چندی پیش کتابی در باره افغانستان خواندم که حیفم آمد به دوستان معرفی نکنم. این کتاب “افغانستان: پیشاملتِ نادولت” نام دارد که توسط دکتر محسن خلیلی استاد علوم سیاسی دانشگاه فردوسی نوشته شده است.
آقای دکتر خلیلی در این کتاب در باره موضوعاتی مانند توسعه سیاسی، ملتسازی و دولتسازی در افغانستان صحبت میکند و داستان این کشور را به افسانه سرمنگسک تشبیه مینماید.
“اوسانه سرمنگسک، اصطلاح کابلی و کنایه از سخنان تکراری و بیمحتوا است. هر گاه بزرگان میخواستند اطفال را آزار بدهند، میگفتند: بیایین برای تان اوسانه بگویم.
میگفتیم: خی بگو.
میگفتند: خی بگو خی بگو ره یاد ندارم، اوسانه سرمنگسکه یاد دارم، بگویم؟
میگفتیم: هان بگو.
میگفتند: هان بگو هان بگو ره یاد ندارم اوسانه سرمنگسکه یاد دارم، بگویم؟
با ادب بسیار میگفتیم: بله بگویین.
میگفتند: بله بگویین بله بگویین را یاد ندارم، اوسانه سمنگسکه یاد دارم، بگویم؟
بدین ترتیب بزرگان بزرگوار آن قدر اطفال را آزار میدادند که از افسانه شنیدن بیزار میشدند.”
آقای دکتر خلیلی معتقد است که داستان توسعه سیاسی، ملتسازی و دولتسازی در افغانستان نیز به همین افسانه میماند.
به باور او آنچه باعث شده کشور ما دچار چنین وضعیتی گردد، این است که افغانستان بر خلاف تبلیغات ناسیونالیسم افغانی یک کشور نه، بلکه چندین کشور، چندین فرهنگ، چندین جغرافیا و چندین تاریخ است. ملت واحدی در این سرزمين وجود ندارد، بلکه مردمان آن در وضعیت پیشاملتی زندهگی میکنند و متشکل از اقوام گوناگوناند.
همچنان او معتقد است که این کشور از آن دسته جوامعی اند که دولت ضعیف و جوامع قوی دارند.
غالب بودن جامعه بر دولت باعث گردیده است که این سرزمین همیشه دچار نادولتی، بیدولتی، کمدولتی و پاددولتی باشد.
“نادولت” است، زیرا کارویژههای معمول و متعارف دولتها را نمیتواند انجام دهد. بیدولت است، زیرا در بسیاری از عرصههای زمامدارانه، نیروهای فروملی و فراملی، زمام کار را از دست دولت مرکزی خارج ساختهاند و بدون دولت کار خود را پیش میبرند. بددولت است، زیرا کاری را که در عهده دارد و میتواند انجام دهد به بدترین شکل ممکن انجام میدهد. و نهایت اینکه پاددولت است؛ زیرا در بسیاری از عرصهها کوششها و کردارهای دولت به ضد خودش تبدیل میشود و نیروی دولت را علیه دولت به کار میگیرد.”
او معتقد است که توسعه را – چه پروژه بدانیم و چه پروسه، از جای خاصی جرقه میخورد و پس از طی یک مرحله زمانی به سرانجام میرسد. بنابراین، داستان انکشاف هر کشور، متشکل از دوگام مهم است: “سیر” و “لحظه”.
برای افغانستان هیچ “لحظه” مهم دیگری باقی نمانده که بتواند این کشور را از وضعیت افسانه سرمنگسک بیرون کند، مگر دو لحظه فدرالیسم و یا تجزیه.
او سپس در یک فصل جداگانه به زمینههای مناسب موجود برای برقراری فدرالیسم در افغانستان میپردازد و همچنان دلایل مخالفان این نظام را نیز نقد و بررسی میکند.
کتاب جالبی است. افزون بر این موارد همچنان در این کتاب مناسبات ایران و افغانستان پرداخته و نگاه تاریخی و برتریجویانه ایرانیها نسبت به مردم افغانستان را نقد میکند.
من خواندن این کتاب را برای همه توصیه میکنم.