پانزدهم آگست ممکن نیست افغانستانی باشی و این تاریخ تو را به پنج سال پیش نبرد. بله، پنج سال گذشت؛ آن سالهایی که نه اندوههایش به فراموشی سپرده شد و نه جوانههایی که در دلِ همین اندوه روییدند. ۱۵ آگست روزی است که تاریخ ورق خورد و در تقویم زندگی ما افغانستانیها به حادثهای شگفت و ناباور بدل شد. خاطرهای جانکاه که محال است به باد فراموشی بسپاریم. هر سال با رسیدن این روز، همان جامهٔ اندوه دوباره بر تنِ ذهنمان کشیده میشود و حادثهها سریع از برابر دیدگانمان میگذرند. نمیتوان آن رویاهای رفته را از یاد برد که معلوم نیست کِی بازگردند و در کجای این مسیرِ سرگردان در انتظارند.
۱۵ آگست نمادِ تاریخِ اشکآلودی به نام افغانستان است که در آن روز زن و مرد، دختر و کودک، امید را در زندگی گم کردند، مسیرِ نیمهکاره را از نو آغاز کردند و دستاوردهای اندکشان را شبیهٔ نقطهای سیاه بر کاغذ سپید روزگار دیدند.
اگر بخواهم روایتهای این پنج سال را از آغاز مرور کنم، واژهها دیگر برایم جمله نمیسازند. دلِ ناآرام مرا به سرآغاز دختری میبرد که نوجوانی بیش نبود؛ در سنی که باید با رؤیاهایش جوانی میکرد، بیدغدغه میخندید و میرقصید. همان دختری که از آن روزگار هزار سقوطِ رویا برایش مانده و چند تار موی سپید که نشانِ دلی زودپیر شده است. قلم خجل میشود و دردها به پاس حقیقتها زانوی غم بغل میکنند.
از زخمهایی که درمانشان کردهاند نمیگویم؛ نمینویسم. از مسیر سفری مینویسم که در طول این پنج سال مرا در ناکجاآبادی ساخت و به خودِ پختهترم رساند. من توانستم نوجوانی را جوانی کنم و در کنار همین جوانی آموختم که آغازِ تاریخِ سیاه، پایانِ راه نیست. در مسیر، خارها و دردهای بسیار جوانه میزنند، اما باید هنر به خرج داد؛ در برابر هر ناعدالتی برای خود عدالتی ساخت، راهی ساخت و مسیری دیگر جُست.
حالا که به منِ امروز مینگرم، نمیتوانم او را با منِ دیروز یا حتی منِ فردا در یک کفهٔ ترازو بگذارم. این «منِ» پنجساله از هر تندبادی استوارتر است؛ راه صبر را برگزیده، از قضاوت و تأیید دیگران گذشته و بیهیچ هراسی برای دل خود میجنگد. در میان جنگلی از جهل، روشنی را پیشه کرده است. در میانِ همهٔ نشدنها، خود را از دست ندادم.
آنجا که همه مُهر سکوت بر لبهایم زدند، من در خفا نوشتم. آنجا که اجازهٔ اظهار نبود، سطرها پُر شدند و خاکستر شدند و از پسِ آن، دختری قویتر و پختهتر قدم به هستی گذاشت.
امروز پنج سال گذشته است. هنوز در گوشهای از دلم حسی زندگی میکند که شاید به بودنش عادت کردهام و بیشتر روزها خاموش است و بعضی روزها، چون آتش زیر خاکستر، دوباره شعله میکشد. امروز روشن شده است؛ راه تلاش و خواندن را پیش گرفته است. از گوشهٔ کتابهایم برای خود مکتب ساختم و دانشگاه؛ با گریههای سر سجاده، ادامهٔ مسیر را از خدا خواستم و خود آن را ساختم.
شاید همهٔ آرزوها برآورده نشد و بسیاری از آنچه رؤیا بود هرگز به واقعیت نپیوست؛ اما بزرگترین پیروزی این است که امروز اگر به گذشته بنگرم، آن دختر ضعیف را نمیبینم که زیر بارِ حرفها مُردهای متحرک شده باشد.
با این همه، آیا میتوان ۱۵ آگست را فراموش کرد؟ چگونه میتوان روزی را که با چنان خطِ پررنگی در تقویم زندگی حک شده از یاد برد؟ نه، هرگز. محال است آن روزهای آکنده از تجربه و گریه را به فراموشی بسپاریم که گاهی شکست خوردیم، گاهی خندیدیم و گاهی گمان بردیم دیگر توانِ ادامه نیست. اما صبحِ دیگری آمد و ما با ارادهای راسخ و امیدی تازه ادامه دادیم.
در امتداد همین سفرِ ناپایدار، چیزی در من زاده شد؛ دختری مقاومتر، آگاهتر و محکمتر. قلبم گرفت، اما قلمم را گرفتم. راهها بسته شدند، اما کتابهایم را محکمتر باز کردم. خسته شدم، اما پشتِ خودم ایستادم. گریه کردم، اما دوباره نوشتم و ادامه دادم.
پس برای ۱۵ آگست نقطه نمیگذارم؛ مکث نمیکنم؛ ادامه میدهم. چون هنوز کتابهایی برای خواندن دارم، سخنهایی برای گفتن، راههایی برای ساختن و رؤیاهایی که باید دوباره جوانه بزنند و تسلیم نشوند.
و من، با تمام آنچه در این پنج سال از سر گذراندهام، هنوز ادامه دارم. شاید نه با آن شتاب و نیرویی که روزی در دل میخواستم، اما به راهی که امروز خودم انتخاب کردهام. ادامه میدهم و روزی به انتهای سفر خواهم رسید.