۱
چند روز پیش، دکتر محییالدین مهدی، عضو پیشین پارلمان افغانستان، گفت که برای ایجاد اعتماد میان اقوام کشور نیاز است که نخبگان قوم پشتون از بابت جنایات امیر عبدالرحمن خان پوزشخواهی کنند.
شما سخن آقای مهدی را چگونه دریافتید: عدالتطلبی یا قبیلهگرایی؟
پیش از داوری درباره این سخن، بهتر است یک گام عقبتر برویم و ببینیم مرز میان عدالتخواهی و قبیلهگرایی کجاست.
۲
در حال حاضر در دنیا، جریانهایی وجود دارند که از آنها به نام «ووک» یاد میشود.
اصطلاح «ووک» در انگلیسی به معنای «بیدار» است. این جریانها را از آن جهت «ووک» مینامند که مدعی بیدار و آگاه بودن نسبت به بیعدالتیهای جنسیتی، نژادی و قومیاند و خواهان اصلاح ساختارها و رفتارهایی هستند که ناعادلانه تلقی میشوند.
یعنی اینکه طرفداران این جنبشها خود را آدمهای آگاه، هشیار و بیدار میدانند و تصور میکنند که برای تحکیم عدالت اجتماعی در جامعه مورد نظرشان مبارزه میکنند.
در اصل، حساسیت نسبت به تبعیض و بیعدالتی، نهتنها امر ناپسندی نیست، بلکه برای هر جامعهای ضروری است. اما برخی از جریانهای موسوم به ووک در سالهای اخیر با این نقد مواجه شدهاند که در مواردی از مسیر عدالتخواهی فاصله گرفته و به سوی نوعی «قبیلهگرایی نوین» حرکت کردهاند.
عمده اشکالی که در این زمینه بر این جریانها وارد است، تقسیم مظلوم و ستمگر بر اساس هویت است.
در این تقسیمبندی، موقعیت اخلاقی فرد پیشاپیش بر اساس تعلق هویتیاش سنجیده میشود و افراد نماینده هویت جمعی تلقی میگردند؛ مثلاً آمریکاییها را به سفید و سیاهپوست تقسیم میکنند و سیاهپوستان را مظلوم و سفیدپوستان را ستمگر میخوانند.
چنین تقسیمبندیای را قبیلهگرایی نوین مینامند. قبیلهگرایی، نوعی ساختار است که در آن یکی مساوی با همه و همه نیز مساوی با یکی پنداشته میشود.
تقسیمبندی ظالم و مظلوم بر اساس هویت قومی نیز به چنین امری میانجامد: «چون تو متعلق به فلان قبیله هستی، پس مجرم و جنایتکاری!»
بر جنبشهای ووک نقدهای دیگری نیز وارد است که از آن جمله میتوان به ترویج فرهنگ لغو، حساسیت افراطی زبانی، لغزشگاههای دایمی، تقلیل انسان به هویت، تبدیل اختلاف نظر به مسئله اخلاقی، قربانیمحوری و تقلیل همه مشکلات یک جامعه به مسائل هویتی اشاره کرد. از آنجایی که این نقدها کمتر به موضوع مورد بحث ما ربط دارد، اینجا نمیکاوم و از آنها میگذرم.
۳
افغانستان یکی از کشورهایی است که جنگها و جنایات بیشماری در آن اتفاق افتاده و انواع تبعیضهای قومی، مذهبی و جنسیتی را تجربه کرده است.
در اینکه باید علیه انواع تبعیض در افغانستان مبارزه کرد، تردیدی نیست و این وظیفه مسلم همه ماست.
اما متأسفانه، طوری که دیده میشود، مبارزات ما نیز در سالیان اخیر، مانند برخی جریانهای افراطی ووکها، از مسیر عدالتخواهی بیرون شده و دارد به سوی جاده قبیلهگرایی نوین گام برمیدارد.
یکی از نشانههای قبیلهگرایی نوین، همین تقسیمبندی اقوام به دوگانه ستمگر و ستمدیده است که در ادبیات نسل جوان ما بهوفور دیده میشود.
این ادبیات در افغانستان پیشینه دارد و در برخی جریانهای سیاسی و فکری، از جمله در ادبیات سازمان محمد طاهر بدخشی، تقسیمبندی اقوام افغانستان به ستمگر و ستمدیده دیده میشود. در این نگاه، پشتونها در جایگاه ستمگر و سایر اقوام در جایگاه ستمدیده قرار میگیرند.
نتیجه چنین نگاهی نیز این میشود که فرهیختگانی مانند دکتر مهدی، نخبگان پشتون را به دلیل تعلق تباریشان، مسئول جنایات امیر عبدالرحمن خان بدانند و از آنان بخواهند بابت این جنایات پوزشخواهی کنند.
این همان ادبیات قبیلهگرایی است، حتی اگر جامه عدالتطلبی بر تن کرده باشد.
مسئله این نیست که جنایات تاریخی را فراموش کنیم یا از کنار آنها بگذریم. مسئله این است که مسئولیت این جنایات را متوجه چه کسی بدانیم.
اگر امیر عبدالرحمن خان مرتکب جنایت شده است، مسئولیت آن متوجه خود او و حکومت و ساختارهایی است که در آن جنایات نقش داشتهاند، نه یک قوم که امروز میلیونها انسان متفاوت با آن حاکم تاریخی را دربرمیگیرد.
درست است که در پروسه عدالت انتقالی چیزی به نام پوزشخواهی داریم؛ اما این پوزشخواهی از آدرس یک قوم نیست، بلکه از آدرس حکومتها، نهادها و افراد مسئول است.
مطالبه پوزش از یک قوم، نه منطقی است و نه عملی. چنین رویکردی به شکافهای بیشتر دامن میزند و فقط بحران قومیت را تشدید میکند.
ما میتوانیم جنایات گذشته را محکوم کنیم، درباره آنها بحث کنیم، قربانیان را به رسمیت بشناسیم و برای عدالت تلاش کنیم؛ اما نباید مسئولیت را از فرد و نهاد به قوم منتقل کنیم.
عدالت، مسئولیت را بر اساس عمل تعیین میکند؛ قبیلهگرایی، بر اساس تبار.
اگر قرار است عدالت در افغانستان به اعتماد و همزیستی کمک کند، باید مراقب باشیم که در مبارزه با تبعیض، خود به بازتولید همان منطق هویتی و قبیلهای کمک نکنیم.