آیا سرنوشت جمعهخان فاتح مانند مولوی مهدی خواهد بود؟
تحولات درونی ط-البان بهویژه پس از بازگشت دوباره این گروه به قدرت بیش از هر زمان دیگر نشان داده است که ساختار تصمیمگیری در این گروه بهشدت متمرکز سلسلهمراتبی و متکی بر یک هسته محدود در قندهار است.
این هسته که عمدتاً از رهبران سنتی، ایدئولوژیک و پشتونتبار تشکیل شده نهتنها مسیر سیاسی و نظامی ط-البان را تعیین میکند بلکه خطوط قرمز و چارچوبهای رفتاری را نیز برای سایر فرماندهان و چهرههای درون ساختار ط-البان مشخص میسازد.
در چنین فضایی هرگونه نافرمانی یا حتی اختلافنظر بهعنوان تهدیدی علیه انسجام داخلی ط-البان تلقی شده و معمولاً با واکنش سخت و بازدارنده مواجه میشود.
سرنوشت مولوی مهدی را میتوان یکی از روشنترین نمونههای این الگو دانست.
او که بهعنوان یک فرمانده غیرپشتون و نماینده بخشی از اقلیتهای قومی و مذهبی در درون ط-البان شناخته میشد زمانی که در برابر تصمیمات مرکزیت قندهار ایستاد و صدای اعتراض خود را بلند کرد بهسرعت از دایره قدرت حذف شد. روایتهای مختلف درباره سرنوشت اواز کشتهشدن تا ناپدیدشدن بازتاب همان سیاست حذف و خاموشسازی است که ط-البان در برابر مخالفان داخلی خود به کار میگیرد.
این پیام برای دیگران روشن بود: وفاداری مطلق شرط بقا در ساختار قدرت ط-البان است.
در این میان گزارشهایی از فشار بر برخی چهرههای بانفوذ ط-البان از جمله اعضای شبکه ح-قانی نشان میدهد که دامنه کنترل مرکز قندهار صرفاً به خطوط قومی محدود نمیماند.
هر فرد یا جریانی که از چارچوب تعیینشده رهبری عبور کند در معرض محدودسازی تضعیف یا حذف قرار میگیرد حتی اگر در قلب ساختار قدرت جای داشته باشد.
در چنین زمینهای، مسئله جمعهخان فاتح نیز اهمیت ویژهای پیدا میکند.
اگر او واقعاً از دستورات مرکز قندهار سرپیچی کرده باشد در واقع وارد همان مسیری شده است که پیشتر دیگران نیز آن را پیمودهاند مسیری که اغلب به انزوا حذف یا سرنوشتهای نامعلوم ختم شده است.
پرسش اساسی این است که آیا او حاضر به پذیرش هزینه این تقابل خواهد بود یا مسیر دیگری را انتخاب میکند.
در این چارچوب سه سناریو برای آینده او قابل تصور است:
نخست تکرار سرنوشت مولوی مهدی یعنی ادامه مسیر تقابل و در نهایت مواجهه با سرکوب و حذف. دوم عقبنشینی تاکتیکی و همسویی موقت با ساختار موجود گزینهای که شاید بقای کوتاهمدت را تضمین کند اما در ساختارهای بسته معمولاً امنیت پایدار به همراه ندارد.
سوم تبدیل این تنشهای فردی به بخشی از یک شکاف گستردهتر در درون ط-البان که میتواند معادلات قدرت را در سطح کلان تحت تأثیر قرار دهد.
در نهایت سرنوشت افراد در چنین ساختارهایی تنها به اراده شخصی وابسته نیست بلکه به میزان انسجام یا شکاف در هسته قدرت و نیز شرایط سیاسی و اجتماعی افغانستان گره خورده است.
اگر روزی این ساختار به سمت پذیرش تکثر و اختلافنظر حرکت کند سرنوشتها نیز میتوانند مسیر دیگری بیابند.
اما در وضعیت کنونی تجربه گذشته نشان میدهد که الگوی حذف و سرکوب همچنان یکی از ابزارهای اصلی حفظ انسجام درونی باقی مانده است.
این روند در سطحی عمیقتر بیانگر واقعیتی ساختاری است: نظامهایی که بر تمرکز شدید قدرت و حذف صداهای متفاوت بنا شدهاند ممکن است در کوتاهمدت ثبات ایجاد کنند اما در بلندمدت زمینهساز شکافها و بحرانهایی میشوند که مهار آنها بهمراتب دشوارتر خواهد بود.