به نظر بنده این بررسی یکی از جذابترین و حتی از نظر فکری عمیقترین بخش کتاب پیش رو را در بر میگیرد ولی به یک شرط مهم که آن را «اقبال و مسعود، دو سیاستمدار» تلقی نکنیم و عقلانیتر این است که محور را بگذاریم روی «سیاست خارجیِ اندیشهشده» در برابر «سیاست خارجیِ تجربهشده.» علامه اقبال لاهوری سیاست خارجی را در سطح فلسفه، تمدن، احیای جهان اسلام، استعمارزدایی، خودآگاهی مسلمانان و در نسبت شرق و غرب میاندیشید. چون اقبال صرفاً شاعر نیست بلکه او متفکری سیاسی بود که میان سنت اسلامی و اندیشهی مدرن پل میزد و مسئلهی کرامت، استقلال مسلمانان و جداییطلبی برایش هستهی تقلا بود.
احمدشاه مسعود اما این پرسشها را در محیطی کاملاً متفاوت؛ یعنی جنگ، اشغال، فروپاشی دولت و رقابت قدرتهای منطقهای تجربه مینمود و یکی از دغدغههای فکری او که میشود آن را درخشانترین بخش رویکرد آمر مسعود شمرد(استقلال بدون انزوا)میباشد.
علامه اقبال به جهان اسلام نگاه میکرد و اندیشهاش تنها روی شعار وحدت ملت شرق معطوف نبود و یکی از مسائل مهم در تفکر او جهانگرایی اسلامی و این موضوع بود که چگونه میتوان هم هویت ملی داشت و هم خود را در چارچوب بزرگتری از جهان اسلام دید. جناب مسعود همین دغدغه را بدون آن دستگاه فلسفی، در میدان سیاست خارجی افغانستان لمس میکرد. او در روابط خارجی خود یک اصل بسیار جالب داشت و آن اینکه ارتباط با قدرت خارجی ولی وابسته نشدن به آن. در یکی از مصاحبههای منتسب به او صراحتاً به برقراری رابطه با پاکستان تأکید میکند اما همزمان وابستگی به پاکستان یا هر کشور دیگری را رد مینماید زیرا وابستگی خارجی را تهدیدی برای استقلال مقاومت میدانست.
علامه اقبال استقلال را پیش از آنکه در میدان دیپلماسی به اجرا درآورد، در اندیشهی سیاسی و فرهنگی خود صورتبندی نمود و جناب مسعود استقلال را در سختترین شکل ممکن یعنی میان نیاز به کمک خارجی و ترس از وابستگی، آزمود.
اقبال با غرب مواجه بود ولی غرب را یک تودهی یکپارچه نمیدید. او سالها در اروپا زیست با فلسفهی غربی درگیر شد و در عین نقد تمدن غرب از دستاوردهای فکری آن نیز بهره گرفت. پژوهشهای دانشگاهی دقیقاً بر همین رفتوآمد میان سنت اسلامی و اندیشهی اروپایی تأکید دارند.
جناب مسعود هم در سیاست خارجی خود گرفتار دوگانهای سادهی(شرق خوب و غرب بد)نشد رفتار او در دههی ۱۹۹۰ بسیار پیچیدهتر و برای ایستادن در برابر حریف روی کار آمده، با روسیه، ایران، با هند و دیگر بازیگران منطقه ارتباط برقرار کرد و حتی پژوهشهای مربوط به دیپلماسی او میرساند که در اواخر دههی ۱۹۹۰ روابطش با روسیه، یعنی کشوری که سالها با آن جنگیده بود به مذاکره و حتی همکاری نظامی رسید. این دقیقاً همان چیزی است که میتواند خواننده را به چالش بکشد که جناب مسعود دشمن دیروز را الزاماً دوست امروز تصور نمیکرد، بل او دشمنی و دوستی را تابع مصلحت افغانستان قرار داد. این نگاه بسیار سیاسیتر از روایتهای معمول در مورد اوست و درست اینجاست که علامه اقبال آیینهی قدنمایی برای جناب مسعود میتواند باشد. اقبال میپرسید: مسلمان معاصر چگونه میتواند در جهان جدید شخصیت و استقلال خود را حفظ کند؟
مسعود در عمل با پرسشی نزدیکتری مواجه بود که
افغانستان چگونه میتواند در میان پاکستان، ایران، روسیه، هند، آمریکا و دیگر قدرتهای روی کار، استقلالیت تصمیم خود را از دست ندهد؟
اقبال تفنگ نگرفت و مسعود شعر نسرود
علامه اقبال با فلسفه و شعر پاسخ میداد و آمر مسعود با مذاکره، ائتلاف، موازنه و جنگ! اقبال ناگزیر نشد سلاح به دست گیرد و «خودی» را برای بازسازی انسان و جامعه مطرح نمود. مسعود در سیاست خارجی، چیزی شبیه به یک «خودیِ ژئوپلیتیک» را دنبال مینمود(ارتباط با دیگران اما حفظ اختیار تصمیم)این تعبیر «خودی ژئوپلیتیک» اگر در متن با احتیاط و به عنوان استعارهی تحلیلی نویسنده استفاده شود، میتواند بسیار تأملبرانگیز باشد و نبایست آن را بهعنوان اصطلاح خود مسعود معرفی نمود. حتی میتوان یک تضاد بسیار جذابتر خلق کرد که اقبال سیاست خارجی را از سطح تمدن میدید و مسعود تمدن و سیاست را از سطح جغرافیا و جنگ تجربه میکرد. اقبال با استعمار بریتانیا، بحران جهان اسلام و قدرتهای بزرگ عصر خود مواجه بود. مسعود با استعمار روسیه، پاکستان و دخالتهای آمریکا، ایران و هند و بحران جهان اسلام نیز سربار آن.
علامه اقبال ابزار اصلیاش اندیشه و شعر بود. آمر مسعود ابزارهایش مقاومت، دیپلماسی و فرایند روابط خارجی. اقبال هنوز میتوانست جهان را از فاصلهی متفکر نگاه کند و مسعود مجبور بود همان جهان را در تصمیمهای فوری و پرهزینهی سیاسی تجربه نماید.
اینجا یک هشدار پژوهشی و مقایسوی مهم پیش میآید که نبایست اقبال را قدیس سیاسی و مسعود را تحققیافتهی اندیشهی اقبال معرفی کنیم زیرا این باور از اعتبار زحمت کار ما میکاهد! حتی خود اندیشهی سیاسی علامه اقبال پیچیدگیها و تناقضهایی دارد که از حوصلهای این قلم دور است. در مورد جناب مسعود هم باید همین سختگیری را داشت. به هر نصیب روابط خارجی او همیشه یک خط مستقیم و از پیش طراحیشده نبود بل شرایط جنگی او را مجبور به تغییرات فوری ائتلافها میکرد. همین که با روسیه، ایران، هند و دیگر بازیگران قدرتمند جهان وارد تعامل شد نشان میدهد که سیاست خارجی او را بایست در چارچوب «موازنهی بقا و استقلال» خواند، و نه یک دستگاه نظری ثابت.
اگر اندکی تأمل به خرج دهیم دیگر موضوع فقط مقایسهی دو شخصیت(یک شاعر با چریک جنگی)نیست بلکه موضوع، شاخ و پر پرسشگری درمیآورد که چگونه یک شاعر و فیلسوف، مسئلهی استقلال را در ذهن گنجانید و در عمل پیاده نمود و چگونه یک چریکی در حال جنگ همان دغدغه را با ویژهترین روش در میان قدرتهای منطقهای و جهانی زندگی کرد؟
برگرفته شده از کتاب کنتراست