امروز روز جهانی افتخار است. افتخار در معنای انسانی آن، تنها روز تجلیل از یک هویت یا یک مناسبت نیست؛ بلکه یادآور حق هر انسان برای زیستن با کرامت، آزادی و بدون ترس است. افتخار، آنگونه که اندیشمندان گفتهاند، از قدرت و زور به دست نمیآید؛ از شأن انسانی و آزادی سرچشمه میگیرد. انسان زمانی میتواند به خود، جامعه و سرزمینش افتخار کند که حق انتخاب داشته باشد، بتواند بیندیشد، سخن بگوید، بیاموزد و آیندهاش را خود بسازد.
اما وقتی از افغانستان امروز سخن میگوییم، این پرسش تلخ پیش روی ما قرار میگیرد: مردمی که سالهاست میان جنگ، مهاجرت، فقر، سرکوب و ترس زندگی میکنند، امروز به چه چیزی میتوانند افتخار کنند؟
افتخار در سرزمینی که کرامت انسان به حاشیه رانده شده است
فیلسوف آلمانی، ایمانوئل کانت، باور داشت که انسان هرگز نباید وسیله باشد، بلکه همواره باید به عنوان «هدف» مورد احترام قرار گیرد. ارزش انسان، به کرامت ذاتی اوست، نه به میزان اطاعتش از قدرت. اگر این معیار را بپذیریم، افغانستان امروز در یکی از دشوارترین فصلهای تاریخ خود قرار دارد.
امروز، میلیونها افغانستانی در کشوری زندگی میکنند که حاکمیت آن در اختیار گروهی است که بسیاری از دولتها و نهادهای بینالمللی آن را به دلیل پیشینه و عملکردش، گروهی تروریستی میدانند. در چنین فضایی، آزادی بیان محدود شده، زنان از بسیاری از حقوق اساسی خود محروم شدهاند، دختران از آموزش بازماندهاند، رسانهها زیر فشار سانسور قرار دارند و منتقدان با خطر بازداشت، شکنجه یا ناپدید شدن روبهرو هستند.
افتخار، با ترس سازگار نیست. هیچ ملتی نمیتواند به سرزمینی افتخار کند که در آن، مردم از گفتن آنچه فکر میکنند هراس داشته باشند. هیچ جامعهای با خاموش کردن صدای نویسندگان، خبرنگاران، استادان دانشگاه و روشنفکران، به عزت نمیرسد.
امروز بخش بزرگی از سرمایه فکری افغانستان، در تبعید زندگی میکند. دانشگاهها از استادان خالی شدهاند، رسانهها خبرنگاران خود را از دست دادهاند و هزاران جوان، آینده خود را نه در وطن، بلکه در مرزهای مهاجرت جستوجو میکنند. کشوری که اندیشه از آن کوچ کند، تنها نیروی انسانی خود را از دست نمیدهد؛ امیدش را نیز از دست میدهد.
آلبر کامو نوشته بود: «آزادی چیزی نیست جز فرصتی برای بهتر بودن.» وقتی این فرصت از مردم گرفته شود، افتخار نیز معنای خود را از دست میدهد. افتخار واقعی، نه در شعارها، نه در پرچمها و نه در نمایش قدرت خلاصه میشود؛ بلکه در کیفیت زندگی انسانها آشکار میشود. کشوری که کودکانش از آموزش محروم باشند، زنانش از حضور در جامعه منع شوند و شهروندانش از آینده خود مطمئن نباشند، چگونه میتواند از افتخار سخن بگوید؟
در افغانستان امروز، حتی مفاهیمی مانند وطن، هویت و همبستگی نیز زیر فشار شکافهای سیاسی، قومی و اجتماعی قرار گرفتهاند. بسیاری از مردم دیگر از خود نمیپرسند چگونه کشورشان پیشرفت خواهد کرد؛ بلکه میپرسند چگونه میتوانند زنده بمانند یا راهی برای ترک آن پیدا کنند. این بزرگترین تراژدی یک ملت است؛ زمانی که رؤیای ساختن وطن، جای خود را به رؤیای فرار از وطن بدهد.
با این همه، اگر هنوز بتوان از افتخار سخن گفت، شاید آن افتخار نه در ساختار قدرت، بلکه در خود مردم افغانستان باشد؛ در مادری که با وجود همه محرومیتها فرزندش را به آموختن تشویق میکند، در خبرنگاری که با وجود تهدید حقیقت را ثبت میکند، در نویسندهای که در تبعید زبانش را زنده نگه میدارد، در دختری که پشت درهای بسته مکتب، هنوز رؤیای دانشگاه را از دست نداده است و در میلیونها افغانستانی که با وجود همه رنجها، هنوز امید را بهطور کامل دفن نکردهاند.
پایان سخن اینکه؛
روز جهانی افتخار، برای بسیاری از ملتها فرصتی برای بزرگداشت دستاوردها، آزادیها و کرامت انسانی است. اما برای افغانستان، این روز بیش از آنکه جشن باشد، بهانهای برای تأمل است؛ تأمل بر آنچه از این سرزمین گرفته شده و آنچه هنوز میتوان برای بازگرداندنش تلاش کرد.
افتخار واقعی از لوله تفنگ بیرون نمیآید، از زندان و سانسور متولد نمیشود و با حذف اندیشه و آزادی به دست نمیآید. افتخار، آنگونه که تاریخ نشان داده است، در جامعهای شکل میگیرد که انسان در آن احساس امنیت، احترام و آزادی کند.
شاید امروز افغانستان نتواند به وضعیت سیاسی خود افتخار کند، اما هنوز میتواند به مردمی افتخار کند که با وجود همه تلخیها، کرامت انسانی خود را به آسانی تسلیم نکردهاند. شاید همین امید خاموش، آخرین سرمایه این سرزمین باشد؛ سرمایهای که اگر روزی آزادوباره به افغانستان بازگردد، از دل آن افتخار واقعی نیز زاده خواهد شد.