علیه طالبان باید مبارزه شکل بگیرد؛ قولیست که خیلیها بر آناند. ما هم بر آنیم. فنومن و حرکتی به نام طالبان، اما، در متن گشاده و گستردهی «افغانیت» و «اسلامیت دیوبندی/بدوی»، مناسبات عقبماندهی قبیلوی، عدم رشد فرهنگی و توسعهنیافتگی، فقدان دولت-ملت، فقدان جامعهی مدنی نهفته است و باید بررسی و تحلیل گردد.
عنوانِ درشتِ ضرورت مبارزه علیه طالبان، ضرورت کلانتری چون مبارزه علیه شوونیسم عظمتطلبانهی افغانی/پشتونی را نباید به محاق و پستو بیندازد. ما اعلام میداریم با مبارزین و انقلابیون آگاه و صادق و معتقد به عدالت قومی و طبقاتی، که ریشهها و بنیادهای شوونیسم و انواع برتریطلبی، تبعیض، ستم و استثمار را هدف قرار دادهاند، همراه و همرزم هستیم و خواهیم بود.
در این راستا، برای ما مهم است که تکلیفمان را با نام کشور، پرچم، سمبولها و نمادها، پول، سرود، زبان، هویت و شکل دولت و حاکمیت، از همین حالا، از نخستین گام و اقدام، روشن کنیم؛ لااقل در ساحت نظری و نوشتار روشن کنیم و جایی برای ابهام باقی نگذاریم.
مردم ما، منطقه و جهان باید بهدرستی و وضوح بدانند در پی چه هستیم و چه میخواهیم. تأکید و توجیه موکول کردن ترسیم و توضیح اهداف به بعد، به پساطالبان و یا پساپیروزی، ادبیات فریب و نیرنگ است؛ ادبیات حاکمان و شوونیستهاست؛ ادبیات انقلابیون و مبارزان عدالتخواهان نیست.
این ادبیات چند قرن است که اقوام تحت ستم و بینوایان را فریب میدهد، اغفال میکند و ابزار بیمقدار میسازد. آنها، تمامیتخواهان و معاملهگرانی که ترسیم اساسیترین اهداف مبارزه را به بعد از پیروزی محول میکنند، جفاکارند.
آنها، تمامیتخواهان و عوامل رنگارنگشان، که امروز دوست ندارند حرف حق و قرارداد و میثاق جدیدِ سازنده را بپذیرند، بعد از پیروزی هم نخواهند پذیرفت؛ منتها هزینهای که آنگاه پرداخته میشود، سنگین و خونین خواهد بود. آن را بر سر تقسیم و تعریف قدرت در جنگهای داخلی در کابل و ولایات تجربه کردیم.
اگر قبل از گرفتن قدرت بر سر همهچیز اتفاق و اجماع شود، جنگ و خونریزی بعد از پیروزی نخواهیم داشت. در بر پاشنهی قبلی نخواهد چرخید. از خشونت به خشونت دیگر گذار نخواهیم کرد.
اما اتهام محلهگرایی؟
من محلهگرایی نمیکنم. جهان خانهی من است. من شهروند جهانی هم هستم. پس خواهید گفت چرا بدخشان؟ بدخشان خانهی کوچکتر من است.
چرا بر خودمختاری و خودگردانی در بدخشان تأکید کردهام و تأکید میکنم؟
بدخشان از لحاظ ژئوپولیتیک، ژئواکونومیک، منابع کانی و زیرخاکی، جمعیت، مساحت، همسایگی با سه کشور تاجیکستان، چین و پاکستان، از اهمیت ویژه برخوردار است. امنیتمحور هم است.
از نظر اقتصادی، فرهنگی، تنوع قومی، محیط زیست و… مجموعهی بزرگی از چالشها و فرصتهاست.
اگر از دهلیز واخان به سینکیانگ ــ به جمهوری مردم چین ــ وصل شود، با دومین اقتصاد بزرگ جهان وصل شده است. فکر میکنید اگر بدخشانِ خودگردان بتواند صلح پایدار تأمین کند، بر جنوبیها غلبه نماید، سرنوشت خود را خود به دست بگیرد و در مسیر این جاده و پروژهی «یک کمربند ـ یک راه» آگاهانه و متحد گام بردارد، چه افقهایی از توسعه، اقتصاد، تجارت، فرهنگ، جهانگردی، امنیت، کار، اشتغال و ارتباطات به روی آن (بدخشان) باز میشود؟
بدخشان در فاصلهی بعید از مرکز قدرت (کابل) قرار دارد. اگر اتفاق و انقلاب جدید رخ دهد، بدخشان، منهای قدرت و کفایت و نفوذ سیاسی، نظامی، اقتصادی و… که از خودگردانی آن ناشی شده باشد، در هیرارشی قدرت و زعامت و تصمیم و تقسیم، همسنگ ولایات همجوار و مؤثر بر پایتخت (کابل) نخواهد شد.
مثل گذشته، اگر هزاران قربانی بدهد، عزیزترین جانها را هزینه کند، در فردای آزادی و تقسیم قدرت، ثروت و جایگاه، همچنان در حاشیه میماند.
بدخشان خودگردان میتواند الگوی اداره و مدیریت و توسعه و همدیگرپذیری برای کل کشور و اقوام ساکن آن باشد. میتواند انگیزه دهد و رقابت سالم و سازنده را میان ایالات میهن سرو سامان دهد و تسریع کند.
به فرض اگر قدرت باز بهصورت متمرکز و غیرعادلانه و با حمایت بیگانگان از افغانها/پشتونها، به افغانها محول و هدیه شد، بدخشان کماکان میتواند موقعیت پرشکوه خود را حفظ کند و به تمامیتخواهان و شوونیستها «نه!» بگوید و همچنان به پیش حرکت کند.
بدخشان، که از شماری کشورهای اروپایی بزرگتر است، باید همت کند، شجاعت به خرج دهد و از خود و در حد توان کل میهن خود حفاظت کند. آیین کشورداری بیاموزد، که میراث آن را هم در خون خود دارد.