اوایل پاییز سال ۱۳۶۵ بود.
فصل جمعآوری چهارمغزها تازه تمام شده بود. حاصل را در چند جوال ریخته بودیم و با یک کراچی اسپکی راه شهر ایبک را در پیش گرفتیم. بالای جوالهای چهارمغز، دو زن و چند طفل نشسته بودند. ما هم همراه کراچی، آرامآرام در جاده پیش میرفتیم.
آن روز هیچکس نمیدانست چند کیلومتر جلوتر، چه چیزی انتظار ما را میکشد.
وقتی به حوالی ظهرابی و آقمزار رسیدیم، خبر آوردند که شب گذشته مجاهدین بالای قطار نیروهای شوروی حمله کردهاند. یک سرباز روس کشته شده بود و جسدش هنوز در گوشه سرک افتاده بود. خط لولهای که تیل را به کابل انتقال میداد نیز تخریب شده بود و تیل در جویچهها و زمینهای اطراف جاده جاری بود.
فضا بوی جنگ میداد.
سربازان شوروی در دو طرف جاده ایستاده بودند؛ مسلح، خشمگین و دستبهماشه. طبیعی بود که پس از حمله شب گذشته، هر چیزی برایشان مشکوک به نظر برسد.
هرچه پیشتر میرفتیم، ترس بیشتر میشد.
یکی گفت:
«نروین! شب جنگ شده، شوروی ها ره کشتند، شاید فیر کنند.»
برای لحظهای همه متردد ماندیم.
اما کراچیران ما جوانی تیز و چالاک بود؛ شاید هم بیش از اندازه بیپروا،قمچین را آرام به اسپ زد و گفت برویم.
کراچی آهسته به حرکت افتاد.
صدای پای اسپ روی جاده، در آن سکوت سنگین، عجیب به گوش میرسید.
هرچه به سربازان نزدیکتر میشدیم، قلبهای ما تندتر میزد. زنان خاموش بودند و اطفال، بیخبر از همهچیز، بالای جوالهای چهارمغز نشسته بودند.
ناگهان کراچیران با صدای بلند فریاد زد:
«دوست! دوست!… خَراشو! خَراشو!»
با این دوکلمه به اصطلاح روسی راننده کراچی حل مشکل و افهام تفهیم کرد.
«دوست» و «خَراشو».
اما همان چند کلمه کار خودش را کرد.
دیدم سربازانی که تفنگهایشان ــ که امروز میدانم کلاشینکوف بود ــ آماده در دستشان قرار داشت، میل تفنگها را پایین کردند.
یکی از سربازان جلو آمد و خواست کراچی را بازرسی کند.
باز ترسیدیم.
کراچیران دستپاچه شد و با همان زبان شکستهای که بلد بود، شروع کرد:
«دوست… سیاسر… سیاسر…»
و با دست به زنان و اطفال اشاره میکرد.
نمیدانم آن کلمه را درست روسی میگفت یا نه؛ شاید اصلاً روسی درست نبود. اما سرباز منظورش را فهمید: در این کراچی زن و طفل است؛ اینها جنگجو نیستند.
نگاهی به زنان کرد، نگاهی به اطفال و بعد به جوالهای چهارمغز.
تفنگش را پایین آورد.
راه باز شد.
ما گذشتیم.
نه دشنامی شنیدیم، نه کسی سیلی خورد، نه کسی لتوکوب شد و نه گلولهای به سوی کراچی شلیک شد.
رفتیم و به مقصد رسیدیم.
سالها گذشت.
حکومتها آمدند و رفتند. جنگها تمام شدند و جنگهای دیگری آغاز شدند. شوروی از افغانستان بیرون رفت و نسلی که آن روز کودک بود، امروز موی سفید کرده است.
اما من آن صحنه را فراموش نکردهام.
گاهی هنوز صدای آن کراچیران جوان در گوشم میپیچد:
«دوست! دوست!… خَراشو!»
آن سربازان، سربازان یک کشور متجاوز بودند. از هزاران کیلومتر دورتر آمده بودند. زبان ما را نمیدانستند، دین ما را نداشتند و حتی شاید نمیدانستند این زن و طفل از کدام قریه و کدام قوماند.
مهمتر از همه اینکه درست شب قبل، رفیقشان کشته شده بود، قطارشان مورد حمله قرار گرفته و تأسیساتشان تخریب شده بود.
میتوانستند خشم خود را بر سر هر رهگذری خالی کنند.
اما نکردند.
وقتی فهمیدند در مقابلشان چند انسان ملکی قرار دارند ــ زن، طفل و دهقانی که حاصل چهارمغز خود را به بازار میبرد ــ میان جنگجو و ملکی فرق گذاشتند.
تفنگ را پایین کردند.
نزدیک به چهل سال بعد، دیروز ویدیویی دیدم که ناگهان مرا به همان جاده، همان پاییز و همان کراچی اسپکی برگرداند.
اما این بار قصه پایان دیگری داشت.
در ولسوالی نُسی، چند کارگر در میان جنگ دو گروه گیر مانده بودند.
نه تفنگی در دست داشتند، نه لباس نظامی بر تن و نه در جنگ دخیل بودند.
یکی از آنان با صدایی که ترس و درماندگی از آن میبارید، فریاد میزد:
«قاری صاحب! نزن! ما ملکی هستیم… کارگر هستیم… سلاح نداریم. گشنه مانده بودیم، پشت نان آمده بودیم…»
این بار دیگر کسی مجبور نبود روسی شکسته حرف بزند.
نیازی به «دوست، دوست» نبود.
نیازی به «خَراشو» نبود.
آن مرد افغان بود.
مسلمان بود.
به زبان خود طالب سخن میگفت.
او با روشنترین کلمات ممکن میگفت:
«ملکی هستیم. کارگر هستیم. سلاح نداریم.»
طالب هم معنای «ملکی» را میفهمید.
معنای «کارگر» را میفهمید.
معنای «سلاح نداریم» را میفهمید.
اما این بار تفنگ پایین نیامد.
شلیک شد.
و هفت کارگر ملکی کشته و زخمی شدند.
همینجاست که آن خاطره چهلساله برای من دیگر فقط یک خاطره نیست؛ تبدیل به یک پرسش دردناک سیاسی و انسانی میشود:
در این چهل سال بر ما چه گذشته است؟
چگونه ممکن است سرباز یک نیروی خارجی و متجاوز، در اوج جنگ و ساعاتی پس از کشتهشدن همرزمش، با چند کلمه شکسته بفهمد که روبهرویش زن و طفل و مردم ملکی قرار دارند و تفنگش را پایین بیاورد؛ اما یک طالب افغان، فریاد واضح هموطن خود را بشنود که «ملکی هستیم، سلاح نداریم» و باز ماشه را بکشد؟
روس برای ما بیگانه بود.
از سرزمین دیگری آمده بود.
زبان ما را نمیفهمید.
نیروی یک کشور متجاوز بود.
اما با همان چند کلمه «دوست، دوست، خَراشو» فهمید که ما دشمن او نیستیم.
طالب اما نه بیگانه است، نه محتاج مترجم.
زبان آن کارگر را میفهمد.
«قاری صاحب» گفتنش را میشنود.
التماسش را میشنود.
میشنود که میگوید گرسنه بوده و برای پیدا کردن نان آمده است.
میشنود که میگوید سلاح ندارد.
و باز هم ماشه کشیده میشود.
نزدیک به چهل سال گذشته است و هنوز صدای کراچیران آن روز در گوشم مانده:
«دوست، دوست… خَراشو!»
آن روز، همین چند کلمه شکسته کافی بود تا تفنگ یک سرباز شوروی پایین بیاید و کراچی حامل زن و طفل از میان یک منطقه جنگی عبور کند.
اما چهل سال بعد، فریادهای پیهم یک هموطن با التماس میگفت
«قاری صاحب! نزن… ما ملکی هستیم… کارگر هستیم… سلاح نداریم…»
برای پایین آوردن تفنگ طالب کافی نبود.
شاید تلخترین بخش این مقایسه همین باشد.
ما سالها به آن سرباز روس گفتیم متجاوز و کافر و به طالب گفته شد مجاهد و مسلمان،اما آنجا که پای جان مردم ملکی در میان آمد، رفتارشان معنای واقعی این عنوانها را آشکار کرد..
اما برای آن زن و طفلی که بالای جوال چهارمغز نشسته بود و برای آن کارگری که فقط برای پیدا کردن لقمهای نان از خانه بیرون شده بود، نامها چندان اهمیتی ندارند.
برای انسان ملکی، یک معیار ساده وجود دارد:
وقتی میگویم سلاح ندارم،جنگجو نیستم، آیا تفنگت را پایین میآوری یا ماشه را میکشی؟
پاییز ۱۳۶۵، سرباز روس تفنگش را پایین آورد.اما در این روزگار، فریاد «ملکی هستیم» نتوانست تفنگ طالب به ظاهرمسلمان را پایین بیاورد.
و این شاید یکی از تلخترین واقعیتهای روزگار ما باشد که روسِ متجاوزِ «کافر» ملکی را شناخت و تفنگش را پایین آورد؛ اما طالبِ «مسلمانِ» هموطن، فریاد «ملکی هستیم» را شنید و باز هم ماشه را کشید جنایت خلق کرد.