یکی از پیامدهای مهم فروپاشی نظام جمهوری و بازگشت طالبان در افغانستان، تضعیف جدی جایگاه سیاسی و اجتماعی تاجیکان بوده است. در نتیجه این تحول، بخش بزرگی از نخبگان تاجیک از ساختار قدرت حذف شده و شماری نیز ناگزیر به مهاجرت و پراکندگی شدهاند.
بدیهی است که در سیاست، پیروزی و شکست هر دو بخشی از واقعیتاند. اما مسئله اصلی زمانی آغاز میشود که یک جریان سیاسی برای دوره شکست، برنامه و راهبرد مشخص نداشته باشد. در چنین وضعی، انرژی جمعی به جای بازسازی قدرت، صرف واکنشهای روزمره، اختلافات داخلی و نزاعهای کمثمر میشود.
به نظر میرسد یکی از چالشهای امروز تاجیکان در افغانستان دقیقاً همین خلأ راهبردی برای دوره پس از شکست است؛ خلأیی که هم در اختلافات درونی و هم در روابط با سایر گروههای قومی قابل مشاهده است.
در چنین شرایطی، چند اولویت اساسی میتواند مبنای بازاندیشی سیاسی قرار گیرد:
تفکیک میان طالبان و پشتونها
یکی از خطاهای رایج در بخشی از گفتمان سیاسی امروز، همذاتپنداری طالبان با قوم پشتون است. این نوع نگاه، هم از نظر تحلیلی نادرست است و هم از نظر سیاسی زیانبار.
جامعه پشتون یک مجموعه یکدست نیست؛ بلکه جامعهای متکثر با گرایشهای مختلف فکری و سیاسی است. در تاریخ معاصر افغانستان نیز جریانهای اصلاحطلب، مدرنگرا و ضدطالبانی در میان پشتونها وجود داشتهاند و امروز نیز فعالاند.
بنابراین، ضروری است میان «طالبان بهعنوان یک جریان ایدئولوژیک-سیاسی» و «پشتونها بهعنوان یک گروه قومی متکثر» تفکیک روشن صورت گیرد. تعمیمهای قومی، به جای تضعیف طالبان، به تقویت گفتمانهای افراطی و انسداد سیاسی کمک میکند.
پرهیز از نفرتپراکنی و بازسازی اخلاق سیاسی
دورههای شکست سیاسی معمولاً با افزایش احساسات، سرخوردگی و واکنشهای تند همراه است. اما اگر این وضعیت مدیریت نشود، به تولید نفرت و بازتولید دشمنیهای بلندمدت منجر میشود.
در سالهای پس از ۲۰۲۱، بخشی از فضای سیاسی در میان نسل جوان تاجیک نیز به سمت گفتمانهای تند قومی سوق یافته است؛ گفتمانی که به جای تحلیل سیاسی، بر برچسبزنی و تقابل هویتی تکیه دارد.
تداوم این روند، خطر تثبیت شکافهای قومی را افزایش میدهد. در مقابل، بازگشت به سنتهای تاریخی مدارا، میانهروی و تعاملگرایی میتواند نقش مهمی در کاهش تنشها داشته باشد.
به جای تبدیل شدن به بازیگران دائمی نزاع، میتوان به سمت نقشآفرینی در اتصال «جزایر قومی» افغانستان حرکت کرد؛ یعنی تبدیل شدن به عامل پیوند، نه تشدیدکننده گسست.
عبور از سیاست هویتیِ صرف به سیاست ائتلافی
هویت، فرهنگ و تاریخ برای هر گروه قومی اهمیت دارد و انکار آن نه ممکن است و نه مفید. اما زمانی که سیاست بهطور کامل در چارچوب هویت محدود شود، نتیجه آن معمولاً قطبیت، رقابت صفر-جمع و فرسایش ظرفیت همکاری سیاسی است.
در شرایط کنونی افغانستان، تمرکز صرف بر سیاست هویتی نمیتواند پاسخگوی بحرانهای کلان کشور باشد. در مقابل، نیاز به گذار تدریجی به سمت سیاست ائتلافی وجود دارد؛ سیاستی که بر پایه اهداف مشترک سیاسی، مانند نظم پایدار، حقوق شهروندی، توسعه و مخالفت با اقتدارگرایی شکل میگیرد.
در این چارچوب، «تجددخواهی» میتواند به عنوان یک محور مشترک میان گروههای مختلف اجتماعی و قومی عمل کند، نه یک پروژه صرفاً قومی.
طرد افراطگرایی قومی و تقویت جریان میانهرو
تاجیکان در تاریخ معاصر افغانستان بخش مهمی از طبقه شهری، تحصیلکرده و فرهنگی کشور را شکل دادهاند. این سرمایه اجتماعی، در صورتی ارزشمند باقی میماند که از افتادن در دام افراطگرایی قومی محافظت شود.
در سالهای اخیر، بخشی از صداهای افراطی به نمایندگی از این قوم مطرح شدهاند؛ صداهایی که عمدتاً بر تشدید شکافها و بازتولید خصومتها تمرکز دارند.
ضروری است که این جریانها به حاشیه رانده شوند و در مقابل، فضا برای نیروهای میانهرو، عملگرا و اهل گفتوگو بازتر شود. سیاست پایدار، نه با حذف دیگران، بلکه با افزایش ظرفیت ائتلاف و کاهش تنش شکل میگیرد.
جمعبندی
مسئله اصلی امروز تاجیکان افغانستان، صرفاً «شکست سیاسی» نیست، بلکه نبود یک چارچوب راهبردی برای مدیریت شکست و بازسازی آینده است.
گذار از واکنشهای هیجانی به سیاستورزی راهبردی، نیازمند چند تغییر اساسی است:
تفکیک دقیق میان هویت قومی و جریانهای سیاسی
کاهش تنشهای گفتاری و رفتاری
حرکت به سمت ائتلافسازی ملی
و تقویت گفتمان میانهرو و مدنی
در نهایت، هر جریان سیاسی اگر بخواهد در بلندمدت بقا و اثرگذاری داشته باشد، باید همانقدر که برای پیروزی برنامه دارد، برای شکست نیز اندیشه و نقشه داشته باشد.