههایی چون سراجالدین حقانی و شماری از مدیران اجرایی حکومت، بهدلیل مسئولیتهای امنیتی، اداری و دیپلماتیک، بیش از دیگران با پیامدهای عملی تصمیمات سیاسی روبهرو هستند. همین تجربه، آنان را بهسمتِ نگاههای عملگرایانهتر سوق داده است.
ملا محمد یعقوب نیز در میانه این دو جهان قرار دارد؛ شخصیتی که هم از میراثِ تاریخی طالبان مشروعیت میگیرد و هم در مقام وزیر دفاع با پیچیدگیهای اداره یک حکومت مواجه است.
با این حال، تقلیل این تفاوتها به جنگِ قدرت، سادهسازی بیش از حد واقعیت است. آنچه بیشتر مشاهده میشود، اختلاف درباره شیوه استفاده از قدرت است، نه رقابت آشکار برای تصاحب آن.
اقتصاد؛ میدان واقعی کشمکش:
اگر قرار باشد نقطه تلاقی منطق جنبش و منطق حکومت را در یک حوزه مشخص پیدا کنیم، آن حوزه اقتصاد است.
جنبشها میتوانند سالها در شرایط دشوار، با منابع محدود و حتی در انزوا دوام بیاورند. اما حکومتها چنین امکانی ندارند.
دولت باید حقوق بپردازد، تجارت را تسهیل کند، سرمایه جذب کند، خدمات عمومی ارائه دهد و برای میلیونها شهروند چشماندازی از ثباتِ اقتصادی ترسیم کند.
همین واقعیت است که اقتصاد را به مهمترین میدان آزمون طالبان تبدیل کرده است.
هرچه فشارهای اقتصادی افزایش یابد، نیاز به تعامل خارجی، سرمایهگذاری و دسترسی به بازارهای منطقهای و جهانی نیز بیشتر میشود. در چنین شرایطی، فاصله میان منطق جنبش و منطق حکومت میتواند آشکارتر شود.
به بیانِ دیگر، اگر سیاست میدان اختلافات پنهان باشد، اقتصاد جایی است که پیامدهای آن خود را نشان میدهد.
آیا شکافها بزرگنمایی میشوند؟
در برابر تمامِ این تحلیلها، دیدگاه دیگری نیز وجود دارد.
برخی ناظران معتقدند بحث درباره شکافهای طالبان اغلب بیش از حد بزرگنمایی میشود. آنها یادآوری میکنند که طیِ دو دهه گذشته بارها از فروپاشی قریبالوقوع طالبان سخن گفته شد، اما این گروه نهتنها از هم نپاشید، بلکه سرانجام قدرت را در افغانستان بهدست گرفت.
هر تفاوت دیدگاهی در درونِ طالبان را نمیتوان نشانه شکاف سیاسی دانست. بخشی از این اختلافات بر سر چگونگی مواجهه با چالشهای حکومتداری شکل میگیرد.
این دیدگاه نیز قابل تأمل است. زیرا واقعیت آن است که طالبان تاکنون موفق شدهاند اختلافات احتمالی را به بحران سیاسی تبدیل نکنند؛ دستاوردی که بسیاری از دولتهای پیشین افغانستان از تحققِ آن ناتوان بودند.
رازِ انسجام طالبان:
شاید مهمترین مزیت طالبان در مقایسه با بسیاری از رقبای سیاسیشان، توانایی مدیریت اختلافات باشد.
این توانایی از چند منبع تغذیه میشود: تجربه مشترک جنگ، ساختار سلسلهمراتبی، اقتدار رهبری، پیوندهای ایدئولوژیک و آگاهی از هزینههای سنگین شکاف داخلی.
رهبران طالبان بهخوبی میدانند که فروپاشی انسجام، میتواند مهمترین سرمایه سیاسی آنها را از میان ببرد.
به همین دلیل، مسئله اصلی در درونِ طالبان حذف اختلافات نیست؛ بلکه جلوگیری از تبدیل آنها به بحران است.
سه سناریو برای آینده:
آینده طالبان را میتوان در قالب سه سناریوی محتمل بررسی کرد.
سناریوی نخست، ادامه وضعِ موجود است. در این حالت، قندهار همچنان مرکز اصلی تصمیمگیری باقی میماند و اختلافات در چارچوب ساختار فعلی مدیریت میشوند.
سناریوی دوم، افزایش تدریجی نفوذ رویکردهای عملگرایانه است. فشارهای اقتصادی، نیاز به سرمایهگذاری و ضرورت تعامل خارجی ممکن است وزن این نگاه را افزایش دهد، بیآنکه تغییری بنیادین در ساختارِ قدرت ایجاد شود.
سناریوی سوم، تشدید فاصله میان الزامات حکومتداری و ملاحظات ایدئولوژیک است. اگر این فاصله بیش از حد گسترده شود، مدیریتِ آن دشوارتر خواهد شد و فرآیند تصمیمگیری را با چالشهای بیشتری روبهرو خواهد کرد.
جمعبندی؛ نقطه قوتی که میتواند به چالش تبدیل شود:
شاید مهمترین اشتباه در تحلیل طالبان این باشد که هر تفاوت دیدگاهی را نشانه شکاف سیاسی بدانیم. اختلاف نظر در هر حکومت طبیعی است. آنچه طالبان را از بسیاری از بازیگرانِ سیاسی افغانستان متمایز میکند، توانایی آنها در کنترل و مدیریت این اختلافات بوده است.
اما در دلِ همین نقطه قوت، یک پارادوکس نهفته است.
بزرگترین نقطه قوتِ طالبان و بزرگترین خطر پیش روی آنان، هر دو از یک سرچشمه تغذیه میکنند: «تمرکز قدرت.»
همین تمرکز قدرت بود که طالبان را از یک جنبش شورشی به حاکمان افغانستان تبدیل کرد، از بروزِ رقابتهای آشکار جلوگیری نمود و انسجام سازمانی آنها را حفظ کرد. اما اگر فاصله میان واقعیتهای حکومتداری و تصمیمگیریهای متمرکز بیش از حد افزایش یابد، همان عاملی که امروز ضامن ثبات است، میتواند به منشأ تنشهای آینده بدل شود.
در نهایت، مسئله اصلی درباره طالبان وجود یا عدمِ وجود اختلاف نیست. پرسش واقعی این است که آیا این گروه خواهد توانست میان دو منطق متضاد – منطق جنبش و منطق حکومت – تعادلی پایدار برقرار کند یا نه.
سرنوشتِ این تعادل، شاید بیش از هر عامل دیگری، آینده سیاسی افغانستان را رقم خواهد زد.