افغانستان امروز فقط با یک بحران سیاسی روبهرو نیست؛ با بحرانی عمیقتر، یعنی بازگشت به گذشته و حاکم شدن سنت بر زندگی انسان نیز دستوپنجه نرم میکند. طالبان در پنج سال گذشته تنها قدرت سیاسی را در افغانستان به دست نگرفتهاند؛ آنان جامعه را به سوی نوعی از زندگی سوق دادهاند که در آن بسیاری از آزادیها، انتخابها و حقوق انسانی قربانی برداشتهای سختگیرانه از سنت و دین شده است.
دختر از مکتب و دانشگاه بازمیماند، زن از کار و حضور اجتماعی کنار گذاشته میشود، منتقد به جرم سخن گفتن زندانی میشود و انسان، پیش از آنکه یک شهروند صاحب حق باشد، تابع فرمان قدرت و سنت شمرده میشود.
اینجاست که سخن ویلیام سی. پامرلو اهمیت پیدا میکند: «مهمترین رکن آزاد بودن این است که با سنتهایمان رک و راست رو در رو شویم، چشم در چشم سنتهایمان بدوزیم و نقدشان کنیم.»
شاید یکی از پرسشهای اساسی امروز افغانستان همین باشد: آیا ما جرئت کردهایم سنتهایی را که قرنها با خود حمل کردهایم نقد کنیم، یا هنوز چنان از آنها میترسیم که حتی وقتی انسان را محدود میکنند، سکوت میکنیم؟
وقتی سنت جای عقل و انسان را میگیرد
سنت به خودی خود دشمن انسان نیست. بسیاری از سنتها بخشی از هویت، فرهنگ و حافظه یک جامعهاند و میتوانند ارزشمند باشند. مشکل از جایی آغاز میشود که سنت دیگر قابل پرسش نباشد؛ وقتی تنها به این دلیل که «پدران ما چنین میکردند»، آن را درست بدانیم.
جامعهای که نتواند سنتهای خود را نقد کند، سرانجام اسیر آنها میشود.
در افغانستان، این گرفتاری را در بسیاری از عرصههای زندگی میتوان دید؛ از رابطه زن و مرد گرفته تا مناسبات خانوادگی، قومی و اجتماعی. گاهی انسان نه بر اساس استعداد و انتخاب خودش، بلکه بر اساس خانواده، قوم، منطقه و جایگاهی که در آن متولد شده، تعریف میشود.
اما طالبان این مشکل را به شکل بسیار سختتری به جامعه تحمیل کردهاند. آنان برداشت خود از دین و سنت را به قانون زندگی میلیونها انسان تبدیل کردهاند؛ بدون آنکه مردم در تعیین این قواعد نقشی داشته باشند.
در چنین شرایطی، پرسش کردن خطرناک میشود و مخالفت هزینه پیدا میکند. زن اگر بخواهد درس بخواند یا کار کند، با محدودیت روبهرو میشود؛ دختر اگر بخواهد آیندهاش را خودش انتخاب کند، باید با دیوارهای بلند قدرت مواجه شود.
این دیگر سنتی نیست که در خدمت انسان باشد؛ انسانی است که در خدمت سنت قرار گرفته است.
روح آزاد، به تعبیر پامرلو، کسی است که برخلاف آنچه از او انتظار میرود میاندیشد؛ برخلاف محیط، طبقه اجتماعی و باورهای مسلط عصر خود فکر میکند. افغانستان دقیقاً به چنین انسانهایی نیاز دارد؛ انسانهایی که جرئت کنند بپرسند: چرا؟
چرا دختر باید به خاطر دختر بودن از دانشگاه محروم شود؟
چرا زن باید به خاطر زن بودن از کار کنار گذاشته شود؟
چرا یک شهروند نباید بتواند از حاکم خود انتقاد کند؟
و چرا چیزی که قرنها پیش پذیرفته شده، باید امروز نیز بدون هیچ پرسشی پذیرفته شود؟
این پرسشها دشمنی با فرهنگ و دین نیست؛ اتفاقاً نشانه زنده بودن عقل است.
افغانستان اگر بخواهد از این تاریکی بیرون بیاید، باید یاد بگیرد میان احترام به گذشته و تسلیم شدن در برابر گذشته تفاوت بگذارد. گذشته باید چراغ راه باشد، نه زنجیر پای انسان.
طالبان امروز افغانستان را به گذشتهای میبرند که در آن انسان کمتر مجال انتخاب دارد و سنت و قدرت بیشتر بر زندگی او فرمان میرانند. اما مسئله تنها طالبان نیست. اگر ذهن جامعه همچنان از نقد سنت، قدرت و باورهای مسلط بترسد، حتی با تغییر حکومت نیز خطر بازتولید استبداد باقی خواهد ماند.
آزادی تنها بیرون کردن یک حاکم مستبد از ارگ نیست؛ آزادی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند بدون ترس فکر کند، سؤال کند و بگوید: «من با این باور موافق نیستم.»
سخن آخر اینکه؛
افغانستان برای رهایی از این چرخه، به یک دگرگونی فکری نیاز دارد؛ دگرگونیای که از خانه و مکتب آغاز شود و به سیاست و حکومت برسد.
ما باید بتوانیم سنتهای خود را دوست داشته باشیم، اما برده آنها نباشیم. باید گذشته را بشناسیم، اما اجازه ندهیم گذشته تمام آینده ما را تعیین کند.
طالبان شاید امروز با زور اسلحه بر افغانستان حکومت کنند، اما هیچ قدرتی نمیتواند برای همیشه ذهن انسان را در بند نگه دارد؛ مگر اینکه خود انسان از پرسیدن دست بکشد.
جامعهای که جرئت نقد سنتهایش را پیدا کند، دیر یا زود جرئت نقد قدرتش را نیز پیدا خواهد کرد.
شاید آزادی افغانستان از همینجا آغاز شود؛ از لحظهای که انسان، چشم در چشم سنت و قدرت بدوزد و بپرسد: چرا؟