امروز روز جهانی آرشیف است. در کابل اما، آرشیف ملی افغانستان احتمالاً مثل هر روز با همان سکوت سنگینش بیدار شده است؛ سکوتی که در آن نه هیاهوی بازدیدکنندهای هست، نه رفتوآمد پژوهشگری که دنبال یک سند قدیمی باشد، نه حتی آن جنبوجوشی که یک روز آنجا را شبیه قلب تپنده حافظه کشور میکرد. حالا بیشتر شبیه اتاقی است که کسی سالهاست در آن حرف نزده، فقط گردِ زمان روی میزها نشسته است.
آرشیف ملی افغانستان، اگر دقیقتر نگاه شود، فقط یک اداره نه که یک حافظه جمعی است که حالا انگار نفسکشیدنش سختتر شده است. حافظهای که اگر درست نگهداری نشود، نه با یک انفجار، نه با یک تصمیم، بلکه آرام و بیصدا از بین میرود؛ درست مثل نوشتهای که زیر نور آفتاب کمرنگ شود و کسی متوجه لحظه محوشدنش نشود.
در روز آرشیف، معمولاً در کشورها از اهمیت نگهداری تاریخ حرف زده میشود. اما در افغانستان، خود مفهوم «نگهداری» زیر سؤال رفته است. نه به این معنا که فقط ساختمانها یا امکانات آسیب دیده باشند؛ بلکه به این معنا که اولویتها تغییر کردهاند، و چیزهایی مثل سند، عکس، نسخه خطی یا گزارش تاریخی، دیگر در مرکز توجه نیستند. این تغییر شاید در ظاهر اداری به نظر برسد، اما در واقع یک تغییر فرهنگی عمیق است: اینکه یک جامعه تصمیم بگیرد با گذشتهاش چه کند.
وقتی حافظه بیصدا فرسوده میشود
مشکل آرشیف ملی افغانستان همیشه فقط کمبود امکانات نبوده؛ مسئله این است که این نوع نهادها در زمان بحرانها معمولاً به حاشیه رانده میشوند. در کشوری که هر روز درگیر فشارهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است، طبیعی است که کاغذهای قدیمی و اسناد تاریخی در اولویت آخر قرار بگیرند. اما همین «اولویت آخر» بودن، در بلندمدت به معنای حذف تدریجی است.
هیچکس معمولاً لحظه نابودی حافظه را نمیبیند. آرشیفها یکباره نابود نمیشوند؛ اول نیروها کم میشوند، بعد دسترسی محدودتر میشود، بعد رسیدگی کمتر، بعد سکوت بیشتر. و یک روز میبینی چیزی که باید مرکز حافظه باشد، تبدیل شده به فضایی که فقط وجود دارد، اما کمتر کسی واقعاً در آن زندگی میکند.
در افغانستان، این نگرانی وقتی جدیتر میشود که به تصویر بزرگتر نگاه کنیم: بسیاری از نهادهای فرهنگی یا محدود شدهاند یا کارکردشان تغییر کرده است. در چنین فضایی، آرشیف فقط یک قربانی نیست؛ یکی از نشانههای یک روند بزرگتر است—روندی که در آن «حافظه جمعی» آرامآرام وزن خود را از دست میدهد.
آرشیفها فقط برای گذشته نیستند؛ برای امروز هم هستند. هر سند قدیمی، یک نوع توضیح درباره امروز است. وقتی این توضیحها گم شوند، جامعه مجبور میشود خودش روایتهایش را از نو و بدون پشتوانه بسازد؛ و این دقیقاً جایی است که سوءبرداشتها، فراموشیها و روایتهای ناقص رشد میکنند.
در افغانستان، این خطر فقط نظری نیست. وقتی اسناد پراکنده، دسترسیها محدود و توجهها کم میشود، تاریخ تبدیل به چیزی میشود که هر کس میتواند تفسیر خودش را از آن داشته باشد، بدون اینکه سندی برای راستیآزمایی در دسترس باشد. این یعنی حافظه جمعی بهجای اینکه یک منبع مشترک باشد، کمکم تبدیل به روایتهای جداگانه و ناپیوسته میشود.
پایان سخن اینکه؛
آرشیف ملی افغانستان امروز بیشتر از هر چیز، یک نشانه است؛ نشانهای از وضعیت کلی یک جامعه نسبت به حافظه خودش. مسئله فقط این نیست که اسناد در چه وضعیتیاند؛ مسئله این است که یک کشور تا چه اندازه برای گذشتهاش ارزش قائل است، وقتی درگیر امروزِ سخت و آینده نامعلوم است.
اگر این حافظه آرامآرام فرسوده شود، کسی شاید در لحظه متوجه نشود. اما سالها بعد، زمانی که کسی بخواهد بفهمد چه اتفاقی افتاد، با یک خلأ بزرگ روبهرو خواهد شد؛ خلأیی که پر کردنش دیگر ممکن نیست.
و شاید دقیقاً همینجاست که اهمیت آرشیف خودش را نشان میدهد: نه در روزهای آرام، بلکه در روزهایی که فراموشی آسانتر از نگهداری است.