سالها پیش، برای نخستینبار قدم به دانشگاه کابل گذاشتم. نوجوانی بودم که جهان پیرامون خود را از دریچهی خیر و شر میدید؛ جهانیکه در آن همهچیز یا حق بود یا باطل. ذهنم سرشار از خودبرترپنداری، قوممداری و باورهای سختگیرانهی دینی بود؛ باورهاییکه چنان در تار و پود شخصیتم تنیده شده بودند که گمان میکردم حقیقت، همان چیزیست که آموختهام. پاسدار جهانی بودم که در آن پرسش فضیلتی نداشت و یقین، ارزش مطلق شمرده میشد.
اما دانشگاه؛ فقط محل آموزش نبود؛ نخستین میدان رویارویی من با جهانهای دیگر بود. نخستین تَرَک بر دیوار یقینها و جزماندیشیهایم خورد.
کتاب دغدغهی رفیقانم بود و همچشمی دانشجویی، مرا نیز وسوسه کرد تا به جهان کتاب قدم بگذارم.
نخستین کتابیکه خواندم، صد سال تنهایی بود. رمانیکه هیچ ندانستم. پیچیدگی روایت و جهان
شگفتآور آن برای ذهن تازهکارم سنگین بود، اما چیزی فراتر از داستان مرا تسخیر کرد؛ ملودی واژگان، زیبایی نثر و قدرت خیال، بیآنکه پیامش را دریابم، دری به رویم گشود که تا حال بسته نشده است. کمکم فهمیدم کتاب فقط برای دانستن نیست؛ برای دگرگون شدن نیز هست.
اندکی بعد، در دانشکدهی خبرنگاری و ارتباطات، به همت استاد ضیای رفعت، حلقهی ادبی “کانون شعر دانشجو” شکل گرفت. کانونیکه هدفش آموزش شعر و نگرههای ادبی بود. آنجا آموختیم که ادبیات تنها بازی با واژهها نیست؛ بلکه تلاشیست برای فهم انسان و جهان. هر کتاب، پنجرهای تازه به رویم ما میگشود و هر نویسندهای که میشناختم، مرا وادار میکرد بار دیگر به خودم و باورهایم نگاه کنم.
اما زندگی همیشه به وفق مراد انسان نیست. فقر، فرصت اندیشیدن را از بسیاری میگیرد. من نیز ناچار شدم کانون را ترک کنم و به دنبال کار بروم. گرسنگی، فلسفه نمیشناسد؛ فلسفهی گرسنگان نان است و بس!
با سلطهی طالبان، بسیاری از آرزوهای یک نسل در هم شکست. دانشگاهها خاموشتر شدند، حلقههای فرهنگی از هم پاشیدند، نویسندگان و روزنامهنگاران یا مهاجر شدند یا خاموش ماندند. کتاب، که روزگاری نشانهی امید بود، آرامآرام جای خود را به ترس و سکوت داد. کتابفروشیها خلوت شدند، کتابخانهها غبار گرفتند و جامعه، بیش از هر زمان دیگری از اندیشیدن فاصله گرفت. انگار ارزشها از نو تعریف شده و دانایی دیگر سرمایهای برای زیستن به شمار نمیآید.
پس از فراغت، مانند هزاران دانشآموختهی دیگر، سهم من نیز بیکاری بود. سالهاییکه با امید درس خوانده بودم، ناگهان در برابر واقعیتی تلخ قرار گرفتم.
برای تأمین هزینههای زندگی، دکهی کوچکی برای فروش ترکاری برپا کردم. صبحها با جعبههای میوه و سبزی سر و کار دارم و شبها با خستگیهایم به کتاب پناه میبرم. هرچند میان کتاب و دکهی ترکاری فاصلهای به اندازهی دو جهان وجود دارد؛ اما از کتاب آموختم که اندیشه، به مکان وابسته نیست. انسان
میتواند میان هیاهوی خفقان و استبداد رویای آزادی، عدالت و انسانیت را در ذهن خود زنده نگه دارد.
حالا که همهچیز در این سرزمین ممنوع شده است. پرسش عمیقی روحم را میفشارد که چگونه در زیر آوار استبداد به زندگی انسانی فکر و خود را از پلشتیها بیمه کرد؟
پاسخ بهتر از مقاومت با کتابخواندن و نوشتن در ذهنم خطور نمیکند. شاید در شرایط موجود کتاب آب و نان نشود؛ اما بنیان پرسشگری را در ما زنده نگه میدارد و پرسیدن اساس آگاهی و زندگی انسانیست. و این آگاهیست که پایههای حکومتهای تمامیتخواه را لرزانده و از هم متلاشی میکند.