مثل گپهای پیرمرد هفتاد/هشتادسالهٔ بیسواد که در مورد زندگی، صداقت، مردم و خوبی گپ میزند، محتوای نوشتههایی که در مورد وحدت است، هم همانقدر بدیهی، کلیشهای و خستهکننده به نظر میرسد. با این حال اما؛ باید گوش داد/خواند. برای همین (کلیشهای بودن) هیچ عنوانی که بتواند موجب مکث مخاطب شود پیدا نتوانستم. بنابراین امیدوارم دو خط اول شما را تا اینجا کشانده باشد…
این را دیگر از هفتساله تا هفتادساله درک کرده که در وضعیت فعلی، که بیش از هر زمان دیگری قدرتهای بزرگ به دنبال بلعیدن حلقههای کوچک انسانی و درصدد تعیین مسیر برای آنهاست، تفرقهخواهی احمقانهترین حرکت و به قرینهٔ مقابلهٔ منطقی، اتحاد و وحدتخواهی بهترین حرکت ممکن است.
اساساً با توجه به تاریخ معاصرِ (شما بخوانید: سیاهِ) افغانستان، ضرورت وحدت را بیشتر کسانی که در این جغرافیا هستند درک کردهاند؛ از آن پیرمرد پشتون که داخل موتر، به دوستم صرفاً بهخاطر استفاده از کلمه «علینژاد» ــ تخلص یک آدم ــ گیر داده بود و گفته بود: «علی نجات نمیته بچیم! خدا نجات میته.» و بعد شیعه را تکفیر کرده بود، تا آن بچهک هزاره که روزی در هوتلی، سرش را به سرم نزدیکتر کرد و بعد از نگاه کردن به چپ و راست، با صدای پایین از پشتونها بدگویی کرد؛ و همه کسانی که میبینم و میبینید، همه و همه با تمام اختلاف فکری/مذهبی/قومی که دارند، ضرورت وحدت را درک کردهاند.
اما مشکل این است که این آگاهی در اغلب موارد نمیتواند ما را وادار به عمل کند. یعنی وقتی (مثلاً) نگاهی به فضای مجازی، که بازتابی از فضای حقیقی است، میاندازیم، میبینیم که تا جایی که ممکن است تجزیهٔ فکری جریان دارد؛ اول اختلاف بین اقوام و مذاهب، بعد اختلافات درونمذهبی/قومی، بعد اختلافات وابسته به رهبران متفاوت و بعد و بعد و بعد…
یعنی خلاصه: ما مشکل فهمیدنِ ضرورت وحدت نداریم؛ مشکل ما ساختن شرایطی است که وحدت را از یک توصیهٔ اخلاقی به یک واقعیت اجتماعی تبدیل کند.
و این شرایط با فقط گپ زدن و شعار دادن فراهم نمیشود.
پس راهحل چیست؟!
برای جواب این سؤال، اول باید صورتمسئله روشن شود تا بفهمیم دقیقاً کجای کار میلنگد. اگر واقعبین باشیم و از دید یک شهروند در کف جامعه (نه یک نظریهپرداز) به افغانستان نگاه کنیم، چند چیز تأثیر جدی در اختلاف و اختلافافکنی دارد؛ منجمله میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
۱. هویتیشدن مباحث مورد اختلاف در مذاهب، اقوام و گروههای سیاسی
در این هویتیسازیِ موارد اختلاف، همیشه همهٔ طرفها به یک اندازه مقصر بودهاند، الا در موارد محدودی که یک طرف مجبور شده بهخاطر حالت تدافعی، هویتی فکر کند. (مثلاً اهل تشیع در وضعیت فعلی.) برای توضیح بیشتر این گپ، به پستی که قبلاً تحت عنوان «جنگ تکلیفها در میدان فتنه» داشتم مراجعه شود. (البته اگر حوصله داشتید.)
۲. قبول کردن هزینهٔ ازدسترفته
از آنجایی که اکثر سران مذهبی، قومی و گروههای سیاسی فعلی ادامهدهندگان راه گذشتگان هستند، (منظور همان گذشتگانی که مثل امروز نگاهشان هویتی بود) و در واقع در یک عمل انجامشده قرار دارند، برای آنها خارج کردن وضعیت از هویتی بودن و فکر کردن به اتحاد، پا پس کشیدن از جریان و بهمعنای قبول کردن هزینههای ازدسترفته محسوب میشود. و این یعنی نادیده گرفتن ازدست رفتن تمامی افرادی که در این راه ازدست رفتهاند، هزینههای مالی که شده و نادیده گرفتن اعتمادی که افراد حامی داشتهاند.
۳. نبودن اعتماد تاریخی
با قطعیت میتوان گفت: اغلب مردم و سران گروهها (تقریباً) هیچ اعتماد تاریخی به هم ندارند. و در این نبود اعتماد تاریخی (با صرفنظر از بقیهٔ تاریخ افغانستان)، تاریخ احزاب خیلی خیلی خیلی تأثیر داشته و دارد.
به نوعی میتوان گفت؛ جنگهای داخلی احزاب بعد از اخراج شوروی، قویترین تأثیر را در شکست اعتماد تاریخی داشته و همهٔ آنها به یک اندازه مقصر هستند. که البته آن هم بهخاطر هویتی جلوه دادن تفکراتشان بوده. (هرچند در جاهایی حق داشتهاند.)
۴. هزینه داشتن وحدت
مثل روز روشن است که اتحاد و وحدت برای گروههای مشخصی که در معادلات قدرت دست بالا را دارند، بهمعنای هزینه دادن و حتی تهدید است.
۵. شناخت ناقص از گروههای مقابل
این شاید قویترین گزینهٔ مانع پیشرفت باشد. متوسط و عوام مردم از گروههای مقابل خود شناخت کافی ندارند یا شناختشان بیش از حد افراطزده است. (مثلاً) شیعه فکر میکند سنی شبهناصبی است و سنی گمان میکند شیعه کافر یا مشرک است.
و این برمیگردد به معرفیکنندگان که کمکاری یا خرابکاری کردهاند.
و چند عامل دیگر که یا فرع این عوامل است یا معلولشان و مجال تذکر نیست.
حالا دوباره برمیگردیم به سؤال: راهحل چیست؟!
شاید در بدو نظر خیلی پریشگونه و بیربط به نظر برسد، ولی) مشکل ما برمیگردد به ورودی اطلاعات.
اگر ورودی اطلاعات یک جامعه مسموم، ناقص، گزینشی و هویتی باشد، انتظار خروجیِ وحدتآمیز از آن، کمی شبیه انتظار برداشت کچالو از درخت سیب میماند.
ما ضرورت وحدت را میدانیم، اما اطلاعاتی که از طریق آن، قوم، مذهب، گروه سیاسی و رهبر مقابل خود را میشناسیم، اغلب ناقص، یکطرفه و هویتی است؛ یعنی بهجای اینکه «دیگری» را برای ما قابل فهم کند، بیشتر «دیگری» را در برابر ما تعریف میکند.
برای همین هم بیشتر وقتها، اگر متحد میشویم، در مقابلِ چیزی متحد میشویم، نه برایِ هدفی. (که این هم کم پیش میآید.) همین که دشمن مشترک میآید و ما را کنار هم میگذارد، اما وقتی دشمن کنار رفت، دوباره همان مرزهای «ما و آنها» برمیگردد.
شاید یکی از مشکلات اصلی همین باشد که هنوز آن اطلاعات و روایت مشترکی را نساختهایم که به ما بگوید: چرا و برای چه؟ (نه در مقابل کی) متحد باشیم.
پس اگر مشکل از ورودی اطلاعات است، راهحلش هم فقط بیشتر گفتنِ «وحدت» نیست؛ باید این ورودی را درست کنیم.
یعنی اولاً: اختلافات واقعی را نپوشانیم و وانمود نکنیم که هیچ اختلافی وجود ندارد؛ باید اختلاف را بشناسیم، دقیق و منصفانه توضیحش بدهیم و یاد بگیریم که هر اختلافی الزاماً دشمنی نیست.
ثانیاً: شناخت ما از «دیگری» نباید فقط از زبان متعصبترین آدمهای آن گروه باشد؛ باید بتوانیم خودِ دیگری را هم بشناسیم.
و ثالثاً: بهجای اینکه فقط روایت مشترکی علیه یک نفر یا یک چیز بسازیم، باید روایت مشترکی برای چیزی داشته باشیم؛ چیزی که شیعه و سنی، پشتون و هزاره و تاجیک و ازبک و… بتوانند خودشان را در آن ببینند و بگویند: این آیندهٔ مشترک ماست.
و چهارماً: باید بقبولانیم که تاریخ گذشتگان فقط برای درس گرفتن است، نه پیروی و برگشتن به آن میدانها.
و مجموعاً: باید نسل جوان، قبل از هر چیز، به تاریخخوانی درست و دور شدن از «قبول کردن بدون نقد محتوای مجازی» در مورد مباحث قومی، مذهبی و فکری تشویق شوند.