با مطالعه، پژوهش و کنشگری در حوزه تاریخنگاری، بهویژه در ذکر وقایع سیاسی از سال ۱۷۴۷ میلادی و عصر درانیها به اینسو، یک مسئله اساسی کمتر مورد توجه قرار گرفته است و آن «مردم» هستند. جمعیت، شالوده سیاسی دستگاه اعمال قدرت و یا به تعبیر اندیشه سیاسی معاصر، «حکومتشوندگان» به شمار میروند.
غلاممحمد غبار در اثر «افغانستان در مسیر تاریخ» بسیاری از پدیدههای اساسی، از جمله انطباق نام افغانستان را دچار جعل و تحریف کرده است. او واقعیتهایی را که در کتابهای «تاریخنامه هرات» و «مخزنالافغانی» درباره پیشینه جغرافیایی افغانستان و واژه «افغان» وجود دارد، نادیده گرفته است.
عبدالحی حبیبی نیز به دلیل پیوندهای اتنیکی با بسیاری از افراد دستگاههای قدرت سیاسی، تلاش کرده است جلوهای دروغین از شاهان ارائه داده و عملکرد آنان را سفیدنمایی کند. همچنین،میر غلامصدیق فرهنگ و فیضمحمد کاتب هزاره در «سراجالتواریخ» اصل تقدسگرایی نسبت به عبدالرحمن خان، نادرشاه و امانالله خان را ترویج کردهاند. اصطلاح «امیر آهنین» برای عبدالرحمن خان در «سراجالتواریخ» به چشم میخورد؛ پادشاهی که خود در «تاجالتواریخ» به غلام بودن و خوشخدمتی خویش به امیر مظفر بخارا اشاره کرده است.
یکی از دلایل اصلی اینکه جوانان امروز برداشت دقیق و روشنی از موضوعات تاریخی ندارند، همین شیوه درج وقایع توسط تاریخنگاران است. در تذکر وقایع سیاسی، تفکر، خواست و نقش مردم نادیده گرفته شده است. برای مثال، تاریخنگاران هیچگاه معاهدات دیورند، گندمک، لاهور و کابل و دیگر پیمانهای مشابه را بهصورت نقادانه بررسی نکردهاند؛ پیمانهایی که امروز برخی آنها را لاینحل و غیرقابل قبول میدانند.
ناپلئون جمله معروفی دارد که «تحرکات نظامی دلیل بر عقلانیت سیاسی نیست.» با این حال، بسیاری از شخصیتهای تاریخ کشور بهصورت اسطوره معرفی شدهاند. احمدشاه درانی نمونهای از این موارد است؛ در حالی که اشتباهات سیاسی و هفتبار لشکرکشی او به هند، بعدها زمینهساز تجاوزات و دستدرازیهای انگلیس بر این سرزمین شد. همچنین تیمورشاه را حاکمی مدبر و شاعری پارسیزبان معرفی کردهاند، در حالی که حرمسرای او در کابل شهرت فراوان داشت.
در مورد اصلاحات سیاسی مدرن به سبک غربی در دوره امانالله خان نیز اکثر نویسندگان تنها به تمجید پرداخته و آن را «اصلاحات قبل از وقت» خواندهاند، اما کمتر به این واقعیت پرداختهاند که در یک جامعه سنتی و مذهبی، آزادیهای بدون قید و شرط میتواند از عوامل ایجاد تنش باشد.
از دیدگاه جامعهشناسی، تاریخنگارانی که تجربه دهه دموکراسی در عصر شاهی را داشتند، بدون در نظر گرفتن ماهیت خانوادگی گردش قدرت در چنین نظامهایی، امکان عدم مشارکت و رشد سایر جریانهای سیاسی را خطر تلقی نکردند و صرفاً در فقدان نظام شاهی اشک ریختند؛ در حالی که خود سخت به دموکراسی و نقش مردم در قدرت باورمند بودند.
پس از جمهوری محمد داوود خان و آغاز انقلاب در افغانستان، اکثر نویسندگان تنها عوامل خارجی، از جمله شوروی و بعدها پاکستان را متهم کردند. بدون شک دولتهای منطقه به دلیل ملاحظات امنیتی دست به یک سلسله اقدامات میزنند، اما این اقدامات زمانی مؤثر و ممد واقع میشود که از گذشته عوامل بیعدالتی سیاسی و شکافهای اجتماعی در درون یک جغرافیا موجود باشد. در کشور ما این عوامل از آغاز تاریخ معاصر وجود داشت، از مراحل جنینی عبور کرد و سرانجام به مرحله تنش و انقلاب رسید.
زمانی که «اصولنامه ناقلین» تدوین شد و سرزمینهای شمال میان افراد جنوب تقسیم گردید، هیچگاه زمامداران به تبعات منفی تغییر بافت جغرافیایی و انسانی توجه نکردند. همچنین تاریخنگاران نیز به این زوایای خطرآفرین و بیتوجهی حاکمان به خواست مردم نپرداختند.
بدینگونه، تاریخنگاری در کشور ما بیشتر به یادآوری جنگها، نام فرمانروایان و سالهای حکومت آنان تقلیل یافت و از پرداختن به نقش مردم، ساختارهای اجتماعی و ریشههای واقعی تحولات سیاسی بازماند.