جمال قاسم، نویسنده و پژوهشگر مطالعات خاورمیانه، با نشر مقالهای در الجزیره به بررسی دلایل شکست گفتوگوها میان ایران و امریکا پرداخته است.
او با یادآوری موفقیتهای پاکستان در متقاعد کردن طرفهای ایران و امریکا برای تمدید آتشبس، احتمال بازگشت جنگ را با وجود تمایل طرفها برای جلوگیری از آن، همچنان پابرجا میداند و در این مورد از نظریۀ جیمز فیرون، استاد روابط بینالملل دانشگاه استنفورد، استفاده کرده و گفته است: «نظریه مشهور فیرون با عنوان «جنگ بهمثابه شکست در چانهزنی» میتواند در فهم بنبست کنونی مذاکرات ایران و امریکا راهگشا باشد.»
بر اساس این نظریه که در مطالعات روابط بینالملل به «مکتب عقلگرایی» ارتباط دارد، جنگها از آنرو رخ نمیدهند که طرفها اساساً جنگ را ترجیح میدهند یا آن را بهعنوان نخستین گزینۀ راهبردی انتخاب میکنند؛ بلکه جنگ زمانی شعلهور میشود که طرفهای درگیر نتوانند به توافقی مذاکرهای دست یابند؛ توافقی که در اصل امکان تحقق آن بهصورت مسالمتآمیز وجود داشته است.
در این چارچوب، دولتها بازیگرانی عقلانی تلقی میشوند که میکوشند از جنگ ــ بهعنوان پرهزینهترین گزینه ــ پرهیز کنند و تنها زمانی به آن روی میآورند که ابزارهای دیپلماسی و فشار اقتصادی در تحقق اهداف مورد نظر ناکام بمانند.
نویسندۀ مقاله میگوید که فیرون معتقد است شکست مذاکرات و چانهزنی میان طرفهای درگیر، عمدتاً ناشی از سه مشکل اساسی است که در جریان مذاکرات با آن روبهرو میشوند؛ مشکلاتی که در نهایت، جنگ را به گزینهای عقلانی برای آنان تبدیل میکند. سپس به توضیح این سه مشکل پرداخته و ادامه میدهد:
نخست، مسئلۀ اطلاعات و ناآگاهی از نیت واقعی طرف مقابل است؛ موضوعی که به سوءبرداشت، افزایش سقف مطالبات و کاهش تمایل به امتیازدهی منجر میشود. به باور نویسنده، رفتار بازیگران درگیر را میتوان از منظر عقلانی و در هماهنگی با نظریه فیرون درباره «شکست در چانهزنی» تحلیل کرد.
نویسنده توضیح داده که ایران پس از بستن تنگه هرمز به این نتیجه رسید که عامل زمان میتواند به اهرم فشاری راهبردی به سود تهران تبدیل شود و طولانیشدن درگیری و مختلشدن انتقال انرژی ممکن است امریکا را وادار به عقبنشینی از بخشی از مطالباتش کرده و به برخی امتیازهای سیاسی یا امنیتی تن دهد.
جمال قاسم از گزارشهای رسانهای دربارۀ فرسایش ذخایر راهبردی تسلیحات امریکا یاد میکند و با توجه به وابستگی زنجیرۀ تأمین صنایع نظامی امریکا به مواد اولیۀ نادری که چین در اختیار دارد، سفر ترامپ به چین را بسیار راهبردی توصیف میکند؛ سفری که موضوع ایران یکی از محورهای آن است.
به باور نویسنده، نگاه امریکای ترامپ به ایران بر این فرض استوار است که هدف قراردادن فرماندهان ارشد ایرانی و فشار اقتصادی شدید، در نهایت تهران را وادار خواهد کرد شرایط سختگیرانۀ واشنگتن، بهویژه کنار گذاشتن کامل برنامۀ هستهای خود را بپذیرد.
مشکل دوم، به باور نویسنده، «بحران تعهد» است. با وجود این مشکل، حتا در صورتی که طرفهای درگیر به توافقی دست یابند، همچنان تردیدهای جدی دربارۀ پایبندی طرفها به تعهداتشان در آینده وجود خواهد داشت. ایران امریکا را شریکی غیرقابل اعتماد میداند و این امر باور تصمیمگیران ایرانی را تقویت کرده که هر توافق جدیدی ممکن است با تغییر دولتها یا اولویتهای سیاسی امریکا فروبپاشد.
جمال قاسم سومین عامل مانع برای رسیدن به یک توافق پایدار را وجود مسائلی میداند که اساساً برای طرفها قابل معامله و امتیازدهی نیستند؛ بهویژه موضوعاتی که به توازن قدرت یا امنیت ملی مربوط میشوند. همین امر باعث میشود هر توافق احتمالی، یا ناپایدار باشد یا از نظر سیاسی غیرقابل پذیرش.
نویسنده نتیجهگیری کرده که تهران باقیماندن حتا بخشی از برنامۀ هستهایاش را یک پیروزی راهبردی میداند؛ پیروزیای که در آینده برای ایران تضمینی واقعی برای بازدارندگی در برابر امریکا محسوب میشود. به این ترتیب، ایران بهخوبی از نقاط ضعف موضع مذاکرهای امریکا آگاه است؛ بهویژه تمایل واشنگتن برای پایان سریع جنگ به شکلی که کنترل کامل بر برنامۀ هستهای ایران را تضمین کند یا آن را بهطور کامل نابود سازد. به نظر میرسد مذاکرهکنندگان ایرانی تا حد زیادی توانستهاند از این نقاط ضعف بهرهبرداری کنند.