برای قضاوت درباره جنگهای احمدشاه مسعود، نخست باید میان علت جنگ، هدف جنگ و شرایطی که جنگ در آن شکل گرفته است تفاوت قائل شد. نمیتوان همه جنگها را صرفا به دلیل استفاده از سلاح و خشونت، در یک ترازو گذاشت و میان جنگی که برای رهایی یک کشور از اشغال خارجی صورت میگیرد، جنگی که از روی ناچاری برای دفاع از مردم و نظام سیاسی در برابر یک درگیری داخلی تحمیل میشود و جنگی که با انگیزه قدرتطلبی، سلطهجویی و حذف رقیب به راه انداخته میشود، مساوی دانست.
جنگهای فرمانده احمدشاه مسعود را، با توجه به زمینه تاریخی، اجتماعی و سیاسی آن، میتوان در سه دوره و سه وضعیت متفاوت بررسی کرد.
۱) جنگ علیه شوروی و رژیم تحت حمایت آن؛ جنگ برای آزادی افغانستان:
نخستین و برجستهترین جنگ مسعود، نبرد در برابر اشغال افغانستان توسط شوروی و نظام وابسته به آن بود؛ جنگی که در بستر اشغال افغانستان و دخالت مستقیم یکی از دو قدرت برتر جهان در سرنوشت کشور شکل گرفت.
شوروی با نیروی نظامی وارد افغانستان شد و در پی آن، افغانستان به میدان یکی از خونینترین جنگهای قرن بیستم تبدیل گردید. در چنین شرایطی، مبارزه در برابر اشغال برای مردم افغانستان نه یک رقابت قدرتطلبانه، بلکه وجیبه دینی، مسئولیت و مکلفیت شهروندی در برابر حفاظت از استقلال، حاکمیت ملی و حق تعیین سرنوشت مردم بود.
فرمانده مسعود از همان آغاز نبرد علیه شوروی، در شمار فرماندهانی بود که در برابر حضور نظامی شوروی ایستاد. مسعود مخالف اشغال، یا سلطه قدرتهای خارجی بر کشور بود. مقاومت او در پنجشیر و دیگر مناطق افغانستان/خراسان، صرفاً یک رویارویی نظامی نبود؛ بخشی از مبارزهای گستردهتر برای بیرون راندن نیروی خارجی و جلوگیری از تحمیل اراده یک قدرت بیگانه بر افغانستان بود.
اهمیت مقاومت مسعود تنها در جنگیدن او علیه شوری یا نظام تحت سلطه شوروی خلاصه نمیشد. او تلاش داشت تا ایستادگی در برابر شوروی را به یک مبارزه منظم و هدفمند برای دفاع از مردم و سرزمین تبدیل کند. در نگاه او، جهاد و مقاومت نباید بهانهای برای غارت، انتقامگیری و تعرض به مردم باشد. اینکه مسعود در برابر یکی از بزرگترین ارتشهای جهان ایستاد، امر محال و دور از انکار نبود؛ اما هدف نهایی او، در این روایت، جنگیدن برای جنگهای بعدی نبود، بلکه آرمان مسعود پایان اشغال و رسیدن به صلح و استقلال بود. چون کسی که برای پایان اشغال میجنگد، هدفش ادامه جنگ نیست؛ هدفش رسیدن به روزی است که دیگر نیازی به جنگ نباشد. باور مسعود از جنگ با شوروی نیز همینگونه بود. مسعود افغانستان/خراسانی را میخواست که مردمش بتوانند بدون حضور ارتش بیگانه، بدون تحمیل قدرت خارجی و با مشارکت خودشان درباره آینده کشور تصمیم بگیرند.
۲) جنگهای داخلی؛ دفاع از ناگزیری، نه جنگ برای قدرت:
دومین دوره جنگهای مسعود، پس از فروپاشی نظام تحت حمایت شوروی و در اوج اختلافات داخلی میان گروههای مجاهدین شکل گرفت.
این دوره را نمیتوان با جنگ علیه شوروی یکسان دانست. این بار دشمن، یک ارتش خارجی نبود؛ در این دوره، افغانستان وارد مرحلهای از بحران داخلی و رقابت میان گروههای سیاسی و نظامی شده بود. در این مرحله، باید میان «خواست جنگ» و «مجبور شدن به جنگ» تفاوت گذاشت.
اگر به اسناد تاریخی، سخنان و نوارهای صوتی و تصویری بهجایمانده از فرمانده مسعود مراجعه کنیم و فارغ از کینه و تعلقات سیاسی به آنها نگاه کنیم، تصویری که به دست میآید این است که صلح و ایجاد یک نظام سیاسی فراگیر، از آرزوهای اساسی او بود. مسعود میدانست جنگ داخلی، چه بلاها و فجایعی را برسر افغانستان میآورد. وی نیز مانند اکثریت مردم افغانستان میدانست که، مردمی که سالها جنگ با شوروی را تحمل کرده بودند، دیگر بیش از هر چیز به امنیت، آرامش، بازسازی و زندگی عادی نیاز داشتند؛ اما با سقوط حکومت تحتالحمایه شوروی و ایجاد دولت اسلامی، دیری نگذشته بود که، اختلافات میان گروههای سیاسی و نظامی پدیدار شد و با گذشت هر روز این اختلافات شدت گرفت و راه رسیدن به یک توافق سیاسی روزبهروز دشوارتر شد.
در چنین شرایطی، مسعود بارها بر گفتوگو و حل اختلافات از راه سیاسی تأکید کرد؛ اما برخی رهبران گروههای جهادی، بهجای رسیدن به تفاهم از راه گفتگو و مصالحه، بر استفاده از زور و سلاح برای گرفتن سهم سیاسی خود تأکید داشتند.
در چنین وضعیتی، مسئله اساسی نزد مسعود این نبود که [آیا جنگ را دوست دارد یا نه؟] بلکه مسئله این بود که: [اگر طرف مقابل جنگ را انتخاب کند، آیا او میتواند مردم را بدون دفاع رها کند؟] در این جنگ مسعود مسئولیت خطرناکتر از دوران جنگ با شوروی را به عهده خواهد داشت که حفاظت از مردم در برابر جنگهای برادران اسلامی و دینی بود.
در یکی از گفتوگوهای صوتی فرمانده مسعود و انجنیر گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی، مسعود بر کنار گذاشتن جنگ و حل اختلافات از راه گفتوگو تأکید میکند. هنگامی که طرف مقابل بر ادامه جنگ اصرار میکند، سخن مسعود این است که اگر جنگ بر مردم تحمیل شود، او ناچار است از مردم کابل دفاع کند.
نکته مهم و قابل تأمل این است که، کسی که جنگ را برای گرفتن قدرت و تحمیل خواست سیاسی خود آغاز میکند، با کسی که میگوید «اگر شما جنگ کنید، من مجبورم از مردم دفاع کنم» در یک جایگاه اخلاقی و سیاسی قرار ندارد؛ هرچند این سخن به معنای نادیده گرفتن رنجها و آوارگیهای که جنگ داخلی به بار آود نیست و انکار مسئولیت هیچ طرفی منصفانه نیست، بلکه همه جریانهای داخلی مسئول تباهی و ویرانی افغانستان/خراسان هستند؛ اما سهمی هرکدام ممکن است، متفاوت باشد. جنگ داخلی برای مردم فاجعه بود و هر گلولهای که بر شهرها فرود آمد، قربانی خود را از میان مردم عادی گرفت.
اما برای قضاوت منصفانه باید پرسید: [چه کسی جنگ را میخواست؟]؛ [چه کسی از گفتوگو سخن میگفت؟]؛ چه کسی گزینه نظامی را انتخاب کرد؟] و [چه کسی، پس از آغاز جنگ، خود را در برابر مسئولیت دفاع از مردم دید؟]
۳) مقاومت در برابر طالبان؛ ایستادگی در برابر سلطه گروهی و عقبماندگی:
سومین مرحله از جنگهای مسعود، مقاومت در برابر تحریک طالبان بود؛ مقاومتی که در آخرین سالهای زندگی او به مهمترین جبهه سیاسی و نظامی علیه طالبان مبدل شده بود.
این جنگ نیز، از نگاه فرمانده مسعود، جنگی از سر انتخاب و علاقه به خشونت نبود؛ بلکه واکنشی به پیشروی نیرویی بود که با حمایت و پشتیبانی بیرونی توانست بخش بزرگی از افغانستان را تحت کنترل خود درآورد. نیروی که با خشونت و کشتار، شهرهای افغانستان را یکی پس از دیگری به تصرف خود درآورد و برای بدست آوردن قدرت، مخالفین فکری و تنظیمی خود را بدون تحقیق و محاکمه حذف فزیکی کردند و یا مجبور به ترک وطن کرد.
البته باید میان افراد و کلیت یک جنبش تفاوت گذاشت؛ زیرا ممکن است در میان تحریک طالبان افرادی وجود داشته باشند که با باور دینی و یا تفکر ایدئولوژیک، به آن جریان پیوسته باشند؛ اما ایستا گی و مقاومت فرمانده مسعود، متوجه ساختار و اندیشهای بود که طالبان از آن نمایندگی میکردند و این ساختار، بر مبنای حذف رقیب، ترویج تفکر رادیکالی دینی، تکفیر دیگری و ایجاد محدودیتهای زندگی شهروندی بود.
مسعود تحریک طالبان را تنها به عنوان یک نیروی نظامی نمیدید، بلکه آنان را خطری برای آموزش، توسعه، آزادیهای اجتماعی و آینده سیاسی افغانستان میدانست.
نگرانی فرمانده مسعود این بود که، اگر طالبان بر افغانستان مسلط شوند، افغانستان نهتنها از جهان فاصله میگیرد، بلکه از مسیر توسعه و پیشرفت نیز عقب خواهد ماند یکی از مهمترین نگرانیها در این میان، وضعیت زنان بود. چون مسعود میدانست که طالبان با قرائت سختگیرانهای که، از دین دارند، زنان را از تمامی صحنههای اجتماعی و آموزشی کنار خواهند گذاشت.
مسعود باور داشت که افغانستان بدون حضور و مشارکت زنان نمیتواند به ثبات و توسعه واقعی برسد. از نگاه مسعود، زنان بخش بزرگی از جامعه افغانستان بودند. وی بار ها در مورد حقوق زنان مانند حق تحصیل، کار، حق تعیین سرنوشت و حق مشارکت اجتماعی صحبت کردهبود و موضعی روشنی در این مسائل داشت.
به همین دلیل، مقاومت او در برابر طالبان را نمیتوان صرفاً نزاع میان دو جناح نظامی یا رقابت بر سر قدرت دانست؛ بلکه مسئله بزرگتر از این بود: «نزاع دو تفکر». یکی تفکری بود که، به توسعه، آزادی مردم و عدالت اجتماعی باور داشت. دیگری تفکر بسته که، مجال پذیرش پیروان مذاهب و هویتهای غیر از خود را نداشت.
مسعود خطر طالبان را تنها برای افغانستان نمیدانست. او درباره پیوند میان افراطگرایی، تروریسم و بیثباتی منطقهای و جهانی نیز هشدار داده بود.؛ هشداری که پس از تحولات یازدهم سپتامبر، اهمیت آن برای جهان آشکارتر شد و دورنگری مسعود را در سطح جهان برحسته ساخت.
از این منظر، مقاومت مسعود در برابر طالبان را باید در چارچوب مبارزه بر سر تعیین سرنوشت آینده افغانستان دید؛ نه فقط در چارچوب رقابت نظامی یا سهمخواهی سیاسی.
جمعبندی
سه جنگ مسعود، با وجود تفاوت در میدان و دشمن، در یک نقطه مشترک بودند: دفاع از استقلال، حاکمیت ملی، عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت مردم افغانستان. جنگ با شوروی، مبارزه علیه اشغال و سلطه خارجی بود و جنگهای داخلی و مقاومت علیه طالبان، دفاع مشروع و از روی ناگزیری بود. فرمانده مسعود نیز دو مورد آخری را تحمیلی میدانست.
بنابراین، برای قضاوت منصفانه درباره جنگهای مسعود، باید به علل و عوامل آغاز جنگها، اهداف جنگها و شرایطی که جنگها در بستر آن شکل گرفته بود توجه کرد، نه صرفاً به خود جنگها و استفاده از سلاح. جنگ برای مسعود هدف نبود؛ وسیلهای ناگزیر برای رسیدن به آرمانی بزرگتر بود: افغانستانی مستقل، آزاد، آباد و برخوردار از صلح و مشارکت همه مردم.