شب گذشته مطلبی از قلم سردار رحمناوغلی، نماینده پیشین مردم فاریاب در مجلس نمایندگان افغانستان، خواندم که برایم جالب و در عین حال تأملبرانگیز بود. او در این مطلب فاش کرده بود که در دیدار با شماری از مقامات حکومت اشرف غنی، رئیسجمهور پیشین افغانستان، پیشنهادهایی در راستای تضعیف زبان فارسی یا به تعبیر خودش «کاهش بار تورکزبانان از شانه فارسی» در کشور مطرح کرده است.
رحماناوغلی کسی بود که در سالهای جمهوریت، بیش از هر کسی در محافل سیاسی خصوصی بر همگرایی ملیتهای محروم تأکید میکرد. اما اینکه در مجالس خصوصی با مقامات پشتون چه پیشنهادهایی داشته، تازه دارد افشا میشود.
حسن این افشاگریها در این است که میتواند جامعه تاجیکان افغانستان را به بازخوانی و نقد روایت سیاسی خود کمک کند.
در افغانستان از گذشتههای دور، روایت غالب این بود که تاجیکان و پشتونها دو قوم اصالتاً آریایی و دارای اشتراکات تاریخی، فرهنگی و مذهبی بیشتر نسبت به سایر اقواماند. در کتابهای تاریخی افغانستان به صراحت مطرح میشد که نام قدیم این کشور آریانا بوده و سپس خراسان و بعد نیز افغانستان. در این منابع، تاریخ آریانا، افغانستان و خراسان بهعنوان تواریخ قابل جمع با هم دیده میشد. این نظریه در سطح اجتماعی و سیاسی، تاجیک و پشتون را دو برادر همزاد معرفی میکرد؛ دو برادری که تاریخ و هویت مشترک دارند.
این نظریه تا سالها کلید همگرایی پشتونها و تاجیکها بود. بعدها تحت تأثیر نظریات چپ و دیدگاههای استالینیستی، نظریه دیگری توسط محمد طاهر بدخشی مطرح شد که از آن به نام «نظریه همگرایی ملیتهای محروم» یاد میشود. این نظریه، پشتونها را در جایگاه قوم غالب و سایر اقوام را در جایگاه اقوام محروم قرار داده و خواهان همگرایی اقوام غیرپشتونی است.
اگرچه این نظریه در ابتدا در جامعه تاجیکتبار بهطور کامل پذیرفته نشد، اما در ۲۰ سال جمهوریت در میان شماری از جوانان مورد پذیرش قرار گرفت.
اگر نظریه اول بر همبستگی میان پشتون و تاجیک تأکید میکرد، نظریه دوم عملاً این دو قوم را در تقابل با هم قرار داد و دستمایهای شد برای برخی افراد در دو طرف تا به نفرتپراکنی قومی و توهین متقابل بپردازند؛ همان فضایی که هنوز هم در شبکههای اجتماعی دیده میشود.
نتیجه این تقابل قومی این شد که آنچه سنگبنای مشترک تاریخ و هویت افغانستان را تشکیل میداد، زیر سؤال برود و حتی برخی نظریه پایان افغانستان را مطرح کنند.
افغانستان بر بنیاد یک روایت تاریخی ساخته شده است: روایت آریایی بودن. این را میتوان در کتابهای عبدالحی حبیبی، غبار و دیگران نیز مشاهده کرد.
کسانی که از پایان افغانستان سخن میگویند، در واقع این تاریخ مشترک را انکار کرده و به جای آن به روایتهایی مانند «ترکستان جنوبی» و مشابه آن روی میآورند.
اما نسل جوان تاجیک گاهی متوجه این نکته نبودهاند که همراهی با شعارهای تفرقهافکنانه مانند همگرایی ملیتهای محروم و پایان ایده افغانستان، نه تنها عملی نیست، بلکه به زیان خود آنان نیز تمام میشود؛ زیرا افغانستان بر اساس همین روایت تاریخی مشترک شکل گرفته است.
به نظر میرسد تاجیکان بهتر است در روایت سیاسی خود بازنگری کنند و به جای تقابل با پشتونها، به همان روایت مشترک و تاریخی بازگردند که این دو قوم را دو بال یک پرواز معرفی میکند.
حمایت از پروژه افغانستان هم به سود تاجیک است و هم به سود پشتونها. از سوی دیگر، تجربه تاریخی افغانستان نشان میدهد هرگاه پیوند و همزیستی میان گروههای عمده قومی، بهویژه تاجیکها و پشتونها، تقویت شده، ثبات سیاسی و اجتماعی نیز استحکام یافته است؛ و هرگاه این پیوند دچار گسست شده، زمینه برای بحران، بیثباتی و تنشهای گسترده فراهم گردیده است.
از همینرو، تأکید بر مشترکات تاریخی، زبانی و فرهنگی و پرهیز از گفتمانهای تقابلی، یکی از راههای اساسی برای تقویت انسجام ملی و کاهش تنشهای هویتی در افغانستان است.
در نهایت، اتحاد پشتون و تاجیک یک ضرورت بنیادین برای ثبات افغانستان است. این دو قوم اگر در کنار هم و بر محور مشترکات تاریخی و فرهنگی قرار بگیرند، هیچ نیرویی قادر نخواهد بود گفتمانهای تجزیهطلبانه یا پروژههای هویتساز تقابلی را بهعنوان بدیل ملی مطرح کند.