یاسین ضیا، رهبر جبهه آزادی افغانستان، میگوید افزایش حملات مخالفان طالبان نشان میدهد وضعیت از کنترول این گروه خارج شده و طالبان برای مقابله با فشارهای موجود به فعالیتهای تبلیغاتی روی آوردهاند. او میگوید در پنج سال گذشته، درخواستهای مذاکره و سخنان سیاسی نتوانسته طالبان را به چالش بکشد، اما فعالیت جبهههای مخالف توانسته این گروه را تحت فشار قرار دهد.
در میان سخنان ضیا، یک نکته بیشتر از همه جلب توجه میکند: طالبانی که پیش از این موجودیت جبهههای مخالف خود را انکار میکردند، حالا پیهم میگویند جنگ راهحل نیست.
این تغییر ادبیات را نمیتوان بیاهمیت دانست.
وقتی انکار جای خود را به نگرانی میدهد
در سالهای گذشته، طالبان تلاش کردهاند مخالفان مسلح خود را کوچک، پراکنده و بیاهمیت نشان دهند. طبیعی هم بود؛ هر حاکمیتی که خود را مسلط و باثبات معرفی میکند، نمیخواهد جامعه باور کند که در برابر آن نیرویی وجود دارد که میتواند امنیتش را به چالش بکشد.
اما حالا، به گفته ضیا، وضعیت تغییر کرده است.
وقتی طالبان موجودیت جبهههای مقاومت را انکار میکردند، معنای سیاسی آن روشن بود: میخواستند بگویند هیچ نیروی جدی در برابرشان وجود ندارد. اما وقتی همان گروه از «جنگ راهحل نیست» سخن میگوید، پرسش این است که اگر جنگ و مقاومت واقعاً هیچ اثری ندارد، چرا این موضوع به یکی از محورهای تبلیغات طالبان تبدیل شده است؟
گاهی تغییر در ادبیات سیاسی، از خودِ ادعاها مهمتر است.
این البته به معنای آن نیست که طالبان در آستانه سقوطاند یا جبهههای مخالف بهتنهایی توان براندازی آنان را پیدا کردهاند. چنین نتیجهای از این خبر بهدست نمیآید. اما یک چیز روشن است: ادعای ثبات کامل و نبودِ مخالف جدی، دیگر به آسانی قابل تکرار نیست.
پنج سال مذاکره، درخواست سیاسی و سخن گفتن از تغییر رفتار طالبان نتوانست این گروه را وادار به تغییر اساسی کند. اما حالا اگر فشار نظامی مخالفان توانسته است طالبان را وادار کند درباره جنگ و راهحل سیاسی سخن بگویند، این تفاوت برای مخالفان طالبان قابل تأمل است.
با این حال، سخنان ضیا یک هشدار مهمتر نیز برای خود جبهههای مخالف دارد: مبارزه فقط برای بیرونکردن طالبان از قدرت کافی نیست؛ باید برای روز بعد از طالبان نیز آماده بود.
این شاید یکی از جدیترین ضعفهای مخالفان طالبان در سالهای گذشته بوده است. مخالفت با یک رژیم یک چیز است و داشتن طرحی برای اداره کشوری که پس از آن رژیم به جا میماند، چیز دیگری.
مردم افغانستان فقط نمیخواهند بدانند چه کسی با طالبان میجنگد؛ میخواهند بدانند پس از طالبان چه خواهد آمد.
چه نوع نظامی ساخته خواهد شد؟ چه کسی تصمیم خواهد گرفت؟ جایگاه زنان چه خواهد بود؟ حقوق اقوام و زبانها چگونه تضمین خواهد شد؟ نیروهای مسلح چه جایگاهی خواهند داشت؟ انتخابات چگونه برگزار خواهد شد؟ و مهمتر از همه، چگونه میتوان دوباره کشوری ساخت که قدرت در آن به انحصار یک گروه تبدیل نشود؟
این پرسشها را نمیتوان به فردای سقوط طالبان موکول کرد.
اگر مقاومت سیاسی و نظامی قرار است به تغییر واقعی منجر شود، باید از امروز درباره آینده فکر کند. افغانستان یکبار دیگر نباید از یک استبداد به استبداد دیگری برسد؛ نه به این دلیل که نام گروهها تغییر کرده، بلکه به این دلیل که ساختار قدرت همان منطق انحصار را تکرار کند.
طالبان نیز اگر واقعاً به این نتیجه رسیدهاند که جنگ راهحل نیست، باید بدانند که مردم افغانستان فقط با شعار «جنگ راهحل نیست» قانع نمیشوند. جنگ هنگامی پایان مییابد که زمینه سیاسی آن از میان برود؛ زمانی که مردم حق انتخاب داشته باشند و قدرت از راه زور به دست نیاید.
بنابراین شاید پرسش اصلی امروز این نباشد که آیا طالبان تحت فشار قرار گرفتهاند یا نه. پرسش مهمتر این است که آیا مخالفان طالبان آمادهاند از مرحله مقاومت عبور کنند و برای ساختن افغانستان پس از طالبان پاسخ روشن داشته باشند؟
چون سقوط یک رژیم پایان کار نیست؛ آغاز آزمون واقعی کسانی است که ادعای جایگزینی آن را دارند.