در تاریخِ معاصر افغانستان، کمتر سیاستمداری به اندازه اشرف غنی با شکاف میان وعده و نتیجه شناخته میشود. او با چهره یک تکنوکرات، یک دانشگاهی شناختهشده و یک نظریهپرداز دولتسازی واردِ ارگ شد. برای بسیاری، غنی نماد نسلی بود که قرار بود افغانستان را از چرخه جنگ، فساد و بیثباتی بیرون بکشد و بهسوی دولت مدرن، توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی هدایت کند. اما هفت سال بعد، آنچه از حکومت او باقی ماند، نه دولتِ نیرومند و نه نهادهای پایدار، بلکه فروپاشی جمهوری، سقوط کابل، از هم گسیختگی نیروهای امنیتی و بحرانی بود که هنوز نیز سایه سنگین خود را بر سرِ افغانستان حفظ کرده است.
میراث اشرف غنی را نمیتوان تنها در روز سقوطِ کابل یا لحظه خروج او از کشور خلاصه کرد. آن روز، صرفاً آخرین فصل بحرانی بود که ریشههای آن سالها پیش شکل گرفته بود. برای درک کارنامه او، باید به هفت سال حکومتی نگاه کرد که با شعار «اصلاحات» آغاز شد و با «فروپاشی» نظام پایان یافت.
البته سقوطِ جمهوری را نمیتوان صرفاً به عملکرد یک فرد نسبت داد. خروج نیروهای خارجی، توافق دوحه، فساد ساختاری، رقابتهای منطقهای، ضعف تاریخی نهادهای دولتی و پیچیدگیهای جنگ افغانستان، همگی در شکلگیری این فاجعه سهم داشتند. با این حال، هیچ بررسی جدی از فروپاشی جمهوری نمیتواند نقش رهبری سیاسی کشور و تصمیمهایی را که در بالاترین سطح قدرت اتخاذ میشد، نادیده بگیرد. به همین دلیل، اشرف غنی همچنان در مرکز یکی از مهمترین مناقشههای سیاسی تاریخ معاصر افغانستان قرار دارد.
ریاستجمهوری یا حکومتِ یکنفره؟
بسیاری از منتقدان اشرف غنی، تمرکز گسترده قدرت در ارگ را از برجستهترین ویژگیهای دوران حکومت او میدانند. در حالی که افغانستان کشوری متکثر با ساختار پیچیده اجتماعی و سیاسی است، تصمیمگیریها بهتدریج در دایرهای محدود متمرکز شد و نقش بسیاری از نهادهای رسمی کمرنگتر گردید.
وزیران، والیان و شماری از مقامهای ارشد حکومتی بارها از محدود بودن اختیارات و وابستگی تصمیمهای کلان به مرکز قدرت سخن گفتهاند. منتقدان معتقداند این شیوه حکومتداری سبب شد دولت بهجای آنکه بر نهادهای پایدار استوار شود، بیش از حد به شخصِ رئیسجمهور وابسته گردد. چنین وضعیتی در شرایط عادی ممکن است قابل مدیریت باشد، اما در زمان بحران، آسیبپذیری ساختار سیاسی را افزایش میدهد.
دشمنتراشی بهجای اجماعسازی:
هیچ نظامِ سیاسی در شرایط جنگ و بحران بدون اجماع ملی دوام نمیآورد. یکی از انتقادهای مکرر به اشرف غنی، ناتوانی او در ایجاد و حفظ چنین اجماعی بود.
در طول سالهای حکومت او، روابط ارگ با بسیاری از چهرههای سیاسی کشور پرتنش باقی ماند. اختلاف با شریکان سیاسی، بیاعتمادی نسبت به برخی رهبران بانفوذ و دشواری در مدیریت اختلافات، بهتدریج دامنه حمایت سیاسی از حکومت را محدودتر ساخت.
در حالی که طالبان در حال گسترش نفوذ خود بودند، بخش مهمی از انرژی سیاسی حکومت صرفِ منازعات داخلی میشد. منتقدان غنی بر این باورند که او نتوانست خود را به محور یک اجماع فراگیر ملی تبدیل کند و همین مسئله در سالهای پایانی جمهوری به یکی از نقاط ضعف جدی حکومت بدل شد.
فاصله میان ارگ و افغانستانِ واقعی:
یکی دیگر از انتقادهای مهم به اشرف غنی، فاصله میان نگاه نظری او و واقعیتهای پیچیده جامعه افغانستان بود.
غنی سالها در نهادهای بینالمللی و محیطهای دانشگاهی فعالیت کرده بود و با ذهنیتِ مبتنی بر توسعه، اصلاحات و دولتسازی به قدرت رسید. اما افغانستان صرفاً یک پروژه اداری یا اقتصادی نبود؛ کشوری بود با شبکهای پیچیده از مناسبات قومی، محلی، سیاسی و تاریخی.
بسیاری از منتقدان او معتقد بودند که برخی تصمیمهای حکومت، هرچند از منظر نظری قابل دفاع بهنظر میرسیدند، اما با واقعیتهای میدانی افغانستان سازگاری کافی نداشتند. از نگاه آنان، همین شکاف میان نظریه و واقعیت، بخشی از مشکلات حکومت را تشدید کرد.
وعده اصلاحات، واقعیتِ ناامیدی:
اشرف غنی با شعار مبارزه با فساد، اصلاح نظام اداری و بهبود حکومتداری به قدرت رسید. او بارها بر شفافیت، پاسخگویی و اصلاح ساختارهای دولتی تأکید کرد. اما با گذشت زمان، بسیاری از شهروندان احساس کردند که نتایج عملی این وعدهها کمتر از حد انتظار بوده است.
فساد همچنان یکی از چالشهای اصلی کشور باقی ماند و دستگاه اداری در بسیاری از بخشها با ناکارآمدی و مشکلات ساختاری روبهرو بود. هرچند برخی اصلاحات انجام شد، اما این اصلاحات نتوانست اعتماد عمومی را بهشکلی پایدار بازسازی کند.
شاید بزرگترین مشکل آن بود که فاصله میان انتظارات ایجادشده و نتایج بهدستآمده روزبهروز بیشتر میشد؛ فاصلهای که به تدریج به ناامیدی عمومی دامن زد.
اقتصاد؛ وعده خودکفایی، واقعیتِ وابستگی:
اشرف غنی از آغاز حکومت خود، توسعه اقتصادی را یکی از ستونهای اصلی برنامهاش معرفی میکرد. او از تبدیل افغانستان به چهارراه منطقهای، افزایش درآمدهای داخلی، جذبِ سرمایهگذاری و کاهش وابستگی به کمکهای خارجی سخن میگفت. در دوران او برخی پروژههای زیربنایی و منطقهای نیز پیش برده شد و درآمدهای داخلی دولت در مقاطعی افزایش یافت.
با این حال، منتقدان معتقداند که دستاوردهای اقتصادی حکومت هرگز به اندازهای نبود که بتواند وابستگی عمیق کشور به کمکهای خارجی را کاهش دهد. اقتصاد افغانستان همچنان به منابع بیرونی متکی باقی ماند و بخش بزرگی از جامعه اثر ملموسی از وعدههای توسعه و رفاه احساس نکرد.
در نهایت، فروپاشی سریع ساختار اقتصادی دولت پس از سقوطِ جمهوری، این پرسش را در برابر بسیاری از ناظران قرار داد که آیا پروژه خودکفایی اقتصادی واقعاً به بنیانی پایدار تبدیل شده بود یا نه.
فرسایشِ تدریجی نیروهای امنیتی:
یکی از حساسترین بخشهای کارنامه اشرف غنی به وضعیت نیروهای امنیتی افغانستان مربوط میشود.
هزاران سرباز، افسر و نیروی امنیتی طی سالهای جنگ جان خود را از دست دادند و بارِ اصلی دفاع از جمهوری را بر دوش کشیدند. با این حال، در سالهای پایانی حکومت، مشکلات مدیریتی، تغییرات مکرر در سطوح رهبری امنیتی، نبود راهبرد روشن و کاهش اعتماد میان مرکز و میدان، بر وضعیت این نیروها تأثیر گذاشت.
بسیاری از تحلیلگران معتقداند که فروپاشی نیروهای امنیتی در تابستان ۲۰۲۱ نتیجه یک روند تدریجی بود، نه یک رویداد ناگهانی. از این منظر، بحران رهبری و ضعف انسجام در ساختار امنیتی از عواملی بودند که زمینه سقوط سریع نظام را فراهم کردند.
سیاست خارجی بدون دستاوردِ پایدار:
اشرف غنی تلاش کرد افغانستان را بهعنوانِ یک شریک مهم منطقهای و بینالمللی معرفی کند. نشستها، کنفرانسها و ابتکارهای دیپلماتیک متعددی در دوران او برگزار شد. اما در نهایت، یکی از تلخترین واقعیتهای آن دوران این بود که درباره آینده افغانستان در مذاکراتی تصمیمگیری شد که دولت افغانستان نقش تعیینکنندهای در آن نداشت.
این وضعیت برای بسیاری از ناظران نشانه آن بود که حکومت نتوانسته جایگاهی ایجاد کند که حضور و مشارکت آن در تعیین سرنوشت کشور اجتنابناپذیر باشد. از همین رو، برخی تحلیلگران این مسئله را از ناکامیهای مهم سیاست خارجی دوران جمهوری میدانند.
سقوطِ مشروعیت؛ آغاز پایان:
هیچ حکومتی تنها با بودجه، ارتش و حمایت خارجی دوام نمیآورد. آنچه در نهایت بقای نظامهای سیاسی را تضمین میکند، مشروعیت و اعتماد عمومی است.
در این میان، بحرانهای انتخاباتی ۲۰۱۴ و ۲۰۱۹ نقش مهمی در فرسایش تدریجی این مشروعیت داشتند. منازعات بر سر نتایج انتخابات، شکلگیری حکومت وحدت ملی، و سپس اختلافات انتخاباتی بعدی، این تصور را در بخشهایی از جامعه تقویت کرد که روندهای سیاسی بیش از آنکه شفاف و نهادمند باشند، بر مصالحههای شکننده سیاسی استوارند.
در سالهای پایانی جمهوری، اختلافات انتخاباتی، تنشهای سیاسی، ناکامی در تحقق بسیاری از وعدهها و افزایش فاصله میان حکومت و مردم، به فرسایش تدریجی این مشروعیت انجامید.
بسیاری از شهروندان دیگر همان احساس تعلق و اعتماد سالهای نخست را نسبت به نظام نداشتند. هنگامی که بحران نهایی فرا رسید، این ضعفِ مشروعیت خود را بهشکلی آشکار نشان داد؛ ضعفی که شاید به اندازه تهدیدهای نظامی خطرناک بود.
پایانِ یک پروژه:
اشرف غنی میخواست در تاریخ افغانستان بهعنوان معمار دولت مدرن شناخته شود. او میخواست نامش با اصلاحات، توسعه و دولتسازی گره بخورد. اما تاریخ، رهبران را بیش از هرچیز بر اساس نتایج عملکردشان قضاوت میکند.
نتیجه نهایی حکومتِ او، فروپاشی نظامی بود که قرار بود نماد افغانستان جدید باشد. جمهوریای که میلیاردها دالر برای آن هزینه شد، هزاران نفر برای دفاع از آن جان باختند و میلیونها شهروند به بقای آن امید بسته بودند، در واپسین روزهای حیات خود با بحرانی عمیق در مشروعیت، انسجام سیاسی و توان دفاعی روبهرو بود.
البته سهمِ اشرف غنی در این سرنوشت، موضوعی است که همچنان محل بحث و مناقشه خواهد بود. حامیان او بر عوامل خارجی، توافق آمریکا با طالبان و شرایط پیچیده جنگ تأکید میکنند و منتقدانش بر ضعف رهبری، تمرکز قدرت، انزوای سیاسی و ناکامی در مدیریت بحران. اما فارغ از این اختلاف دیدگاهها، یک واقعیت پابرجاست: جمهوری افغانستان در دوران زمامداری او فروپاشید و این رویداد، مهمترین بخشِ میراث سیاسی او را شکل میدهد.
به همین دلیل، میراث اشرف غنی را نمیتوان تنها در سخنرانیها، کتابها و نظریههایش جستوجو کرد. میراث واقعی او در سرنوشت نظامی بازتاب یافته است که قرار بود نماد ثبات، جمهوریت و آیندهای متفاوت برای افغانستان باشد، اما سرانجام در میان بحران، اختلاف و فروپاشی از میان رفت.
در حافظه سیاسی بخش بزرگی از منتقدان اشرف غنی، این دوره نه با وعدههای آغازین، بلکه با فرجام آن بهیاد سپرده خواهد شد؛ «هفت سال فاجعه.»