دیشب پسرانم فیلم فانتزی «دیو و دلبر» را تماشا میکردند. به اصرار مسعود جان من نیز همراه شان تماشا کردم.
این فیلم داستان شاهزادهای خوشسیما اما مغرور است که گرفتار طلسم ساحرهای میشود؛ طلسمی که او را به دیوی ترسناک و کریه تبدیل میکند و همه افراد قلعهاش را به اشیای جادویی بدل میسازد.
کسی که میتواند این طلسمشدگان را نجات دهد، دختری به نام «بل» است؛ دختری که برای نجات پدرش از دست دیو به قلعه طلسمشده میآید و میپذیرد که برای همیشه آنجا بماند.
به دیو گفته شده است که اگر عاشق شود و عشقی واقعی را تجربه کند، دوباره چهره انسانی خود را بازخواهد یافت.
دیو عاشق دختر میشود و او را آزاد میگذارد تا نزد پدرش بازگردد؛ اما هنوز چهره انسانی خود را به دست نیاورده است. از او میپرسند: مگر عاشق دختر نشدهای که چهره انسانیات بازنگشته است؟
پاسخ میدهد:
«شدم؛ اما او هنوز عاشق من نشده است.»
دختر پس از آنکه برای نجات پدرش از دست زورگویان روستا میرود، دوباره بازمیگردد و شاهزاده و ساکنان قلعه را نجات میدهد.
این فیلم اگرچه برای کودکان ساخته شده، اما مفاهیم عمیقی در خود دارد؛ یکی از مهمترین آنها پیوند میان عشق و انسانیت است.
در این داستان، شاهزادهای که مغرور است و عشق را نمیشناسد، به شکل دیو تصویر میشود؛ موجودی که ظاهر انسانی خود را از دست داده، چهرهای کریه یافته، دندانهایی تیز و بیرونزده و شاخهایی حیوانی دارد.
تنها زمانی که عشق واقعی را تجربه میکند، دوباره انسانیت خویش را بازمییابد.
انسانیت چیست و چه رابطهای با عشق دارد؟
ما با حیوانات در بسیاری از غرایز، از جمله غریزه بقا، اشتراک داریم. تفاوت انسان با حیوان در عبور از غریزه بقا به اخلاق است.
اخلاق چیست؟
نوعدوستی؛ دوست داشتن انسانها و عشق ورزیدن به آنان.
زیگمونت باومن میگوید:
«عشق ورزیدن به همسایه ممکن است نیازمند یک جهش ایمانی باشد؛ اما نتیجه آن تولد انسانیت است. این کار همچنین گذر سرنوشتساز از غریزه بقا به اخلاق است؛ گذری که اخلاق را به بخشی از بقا و شاید شرط ضروری آن تبدیل میکند. با این مؤلفه، بقای یک انسان به بقای انسانیت در انسان تبدیل میشود.»
خاخام هیلل، متخصص تلمود، نیز میگوید:
«عصاره تمام پیامهای الهی این است که همسایهات را مانند خودت دوست داشته باش.»
ما امروزه اگر در افغانستان اسیر دیوهایی مانند طالبان هستیم، علتش در فقدان محبت و دوستی میان اقوام و شهروندان این سرزمین است. دلهای ما پر از نفرت و کدورت نسبت به یکدیگر است و شب و روز سرگرم نفرتپراکنی علیه هم هستیم.
نفرت و دشمنی، از ما موجوداتی ساخته است که چنگ و دندان برای دریدن یکدیگر تیز کردهایم. برده عداوت و خصومت شدهایم و به همین دلیل اسیر دیو طالبانیسم گشتهایم.
اگر جای نفرت را محبت بگیرد، آنگاه میتوانیم دوباره انسانیت و آزادی خود را بازیابیم و از چهرههای دیوصفت و از دیو رهایی پیدا کنیم.
میبینم که بسیاری از نخبگان، زیر نام فعالیت سیاسی و آگاهیبخشی، نفرت میپراکنند و بر طبل خصومت و دشمنی میان اقوام میکوبند. اما این کار سیاست نیست؛ زیرا سیاستی که انسانها را از هم دورتر کند، در نهایت چیزی جز بازتولید رنج و اسارت نیست.
مسئولیت بزرگ سیاسی و اخلاقی ما در این زمان، اعتمادسازی میان اقوام، مبارزه با نفرتپراکنی و ساختن زمینهای برای آشتی ملی است.
ما زمانی از چرخه خشونت و بیاعتمادی بیرون خواهیم آمد که دیگری را نه دشمن، بلکه انسانی با رنجها، امیدها و آرزوهای مشترک ببینیم.
تا زمانی که عشق، همدلی و احترام جای نفرت و کینه را نگیرد، نه انسانیت خویش را بازمییابیم و نه آزادی را.
زیرا آزادی پیش از آنکه از بیرون به دست آید، باید در دل انسانها متولد شود.