در سیاست بینالملل، همیشه فاصله گرفتن با هیاهو اتفاق نمیافتد. گاهی هیچ کشوری اعلام نمیکند که دیگر به قدرتی اعتماد ندارد، اما رفتارها آرامآرام تغییر میکند؛ قراردادها به سمت دیگری میروند، سرمایهها مسیر تازهای پیدا میکنند، متحدان قدیمی گزینههای جایگزین میسازند و وابستگیها، بیسروصدا کاهش مییابد.
سالها پیش، غرب برای کاهش وابستگی خود به چین، اصطلاح «کاهش ریسک» (De-risking) را وارد ادبیات سیاسی و اقتصادی کرد. هدف آن بود که بدون قطع کامل روابط، وابستگی راهبردی به پکن کمتر شود. امروز، برخی تحلیلگران معتقدند همین منطق، اینبار در قبال ایالات متحده نیز در حال شکل گرفتن است. اروپا، کشورهای آسیایی و حتی برخی از متحدان سنتی واشنگتن، بهدنبال آناند که در حوزههای امنیتی، اقتصادی و فناوری، وابستگی مطلق خود را به آمریکا کاهش دهند؛ روندی که بسیاری آن را یکی از پیامدهای تحولات سالهای اخیر، بهویژه در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، میدانند.
اگر این تحلیل درست باشد، جهان نه شاهد یک بحران مقطعی، بلکه در آستانه تغییری عمیق در موازنه قدرت جهانی قرار دارد.
اعتماد؛ سرمایهای که اگر از دست برود، بهسادگی بازنمیگردد
در روابط میان کشورها، قدرت تنها به تعداد ناوهای جنگی یا حجم اقتصاد وابسته نیست. قدرت، بیش از هر چیز، بر اعتماد استوار است. کشوری که متحدانش به پایداری تصمیمهایش اطمینان داشته باشند، نفوذی بسیار بیشتر از ظرفیت نظامی خود خواهد داشت. اما وقتی این اعتماد آسیب ببیند، حتی بزرگترین قدرتهای جهان نیز با دشواری روبهرو میشوند.
هنری کیسینجر نوشته بود: «نظم جهانی زمانی پایدار میماند که قدرت و مشروعیت در کنار یکدیگر حرکت کنند.» اگر یکی از این دو تضعیف شود، نظم نیز دچار لرزش خواهد شد.
ایالات متحده پس از پایان جنگ جهانی دوم، نهتنها به دلیل قدرت نظامی و اقتصادی، بلکه به سبب شبکه گستردهای از اتحادها، به قدرت نخست جهان تبدیل شد. اروپا امنیت خود را تا حد زیادی بر چتر دفاعی آمریکا بنا کرد، ژاپن و کره جنوبی در شرق آسیا به واشنگتن تکیه کردند و بسیاری از اقتصادهای جهان، دلار را ستون اصلی نظام مالی بینالمللی دانستند.
اما در سالهای اخیر، نشانههایی از تغییر این الگو دیده میشود. اروپا بیش از گذشته از «استقلال راهبردی» سخن میگوید، کشورهای عربی روابط خود را با چین، روسیه و دیگر قدرتهای نوظهور گسترش دادهاند، هند سیاست «چندجانبهگرایی» را با جدیت بیشتری دنبال میکند و حتی متحدان نزدیک آمریکا نیز تلاش دارند همه تخممرغهای خود را در یک سبد نگذارند.
دلیل این تغییر، تنها اختلافات سیاسی نیست. تجربه جنگ اوکراین، تنشهای تجاری، تحریمهای گسترده، رقابت فناوری و تغییرات مکرر در سیاست خارجی آمریکا، و مهمترین از همه چهرهای تجاوزگرانه امریکا که در جنگ با ایران بیشتر نمایان شد، بسیاری از کشورها را به این نتیجه رسانده است که وابستگی بیش از اندازه به یک قدرت، میتواند در آینده به یک آسیبپذیری راهبردی تبدیل شود.
زیگمونت باومن، جامعهشناس لهستانی، معتقد بود که در جهان مدرن، بزرگترین ترس دولتها، «وابستگی بدون امکان انتخاب» است. شاید به همین دلیل، امروز بسیاری از کشورها به جای قطع رابطه با آمریکا، به دنبال ایجاد گزینههای جایگزین هستند. آنان نمیخواهند از واشنگتن جدا شوند؛ میخواهند در صورت تغییر ناگهانی سیاستهای آمریکا، ابزارهای دیگری نیز در اختیار داشته باشند.
اگر این روند ادامه یابد، هزینه آن تنها اقتصادی نخواهد بود. نفوذ سیاسی آمریکا نیز به تدریج کاهش خواهد یافت. نفوذ، محصول اجبار نیست؛ نتیجه اعتماد و پیشبینیپذیری است. هر اندازه متحدان احساس کنند که سیاستهای واشنگتن ممکن است با تغییر دولتها دگرگون شود، به همان اندازه برای ساختن مسیرهای مستقل انگیزه بیشتری پیدا خواهند کرد.
تاریخ نشان داده است که قدرتهای بزرگ، بیش از آنکه با شکست نظامی تضعیف شوند، با فرسایش تدریجی اعتماد متحدان خود دچار کاهش نفوذ میشوند.
آخر سخن اینکه؛
شاید اصطلاح «کاهش ریسک» روزی فقط درباره چین به کار میرفت، اما امروز به نظر میرسد خود آمریکا نیز با پدیدهای مشابه روبهرو شده است؛ نه در قالب دشمنی آشکار، بلکه در شکل احتیاط روزافزون متحدان.
قدرت جهانی، بیش از آنکه با شمار پایگاههای نظامی سنجیده شود، با میزان اعتمادی اندازهگیری میشود که دیگران به آن قدرت دارند. اگر این اعتماد کاهش یابد، نفوذ نیز آرامآرام رنگ میبازد؛ بیآنکه حتی گلولهای شلیک شود.
شاید جهان هنوز وارد عصر «پساآمریکایی» نشده باشد، اما نشانههای یک واقعیت جدید آشکار است؛ کشورها دیگر نمیخواهند آینده خود را به تصمیمهای یک قدرت گره بزنند.
آنها در حال ساختن جهانی هستند که در آن، وابستگی مطلق جای خود را به موازنه، تنوع و انتخاب داده است. شاید همین، مهمترین تحول ژئوپلیتیک دهه پیش رو باشد؛ تحولی که نه با جنگ، بلکه با تغییر محاسبات کشورها رقم میخورد.