گاهی برای شناخت یک رژیم، لازم نیست به سخنرانیهای رهبرانش گوش بدهیم؛ کافی است ببینیم وقتی یک انسان در لحظه مرگ قرار میگیرد، چه اندازه برای نجات او تلاش میشود.
حادثه معدن در بدخشان یکی از همین موارد است. سه کارگر زیر آوار گیر میمانند و سه روز میگذرد، اما به گفته گزارشهای منتشرشده، هیچ مقام طالبان برای رسیدگی و نجات آنان به محل نمیرود. سرانجام دو کارگر با تلاش همکارانشان نجات پیدا میکنند و یک کارگر دیگر جانش را از دست میدهد.
حالا این حادثه را کنار ماجرای کودکی بگذارید که چندی پیش در یکی از مناطق جنوبی افغانستان داخل چاه افتاد. برای نجات او، کار به جایی رسید که وزیر دفاع طالبان نیز شخصاً در محل حاضر شد.
جان آن کودک ارزشمند بود و باید هم چنین میبود. هر انسانی، صرفنظر از قوم و زبان و منطقهاش، حق دارد در چنین لحظهای تمام امکانات برای نجاتش به کار گرفته شود. مسئله اینجاست که چرا همین حساسیت، وقتی پای کارگران بدخشان به میان میآید، دیده نمیشود؟
جان انسان یا تعلق قومی؟
ممکن است طالبان برای هر یک از این دو حادثه توضیحی داشته باشند؛ ممکن است درباره امکانات، فاصله، وضعیت جغرافیایی یا دشواری عملیات نجات سخن بگویند. اما چیزی که نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت، تفاوت در واکنش و میزان توجه است.
حضور یک مقام بلندپایه در محل حادثه، بهخصوص وزیر دفاع، معنای سیاسی و اجتماعی مشخصی دارد. به خانواده قربانی و مردم آن منطقه نشان میدهد که جان یک انسان برای حاکمیت مهم است. حال اگر در حادثهای دیگر، سه کارگر روزها زیر آوار بمانند و مردم محلی خودشان برای نجات آنان تلاش کنند، طبیعی است که این پرسش شکل بگیرد که آیا ارزش جان انسانها در همه نقاط افغانستان برای طالبان یکسان است؟
بدخشان برای طالبان فقط یک ولایت نیست؛ منطقهای است که بخش بزرگی از مردم آن سالهاست از سیاستهای تبعیضآمیز، برخوردهای امنیتی و بیتوجهی حکومت مرکزی شکایت دارند. وقتی حادثهای چنین تلخ در آنجا رخ میدهد و واکنش حکومت با حادثهای مشابه در مناطق جنوبی مقایسه میشود، حساسیت مردم را نمیتوان نادیده گرفت.
مشکل از همینجا آغاز میشود: حاکمیت نباید میان شهروندان خود تفاوت بگذارد.
اگر یک کودک در جنوب افغانستان در چاه میافتد، باید وزیر و والی و تمام امکانات لازم برای نجات او بسیج شوند؛ اما اگر کارگر معدن در بدخشان زیر آوار میماند، همان اندازه باید جانش مهم باشد. نه زبان او باید تفاوت ایجاد کند، نه قومش، نه مذهبش و نه جغرافیایی که در آن زندگی میکند.
تلخی ماجرا این است که کارگران معدن از فقیرترین و بیپناهترین اقشار جامعهاند. آنان نه قدرت سیاسی دارند، نه رسانه قدرتمند، نه محافظ و نه امکان رساندن صدایشان به صاحبان قدرت. وقتی چنین انسانی زیر آوار میماند، وظیفه حاکمیت است که به سراغش برود؛ نه اینکه خانواده و همکارانش را با دست خالی در برابر مرگ تنها بگذارد.
این دو حادثه مقایسهشان چیزی فراتر از یک اتفاق ساده است. این مقایسه پرسشی جدی درباره عدالت، مسئولیت و نگاه طالبان به شهروندان افغانستان ایجاد میکند.
مردم حق دارند بپرسند: چرا برای نجات یک کودک در جنوب، مقام بلندپایه طالبان به محل میرود، اما برای سه کارگر گرفتار در معدن بدخشان، سه روز خبری از مسئولان نیست؟
مسئله فقط بدخشان نیست. مسئله این است که در یک کشور، جان انسان نباید با آدرس، قوم، زبان و منطقهاش قیمتگذاری شود.
رژیمی که خود را حاکم همه افغانستان میداند، باید بتواند ثابت کند که جان یک کودک در جنوب همانقدر ارزش دارد که جان یک کارگر در بدخشان.
اگر نتواند چنین چیزی را ثابت کند، مردم حق دارند از خود بپرسند:
آیا طالبان واقعاً بر افغانستان حکومت میکنند، یا هنوز میان «خودی» و «غیرخودی» تفاوت میگذارند و ارزش جان انسانها را بر اساس تعلقات قومی و جغرافیایی میسنجند؟