تاریخ گاه چنان تکرار میشود که گویی قرنها فاصله میان گذشته و حال وجود ندارد.
انسان میپندارد که با گذشت زمان جوامع از تاریکی جهل و تعصب فاصله میگیرند و به سوی آگاهی، عدالت و کرامت انسانی گام برمیدارند اما گاه حوادثی رخ میدهد که انسان را به یاد سیاهترین فصلهای تاریخ میاندازد.
افغانستان این سرزمین رنجدیده و آزرده در سالهای اخیر بار دیگر شاهد روزگار تلخی بوده است.
با به قدرت رسیدن طالبان پس از معامله دوحه نه تنها دهها هزار تن از شهروندان کشور مجبور به ترک خانه و کاشانه خویش شدند و راه دشوار مهاجرت و آوارگی را در پیش گرفتند بلکه صدای نیمی از پیکر جامعه نیز در سکوت و خاموشی فرو برده شد.
زنانی که سالها برای کسب دانش، حضور در اجتماع و ساختن آیندهای بهتر تلاش کرده بودند ناگهان خود را در برابر دیوارهای بلند ممنوعیت و محرومیت یافتند.
دروازههای مکاتب و دانشگاهها بر روی دختران بسته شد گویی جرم آنان تنها زن بودن بود.
هزاران دختر که با هزاران امید و آرزو کتاب به دست گرفته بودند از حق آموزش محروم شدند. قلم از دستانشان گرفته شد و رؤیاهایشان در پشت درهای بسته کلاسهای درس به اسارت درآمد.
صدای خنده و شور دانشآموزان دختر که روزی در راهروهای مکاتب طنینانداز بود جای خود را به سکوتی سنگین و اندوهبار داد.
اما محرومیت تنها به آموزش محدود نماند.
زنان از بسیاری از عرصههای کاری کنار زده شدند و فرصت خدمت به جامعه از آنان گرفته شد.
پزشک، استاد، خبرنگار، کارمند و هزاران زن متخصص دیگر تنها به دلیل جنسیت خویش از حق کار محروم گردیدند.
گویی حاکمان امروز حضور زن را نه به عنوان عضوی سازنده از جامعه بلکه به عنوان صدایی میدیدند که باید خاموش گردد.
فراتر از این محدودیتها، گزارشهای فراوانی از برخوردهای خشونتآمیز با زنان منتشر شد.
زنانی که برای مطالبه ابتداییترین حقوق انسانی خود به خیابان آمدند، با تهدید، بازداشت، شکنجه و زندانهای نامعلوم مواجه شدند.
بسیاری از آنان بدون ارتکاب جرمی، تنها به جرم مطالبه حق آموزش، حق کار و حق زندگی آزادانه، مورد آزار و تعقیب قرار گرفتند.
اندوه زمانی عمیقتر میشود که خبرهای دردناک از کشته شدن زنان و برخوردهای خشونتآمیز در گوشه و کنار کشور به گوش میرسد.
هر خبر، زخمی تازه بر پیکر جامعهای است که سالها از جنگ، فقر و بیعدالتی رنج برده است.
هر قطره خون بیگناهی که بر خاک این سرزمین ریخته میشود، فریادی است علیه ظلم و ستمی که بر مردم تحمیل شده است.
وقتی انسان به این صحنهها مینگرد، ناخواسته به یاد دوران تاریک جاهلیت میافتد دورانی که جهل بر عقل غلبه داشت و کرامت انسان پایمال میشد. در آن روزگار، برخی دختران را زنده به گور میکردند و حق زندگی را از آنان میگرفتند.
امروز اگرچه شیوهها تغییر کرده است اما محروم ساختن زنان از آموزش، کار، آزادی و مشارکت اجتماعی نیز نوعی دفن کردن استعدادها، آرزوها و آینده آنان است.
گویی جسم انسان زنده میماند اما امیدها و رؤیاهایش در زیر آوار تعصب و استبداد دفن میشود.
جامعهای که زنانش را از آموزش محروم کند در حقیقت آینده خود را از دانش محروم ساخته است. جامعهای که زنانش را از کار بازدارد نیمی از توانایی و ظرفیت خود را نابود کرده است.
و حکومتی که صدای زنان را خاموش کند در واقع صدای عدالت، پیشرفت و انسانیت را خاموش ساخته است.
با این همه تاریخ نشان داده است که ظلم هرگز جاودانه نیست.
هیچ قدرتی نتوانسته است برای همیشه خورشید حقیقت را پشت ابرهای استبداد پنهان کند.
دخترانی که امروز از مکتب و دانشگاه محروم شدهاند همچنان در دل خود آرزوی آموختن را زنده نگه داشتهاند.
زنانی که از کار بازماندهاند هنوز امید دارند که روزی دوباره در ساختن آینده کشورشان سهم بگیرند.
افغانستان روزی دوباره خواهد خندید روزی که دروازههای علم و دانش به روی همه فرزندان این سرزمین گشوده شود روزی که زنان و مردان دوشادوش یکدیگر برای آبادانی کشور تلاش کنند روزی که هیچ مادری از آینده دخترش هراس نداشته باشد و هیچ دختری به خاطر جنسیت خود از حقوق انسانیاش محروم نگردد.
آن روز تاریخ از رنجهای این دوران خواهد نوشت اما در کنار آن از ایستادگی زنانی نیز یاد خواهد کرد که با وجود تمام فشارها امید را از دست ندادند و چراغ آرزوهای خویش را خاموش نکردند. زیرا ظلم میتواند انسانها را در تنگنا قرار دهد اما هرگز قادر نیست آرمان آزادی، عدالت و کرامت انسانی را برای همیشه نابود سازد.