سمیر بدرود، کارشناس ارشد حقوق بشر و عدالت انتقالی، در گفتوگوی «کافه پرسش روایت» با بررسی مفهوم انسانیتزدایی در سیاست افغانستان، از نقش برچسبزنی در شکلگیری خشونت، انتقال جرم فردی به گناه جمعی، مسئولیت نخبگان و کاربران شبکههای اجتماعی و ضرورت شکستن چرخه انتقام سخن گفت. او تأکید کرد که مخالفت با طالبان نباید به بازتولید همان فرهنگ سیاسی و ادبیاتی منجر شود که جامعه افغانستان را در چرخه نفرت و خشونت گرفتار کرده است.
انسانیتزدایی چگونه آغاز میشود؟
بدرود انسانیتزدایی یا Dehumanization را فرایندی توصیف کرد که در آن یک فرد، گروه یا جریان دیگر بهعنوان انسانی کامل، با کرامت، فردیت، احساس، خانواده و حقوق برابر دیده نمیشود، بلکه به یک هویت، برچسب یا تهدید تقلیل مییابد.
به گفته او، این فرایند الزاماً با این ادعا آغاز نمیشود که «فلانی انسان نیست». انسانیتزدایی میتواند بسیار ظریفتر از این عمل کند: ابتدا گفته میشود فلان شخص عضو فلان گروه است؛ سپس آن گروه «جنایتکار»، «خائن» یا «دشمن» معرفی میشود و در مرحله بعد، فرد صرفاً به اعتبار تعلقش به آن گروه، واجد همان صفات دانسته میشود.
بدرود گفت تاریخ معاصر افغانستان سرشار از چنین برچسبهایی است؛ «کمونیست»، «مجاهد»، «سقاوی»، «جنگسالار»، «مزدور»، «کافر»، «خائن»، «تروریست» و دهها عنوان دیگر.
اما به باور او، نفس استفاده از یک عنوان سیاسی لزوماً انسانیتزدایی نیست. مشکل از جایی آغاز میشود که هویت فرد جای عمل او را میگیرد.
او تأکید کرد اگر کسی مرتکب جرم یا جنایتی شده است، باید به عمل مشخص و مسئولیت فردی او رسیدگی شود؛ اما تعلق قومی، زبانی، جغرافیایی یا سیاسی نمیتواند به خودی خود مبنای مجرمدانستن یک انسان باشد.
وقتی هویت جای عمل را میگیرد
به گفته بدرود، این مسئله امروز حتی از مرز گروههای سیاسی نیز فراتر رفته و به قوم، زبان و جغرافیا رسیده است.
او گفت وقتی گفته میشود مردمی که به فلان زبان سخن میگویند چنیناند یا باشندگان فلان منطقه ذاتاً چناناند، جرم و مسئولیت از فرد جدا و به یک جمع منتقل میشود.
از همینجا، به باور او، راه برای مجازات جمعی باز میشود.
بدرود اصل حقوق بشر را در این زمینه بسیار ساده دانست: انسان به اعتبار انسانبودن خود دارای حقوق است.
این حقوق را انسان نه از قوم، زبان و سمت خود میگیرد و نه از حزب و جریان سیاسیاش. حقوق بشر زمانی معنا پیدا میکند که حقوقی را که برای خود به رسمیت میشناسیم، برای مخالف خود نیز به رسمیت بشناسیم؛ حتی هنگامی که او در سوی مقابل ما قرار دارد.
«بهترین طالب، طالب مرده است»
یکی از نمونههایی که بدرود برای توضیح این مسئله مطرح کرد، عبارت «بهترین طالب، طالب مرده است» بود.
او گفت در دوران جمهوریت، این عبارت در میان بخشی از جامعه و حتی برخی نظامیان با افتخار تکرار میشد.
از منظر حقوق بشر، به باور او، این ادبیات نادرست بود.
بدرود گفت اگر امروز طالبان همان منطق را درباره سربازان جمهوریت به کار ببرند، ماهیت مسئله تغییر نکرده است؛ تنها جای گوینده و قربانی عوض شده است.
او در عین حال تأکید کرد که طالبان امروز قدرت سیاسی افغانستان را در اختیار دارند و به دلیل میزان قدرت و کنترلی که اعمال میکنند، مسئولیت آنان نیز به مراتب بیشتر است.
اما مخالفت با طالبان نباید به این تصور منجر شود که مخالفان آنان از خطر بازتولید همین فرهنگ مصوناند.
بدرود هشدار داد اگر افغانستان آینده صرفاً شاهد جایگزینی یک گروه با گروه دیگر باشد، بدون آنکه بنیادهای فرهنگ سیاسی تغییر کند، چرخه انتقام ادامه خواهد یافت.
«لندغر»؛ از توصیف یک فرد تا برچسب یک جمع
بدرود برای توضیح این روند به عنوان «لندغر» نیز اشاره کرد.
به گفته او، این واژه در کاربرد عام میتوانست به فردی بیبندوبار یا اخلالگر اشاره کند، اما به تدریج رنگ قومی و سمتی گرفت و در مواردی از توصیف یک رفتار به برچسب یک جمع تبدیل شد.
او گفت هنگامی که چنین اتفاقی رخ میدهد، دیگر عمل مشخص فرد موضوع اصلی نیست؛ بلکه یک جمع با یک ویژگی منفی تعریف میشود.
در چنین شرایطی، خشونت علیه اعضای آن جمع نیز آسانتر قابل توجیه میشود.
به باور بدرود، مسئله اصلی این است که جامعه باید بتواند میان رفتار یک فرد و هویت جمعی او تفاوت بگذارد.
حقوق بشر گزینشی نیست
بدرود تأکید کرد هیچ جریان و گروهی در افغانستان را نمیتوان کاملاً بیرون از فرهنگ انسانیتزدایی دانست.
او گفت حتی مخالفان طالبان نیز اگر از همان زبان و منطق استفاده کنند، نمیتوانند ادعا کنند که با فرهنگ خشونت مبارزه میکنند.
به گفته او، اگر کسی مدعی مبارزه برای افغانستانی متفاوت است، باید تفاوت خود را از همین امروز در زبان و رفتار نشان دهد.
«نمیتوان با ادبیات انسانیتزدا مبارزه کرد و همزمان همان ادبیات را علیه طرف مقابل به کار برد.»
او همچنین گفت اگر فردی ما را با عنوانی قومی یا تحقیرآمیز خطاب کند، این به ما حق نمیدهد در پاسخ او را «مغول»، «کوه سلیمانی»، «بیفرهنگ» یا با عنوان مشابهی تحقیر کنیم.
بدرود میان دفاع و تلافی تفاوت قائل شد.
به گفته او، در دفاع از خود، انسان در برابر تعرض ایستادگی میکند؛ اما وقتی تعرض پایان یافته و هدف صرفاً پاسخدادن به تحقیر با تحقیر است، وارد منطق تلافی شدهایم.
زبان نفرت، مقدمه خشونت
بدرود خطر اصلی انسانیتزدایی را در این دانست که در نهایت میتواند خشونت را عادی و توجیهپذیر کند.
به گفته او، ذهن جامعه آهستهآهسته به نقطهای میرسد که به جای پرسیدن «این فرد چه کرده است؟»، میپرسد «این فرد کیست و به کدام گروه تعلق دارد؟»
در مرحله بعد، از جرم یک فرد به گناه یک جمع میرسیم.
او تأکید کرد ادبیات نفرت فقط مجموعهای از دشنامها نیست، بلکه میتواند زمینه روانی و اجتماعی خشونت را فراهم کند.
به باور بدرود، خشونت ناگهان از هیچ پدیدار نمیشود؛ پیش از آن زبانی شکل میگیرد که قربانی را از دایره همدلی خارج میکند.
مسئولیت نخبگان در عصر شبکههای اجتماعی
بدرود مسئولیت قشر تحصیلکرده، آگاه و نخبه افغانستان را در این زمینه سنگینتر دانست.
او گفت شبکههای اجتماعی تقریباً هر فرد را به یک رسانه تبدیل کردهاند و ادبیات نفرت به صورت روزمره تولید و بازتولید میشود.
به گفته او، گاهی انگشتها پیش از آنکه ذهن فرصت اندیشیدن به پیامد یک جمله را پیدا کند، آن را نوشته و منتشر کردهاند.
او یکی از مشکلات فضای سیاسی افغانستان را این دانست که سخن تند، قومی و نفرتآلود غالباً مخاطب بیشتری پیدا میکند.
حرفی که جامعه را دو قطبی کند ممکن است لایک و دنبالکننده بیشتری بیاورد، اما محبوبیت یک سخن دلیل درستی آن نیست.
بدرود گفت شجاعت سیاسی نیز به معنای دنبالکردن تودهها نیست؛ گاهی شجاعت دقیقاً ایستادن در برابر موجی است که میدانیم جامعه را به مسیر نادرست میبرد.
نقد خود؛ چیزی که باید از خود آغاز شود
بدرود در بخشی از سخنانش بر ضرورت انتقاد از خود نیز تأکید کرد.
او گفت شخصاً وقتی به برخی حرفهای خود در سالهای نخست پس از سقوط جمهوریت نگاه میکند، میبیند چیزهایی گفته است که امروز آنها را قابل گفتن نمیداند.
به گفته او، تغییر چنین موضعی ممکن است با برچسبهایی مانند «تسلیمطلبی» یا «معاملهگری» پاسخ داده شود.
اما اگر از دیگران انتظار تغییر داریم، باید این تغییر را از خود آغاز کنیم.
او این توانایی برای بازنگری در مواضع گذشته را بخشی از مسئولیت اخلاقی افراد دانست؛ زیرا کسی که نمیتواند درباره سخنان و رفتارهای گذشته خود تجدیدنظر کند، چگونه میتواند از جامعه انتظار تغییر داشته باشد؟
«قشر خاکستری»؛ فراتر از دوگانهها
بدرود گفت یکی از مشکلات جامعه افغانستان، تقسیمشدن بیش از اندازه آن به دوگانههاست.
به گفته او، جامعه به دوگانههایی مانند «طالب و ضدطالب»، «این قوم و آن قوم»، «لندغر و غیرلندغر» و «مهاجر و غیرمهاجر» تقسیم شده است.
او بر ضرورت ایجاد «قشر خاکستری» تأکید کرد؛ فضایی میان سیاه و سفید که در آن انسانها بتوانند اختلاف داشته باشند، بدون آنکه یکدیگر را دشمن وجودی بدانند.
به باور بدرود، جامعه نیازمند فضایی است که در آن اختلاف بنیادی نیز ممکن باشد، اما اختلاف به معنای انکار انسانیت طرف مقابل نباشد.
او تأکید کرد ساختن چنین فضایی هزینه دارد و کسانی که در این موقعیت میایستند ممکن است از هر دو طرف برچسب بخورند.
سیاست؛ فاصله میان ادعا و توانایی
بدرود یکی دیگر از مشکلات سیاست افغانستان را فاصله میان ادعا و توانایی واقعی دانست.
او گفت هر جریان سیاسی باید میان مأموریتی که برای خود تعریف میکند و ظرفیت واقعیاش تناسب برقرار کند.
به باور او، نمیتوان هدفی بسیار بزرگ تعریف کرد و سپس انتظار داشت دیگران با جان و زندگی خود بهای تحقق آن را بپردازند.
بدرود گفت اگر هدف ساختن کشوری باشد که در آن همه شهروندان، بدون تفکیک قوم، مذهب، زبان و جنسیت در برابر قانون برابر باشند، این یک ارزش قابل دفاع است.
اما کسانی که به چنین هدفی باور دارند باید خود نیز آماده پرداخت هزینه آن باشند.
او تعیین مأموریتهایی بسیار فراتر از توان واقعی و انتظار پرداخت بهای آن از دیگران را نه واقعبینانه و نه اخلاقی دانست.
قدرت برای چه کسی و به چه قیمتی؟
بدرود تأکید کرد افغانستان زمانی از بنبست بیرون میشود که سیاست از منطق «به هر قیمتی من باید در قدرت باشم» فاصله بگیرد.
به باور او، هدف نمیتواند کنارزدن یک قوم از رأس هرم و نشاندن قوم دیگری در همان جایگاه باشد.
اگر فقط جای افراد در یک سلسلهمراتب نابرابر عوض شود، مسئله افغانستان حل نشده است.
او بدیل این وضعیت را نظام شهروندمحوری دانست که در آن هیچ قومی حق انحصاری بر قدرت نداشته باشد و هیچ شهروندی ذاتاً برای مقام اول یا دوم تعریف نشده باشد.
کلکانی؛ خشونت علیه انسان و حافظه
بدرود در ادامه به مقاله خود درباره عائله حبیبالله کلکانی اشاره کرد.
او گفت هدف آن مقاله دفاع سیاسی از کلکانی یا صدور حکم نهایی درباره کارنامه او نبود.
به گفته بدرود، کلکانی بخشی از تاریخ افغانستان است و کارنامه سیاسی او میتواند مانند هر شخصیت تاریخی دیگری نقد و بررسی شود.
اما مسئلهای که او بر آن تمرکز کرده، انسانیتزدایی از کلکانی و محدودنشدن این روند به حذف فیزیکی او بود.
کلکانی با عنوانهایی مانند «سقاو»، «دزد» و «راهزن» به یک تصویر تقلیل داده شد، سرکوب و اعدام شد و سپس بخش بزرگی از زندگی انسانی و سرنوشت خانواده او نیز از حافظه عمومی کنار رفت.
بدرود گفت اینکه پس از شکست کلکانی بر همسر و فرزندان او چه گذشت، سالها در حاشیه تاریخ باقی ماند.
از نگاه او، این مسئله نشان میدهد که انسانیتزدایی تنها به حذف فیزیکی یک انسان محدود نمیشود؛ بلکه میتواند حافظه، خانواده و روایت انسانی زندگی او را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
عدالت انتقالی؛ حقیقت در برابر فراموشی
بدرود این بحث را به اهمیت عدالت انتقالی پیوند زد.
او گفت وقتی به بیعدالتیهای گذشته رسیدگی نشود، فراموشی جای حقیقت را میگیرد.
به باور او، اگر جامعه گذشته خود را درست نفهمد، احتمال تکرار آن افزایش مییابد.
بدرود گفت اگر سازوکار انسانیتزدایی و خشونتهای تاریخی را درست فهمیده بودیم، شاید در دورههای بعد با همان سهولت شاهد تکرار آن نمیبودیم.
او برای توضیح این مسئله به دوره نخست طالبان اشاره کرد.
به گفته بدرود، پیش از اجرای سیاست زمینسوخته در شمالی، ادبیاتی تولید میشد که مردم آن مناطق را مستحق خشونت معرفی میکرد.
او تأکید کرد خشونت ناگهان از هیچ پدیدار نمیشود؛ پیش از آن زبانی شکل میگیرد که قربانی را از دایره همدلی بیرون میکند.
تغییر جای قربانی و حاکم کافی نیست
بدرود پاسخ به گذشته را انتقام نمیداند.
او با اشاره به الگوی نلسون ماندلا گفت اگر روزی نیروهایی که امروز علیه طالبان مبارزه میکنند به پیروزی برسند، مسئولیت اخلاقی آنان این نیست که چرخۀ دیگری از انتقام را آغاز کنند.
آنها باید بتوانند الگویی متفاوت ارائه کنند.
به گفته او، این به معنای فراموشکردن جنایت یا کنارگذاشتن پاسخگویی نیست.
تفاوت بزرگی میان عدالت و انتقام وجود دارد: عدالت به مسئولیت فردی میپردازد، اما انتقام هویت جمعی را مجازات میکند.
از همین رو، پاسخ به جنایتهای گذشته باید متوجه مسئولیت افراد و عاملان مشخص باشد، نه هویت جمعی گروهی که فرد به آن تعلق داشته است.
افغانستان؛ راهی که شاید دههها طول بکشد
بدرود معتقد است افغانستان برای عبور کامل از فرهنگ خشونت شاید به دههها زمان نیاز داشته باشد.
او گفت ممکن است پنجاه سال یا بیشتر طول بکشد تا افغانستان به جامعهای برسد که در آن اختلاف سیاسی به جنگ منجر نشود.
اما طولانیبودن این راه، به باور او، دلیل منتظرماندن نیست.
ساختن چنین جامعهای از قدمهای بسیار کوچک آغاز میشود: از حسن نیت، از ارجگذاشتن به حسن نیت دیگری، از گفتوگو، از پذیرش اختلاف و از خودداری از برچسبی که گفتنش فقط چند ثانیه زمان میبرد، اما آثارش ممکن است یک نسل باقی بماند.
بدرود در پایان بر این اصل تأکید کرد که جامعه افغانستان باید از همین امروز بیاموزد میتوان با یکدیگر اختلاف بنیادی داشت، بدون آنکه انسانیت یکدیگر را انکار کرد.
از نگاه او، اگر ادبیات نفرت مهار نشود، نتیجه نهایی آن میتواند دوباره خشونت باشد؛ و اگر نفرت با نفرت پاسخ داده شود، تنها اتفاقی که رخ داده، ادامه همان چرخهای است که افغانستان نسلها بهای آن را پرداخته است.
برای بدرود، افغانستان متفاوت زمانی ساخته میشود که مبارزه با طالبان یا هر جریان سیاسی دیگر، بهانهای برای بازتولید فرهنگ انسانیتزدایی نباشد؛ بلکه نقطه آغاز تغییر همان فرهنگی باشد که انسان را نه بر اساس هویت، قوم و تعلق سیاسی، بلکه بر اساس کرامت انسانی و مسئولیت فردی میسنجد.