بعد از سه روز که همهچیز خیس شده بود، باران در عصر پنجشنبه کوتاه آمد و شلاقاش را زمین گذاشت. آفتاب، صبحِ جمعه را گرفته از کوههای خیس و گِل بالا آمد، پیشانی بیرمقاش را به شیشه میمالید و منتظر بود. همینکه آبیِ پرده را به زاویهی پنجرهی فلزی کشیدم، آفتاب هم صبرش تمام شد و خود را انداخت کفِ اتاق؛ گلهای سفید قالین را نشان داد.
با پارچهی همیشهگی بخار شیشه را، و بعد غبار چوکیها را و بعد آیینهی قدنما را روبیدم. به فارابی خواندن عجله داشتم. هرچند ذهنم با نشخوارهای نویسندهی کتاب همرکاب نبود، ولی باید امروز بساطش را از روی میز و از روی ذهنم جمع میکردم. خود را در آیینه طول و ترازو کرده پشت میز رفتم و جسدِ بیست و هفتسالهام را روی چوکی فنری ریختم. اندازهی یک کف دست، به عنوان کتابِ روی میز(فارابی، روشنگر بیچراغ) زیرچشمی زل زده، و بعد دستم را دراز کردم که برش دار… حواسم پرتِ صدای دستگیرِ دوازه شد.
پهنای دروازه نفسش بند آمد و چارچوب برایش تنگ شد. فیلالقواره مینمود. آفتابِ پشت سرش تاریکی میکرد. بیفکر و از روی عادت، کلمهی «بفرمایید!» را از گلویم تکانده بلند شدم. تا اینکه با لهجهی تجویدی، «السلام علیکم ورحمة الله و برکاته» نگفت، نشناختماش. فرزاد بود.
چون پیچکی به هیکل چنار، در آغوشاش گم شدم. دستهایم از چربی اطراف کمرش میگریخت و لنگیاش از تابلوهای روی دیوار داشت بالا میزد… چای را که جلویش روی میز نشاندم، تقی صدا خلوتِ جمعهی اتاق را شکست. لیوان را برداشت، جرعهای فُر کشید و دستمالِ سفیدش را روی زانوهایش صاف کرد… دهناش سمت من به خاطر بیرون آمدن کلمههای احوالپرسی باز و بسته میشد. حرفهایش از میان لبخند میشگفت و کلهاش به نشانهی تأیید پایین و بالا میرفت. از اینکه با تبسم و احترام همرایم حرف میزد، تعجبی که نمیشود نشاناش داد در جانم سوال شده بود. میگفت؛ یکسالیست کار و کلیدِ مسجد جمعهخوانی محلشان در دست اوست و… گفت؛ «برای یک امر خیر به نزدت آمدهام» و دستی به لنگی سیاه، و همانطور دستی هم به ریشِ چهارانگشتاندازهاش کشید.
فرزاد را از سالهای مدرسه میشناسم. با دو صنف پایینتر از ما و دو سال سن بالاتر از من، با لباسهای مرتب و سخنرانیهایش، همه او را میشناختند. با آنکه صنف دهم مدرسه بود، در انجمنهای آخر هفته، از عالمهای «شعلهبیانِ کشور» تقلید میکرد و با چهرهی برافروخته و انگشتِ سبابه که در هوا خط و نشان میکشید، داد میزد؛ «تیغزدن به ریش، تیغزدن به قلب پیامبر است… موسیقی غذای روح نه، شوهر خواهرت است…» و عرق پیشانیاش را روفته، دو سوی میز خطابه را محکم میگرفت. همینها بود که استادها را به او نزدیک میکرد، او را از من دور میداشت و رابطهمان در سلامعلیکِ کوتاه منقضی میشد. اکنون که کنارم نشسته بود، احتراماش تصنعی مینمود. با دیدناش اما حادثهی دوران دانشگاه مثل نوار صامتی در ذهنم پخش میشد و از شکافهای نادیدنی میان من و او پرده بر میداشت…
کانکور ۱۳۹۸ که مرا به دانشگاه مزار سپرده بود، اتفاقن دو سال بعد فرزاد هم رد پایم را گرفته آمد… درسهای دانشگاه روزها را شکافته از دل هفتهها پیش میرفت. چند هفتهای از ترم نلغزید که درگیری فرزاد با استادهای دانشگاه روی پوشیدن کتشلوار، دهن به دهن چرخیده به من هم رسید… هفتهی بعدش هم جملهی؛ «مولوی فرزاد فلان استاد را کافر گفته است» در سالون دانشگاه دست به دست شد. چونکه استاد چند روایت صحیحالبخاری را فاقد سند معتبر دانسته بود، فرزاد هم صبرش مثل شیشهای زیر فشارِ نقد شکسته، با کلمهی «کافر» بر سر استاد ریخته بود… یکی از روزهای که آفتاب به منارهی مسجد خود را علم کرده، آتشِ چهل درجهاش را به صحن دانشگاه میپاشید، دیدماش که روی یکی از چوکیهای سه نفره به سایهی چناری پناه برده است. نزدیک شدم. دستاش همرای یک گوشی جلوی دهناش بود و لبهایش باز و بسته میشد. نزدیکتر شدم. دست و گوشی را پایین آورد و نیمقد از من پذیرایی کرد. همانطور که کنارش مینشستم، گفتم؛ «به ناحق مزاحمتان شدم». متصل به صدای من گفت؛
— «نه، شما مراحم هستید. یک درس ضبط میکردم.»
— «چه درسی؟»
— «الحمدلله در واتساپ دو صنف آنلاین دارم. یکی سیرتالنبی، و دیگر هم مسایل فقهی.»
با لبخند قابل مشاهدهای گفتم؛ «پس ما را هم اضافه کنید که چیز بیاموزیم!» خود را در چوکی جابجا کرد و گفت؛ «صنف خواهران است. الحمدلله سهصد تن از خواهران هستند ولی برادران نیستند.»… در سایهی چنار نشسته، درسها را ضبط میکرد و در صنفهای واتساپ میگذاشت.
پشت پنجره جمعه جاری بود. آفتابِ بیروح از شیشه به اتاق میافتاد.
لیوان خالیشده از چای را روی میز گذاشت و گفت؛ «برای یک امر خیر به نزدت آمدهام» و دستی به لنگی سیاه، و دستی هم به ریش… و بعد همانطور دستاش را به جیباش برد، گوشیاش را بیرون آورده نگاهی به ساعتِ هشت و پنجاه دقیقهای انداخت و دوباره برگرداند به جیباش. همان گوشی بود. همان گوشی که همرایش درس ضبط میکرد. همان گوشیکه روزی در دهلیز دانشگاه دستم داده بود تا برایش ایمیلآدرس بسازم...
آن موقع او به صنف دوم رسیده بود و من روزهای اخیرم را در دانشگاه سپری میکردم. دانشگاه را بادهای خاکآلود و برگهای افتیدهی درختها احاطه کرده بود. چنارها و کاجها و بیدها هرچه داشتند را به پای دانشگاه ریخته بودند. برگها را لگد زده خود را به دهلیز رساندم که با فرزاد تلاقی کردم. کلمهها را مثل قدمهایش به سرعت بر میداشت که گفت؛ «السلام علیکم. خوب شد که دیدمتان. دانشگاه یک ایمیلآدرس خواسته ولی من ندارم». با لباس سفید و کرتی چرمی، بوی عطر تیز میداد. همانطور که حرف میزد، وقت را هدر نمیداد و دستاش را به جیباش میبرد. آن روز همین گوشی را از جیباش بیرون آورده سمتام دراز کرده بود؛ «اگر زحمتی نیست، یک ایمیلآدرس بسازید. من وضو میگیرم و زود بر میگردم».
زود بر نگشت. کار ایمیلآدرس تمام شده بود. گوشی در دستم مثل ماهی در انتظار آب، این پهلو و آن پهلو میشد. گلکسی A50 به رنگ سیاه. روی صفحهاش تصویری بود که داد میزد صاحبش در دیگ مدرسه جوشیده و از کاسهی مذهب بیرون آمده است. دو قلبِ سرخرنگ در بالا و پایین صفحه دیده میشد، روی هر یک از قلبها نامهای اللّٰهج و محمدص چشم را میدید، و گرداگرد تصویر را نامهای ابوبکر و عمر و عثمان و علیرض احاطه کرده بود. چند لحظه به آیکنهای گوشی چشم دوختم. نمیدانم چرا دستم خورد روی گالری. نمیدانم شما اسمش را فضولی میگذارید یا کنجکاوی. هرچه که هست، اگر نبود نه من در مورد فرزاد چیزی میدانستم و نه شما. گالری باز شد و تصویری به چشمم زد. در آنی دوباره برگشتم روی صفحه. چیزی از درون مانعام شد. شاید شما اسمش را وجدان بگذارید. چه وجدان و چه اخلاق، هرچه که بود، دوام نیاورد، کنجکاویام به مرگش رسید. دوباره پردهی گالری را پایین کشیدم که همانطور پردهی فرزاد هم پایین افتید. یکه خوردم. رگهی سردی پشت شانهام کرخت شد و دستهایم زد زیر لرزه. دهنم وا ماند، چشمهایم به اندازهی یک تعجب بزرگ شد و ترس، کمر و پاهایم را سست کرد. باورش سخت بود. گوشیاش با منبر و محراباش نمیخواند. دستپاچه شدم و عجله عجله اطرافم را دید زدم که کسی دیگری ندیده باشد. از پلهها بالا رفتم، خود را به دهلیز صنفهای ادبیاتِ فارسی و حقوق رساندم. صنفهای که به خاطر یکجا بودن پسرها و دخترها، فرزاد اسمش را گذاشته بود صنفهای کافران. دهلیز این دو صنف به بنبست ختم میشد و اغلب خلوت بود. باید چیزهای را که نیمنگاه در گالری دیده بودم، درست متوجه میشدم. هر پوشه ده و بیست ویدیو و تصویر در خود پنهان کرده بود. وارد پوشهی امریکایی شدم. از پیشانیام به خاطر دیدن بدنهای لخت و پستانهای سفت و شُل عرق شرم میچکید. دیدن اندامهای لاغر و گوشتی، و پوستهای روشن و تاریک، آنهم در دهلیز دانشگاه، آدم را نوید مرگ میداد. تعدادی از ویدیوها را روی پخش آوردم. دو و سه و چهار و چند شخص مثل سگ گرسنهای به جان هم افتاده مثل شتر عربده میکردند. ویدیوها از پلکهایم بالا میرفتند و فرزاد از منبر ذهنم پایین میآمد. با لرزش دست و پا در چند ثانیه پوشههای امریکایی و ایرانی و وطنی را ته و رو کردم. سطل زباله به ذهنم زد.
سطل زبالهاش، زباله داشت. تصویرهای بود که یک شخص فقط از خود میتواند بگیرد. آلت مذکری را نشان میداد که فلش گوشی بالایش تابیده بود. برای چه؟ سراغ واتساپاش رفتم. صنفهای سیرت النبی و مسایل فقهی بالای صفحه جا خوش کرده، و در ادامهاش تعدادی نامهای دخترانه ردیف شده بود… یکی را باز کردم، نفسم، جانم، عشقم، بخورمت… و دیگر جملاتی را خواندم که میان دو زن و شوهر در بستر خواب به ظهور میرسد. در پیامخانهی بعدی و باز هم در بعدیاش کلمات تکرار شده، و عکسهای که در سطل زباله دیده بودم، ارسال شده، از آن طرف هم پستانی مثل سیب آویزان شده بود. پیامخانههای بعدی و بعدی… سیزده. سیزده مثل میخی در دیوار ذهنم ماندگار شده است. سیزده پیامخانه بود که به انزالگاه میمانست. و اگر نامزدش را هم حساب کنیم، چهارده پیامخانه… صنف سیرتالنبی را باز کردم. به قول فرزاد «خواهران» بودند. همانهایی که تعدادش با فرزاد معرکهای راه انداخته، چیزی داده و چیزی گرفته بودند. طباخی داشتند؛ میپختند و میخوردند.
اسم یکی از گفتگوها مشکوکم کرد که خواهرش باشد، که بود. از کلمههای خر، بیشرف، پدرلعنت، احمق و دیگر تهدید و توهینهای که به آن طرف ارسال شده بود، مطمئن شدم که خواهرش است.
از یک پیامخانه تا پیامخانهی دیگر گودالی بود سرگیجهآور. در یکی مغازله و قربانصدقه و روباهی در کمین ماکیانها بود، در دیگری اما گرگی را مییافتم که رسالتش تراشیدن و کشتن خواهرش بود.
پشت پنجره جمعه جاری بود و آفتاب از شیشه میافتاد. با دوباره چای ریختن برای فرزاد، حس گناه برایم دست داد. فکر کردم به اپستین چای میریزم. اپستینی که پردهی کعبه را گرفته برای خود لباس و عمامه و دستمال درست کرده است. از یک جهتهایی هم شبیه همدیگر بودند، فرزاد هم جزیرهی خودش را داشت. جزیرهی آنلاینی که نونهالهای را به آنجا کشانده، سیبشان را خورده بود. به زیر دل گفتم چه امر خیری باشد که فرزاد را به دفتر من کشانده است، و این همه ادای مهربانها را بازی میکند. به پشت میز رفتم و خود را روی چوکی فنری ریختم. نیمچشمی به فارابی زل زدم و گفتم؛ «بفرمایید، چه امر خیر؟» اسکلت خود را در چوکی جابجا کرد و با لهجهی تجویدی غلیظ گفت؛ «در همان مسجد جمعهخوانی که خطیب هستم، میخواهیم به عون الهی و به همکاری برادران نیکی مثل شما، یک مدرسه بسازیم.» حرف که میزد، اذیت میشدم. از اینکه چیزهایی را در موردش میدانستم، برایم انسان مثلهشدهای را میمانست که برهنه جلویم نشسته است. گویی نه گوشت داشت و نه پوست و نه لباس، و نه حتا روحی که اسکلتاش را در بر بگیرد. در چنین موقعیتهای انسان گمان میکند یک مشت استخوان پلاستیکی را از لابراتوارِ دانشگاه آورده جلویش گذاشته اند که صداهایی از خود بیرون دهد.
گفتم؛ «از دست ما چه بر میآید؟»
گفت؛ «الحمدلله یک تعداد برادران همکاری کردند و فرش و پردههایش تنظیم شده، اما کتاب و چوکیهایش هنوز آماده نشده. اگر ربّالعزت توفیق دهد و شما دست همکاری دراز کنید، إنشاءالله و به یاری پروردگار کارهایش تکمیل میشود.»
گفتم؛ «هنوز هم آن صنفهای آنلاین زمان دانشگاه را دارید؟» لبهایش را با زبانش تر کرد و گفت؛ «بلی الحمدلله، خواهران بیشتر هم شدهاند. یک سال میشود دورهی تفسیر را شروع کردهایم و هنوز تکمیل نشده است.» فارابی را پیش کشیدم و مثل نواختن آکاردئون باز و بسته میکردم. با صدای بیمیل و لهجهی بیرمق پرسیدم؛ «مدرسه برای کیست؟» متصل به صدای من گفت؛ «برای خواهران است الحمدلله.»
کلمهی خواهر مثل قطرهی سردی در میان دو شانهام شتک زد. قفل سکوت دهانم را بست و لهجهی تجویدی فرزاد میگفت؛ «ساختن مدرسه و تربیهی اولادهای مسلمان، صدقهی جاریه است. اگر إنشاءالله شما همکاری کنید، إنشاءالله این همکاریها خودش جهاد بالأموال است و خالی از پاداش نمیباشد.»
گفتم؛ «درست میگویید، ولی برای ساختن مدرسه تنها پول نیاز نیست. انسانهای نیک هم نیاز است که مدرسه را بسازد.»
گفت؛ «بدون شک… به کمک شما امیدوار باشیم؟»
گفتم؛ «نه!»
صورتاش حالت انداخت و دهاناش به اندازهی بیرون آمدن یک کلمهی کوچک باز شد؛ «چرا؟» بیحوصلهگیِ شانههایم را پایین انداختم و گفتم؛ «مطمئن نیستم تو مدرسه بسازی.» لبهایش جمع شد و صورتش پژمرد، گفت؛ «استغفراللّٰه» اندازهی فر کشیدن یک چای مکث کرد و ادامه داد؛ «یک روز بیا از نزدیک خودت مدرسه را ببین.» نگذاشتم میان درخواست او و جواب من فاصلهای باشد. گفتم؛ «نه، هیچ علاقهای به دیدن مسجد و مدرسهی تو ندارم.» دستی به ریشاش کشید و بعد از لختی مکث، «یا الله» گفته برای رفتن از جایش بلند شد. زیر لب میگفت؛ «خداوند همه را توفیق دهد.» و با بسته شدن دروازه پشت سرش، اتاق به خلوت خودش بازگشت.
جمعه با آفتاب خودش پشت پنجره بود. دستم را سمت فارابی دراز کردم، نگرفتم و انگشتهای خالیام را خالی پس کشیدم. رمقی برای خواندن نبود. هیچچیزی در ذهنم جای خودش نمینشست. به چوکی تکیه دادم و به هیچ کجای اتاق خیره شدم.