مرحوم میر غلاممحمد غبار سخنی دارد که گویی خلاصۀ تاریخ سیاسی افغانستان است: «ما پس از غسل خون و آتش، باز همان پیراهن چرکین گذشته را به تن میکنیم.» این جمله، درد مزمن تاریخ ما را بیان میکند؛ تاریخی که در آن بحرانها تغییر میکنند، اما اشتباهات تقریباً همان اشتباهات گذشتهاند. نسلها میروند، حکومتها سقوط میکنند، نظامها تغییر مییابند، اما استبداد، حذف رقیب، تعصب، انحصارطلبی و ناتوانی در آموختن از گذشته همچنان تکرار میشود.
پرسش اساسی این است: چرا تاریخ در افغانستان همواره تکرار میشود؟ چرا از خون، ویرانی و تجربههای تلخ خود درس نمیگیریم؟
پاسخ این معما در یک حقیقت تلخ نهفته است: ما غالباً به جای نقد صادقانۀ تاریخ، آن را اسطورهسازی یا شیطانسازی میکنیم. رهبران خود را یا کاملاً مقدس میپنداریم یا کاملاً شیطانی، در حالی که تاریخ نیازمند بررسی منصفانه، انتقادی و عبرتآموز است.
کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ و عملکرد سردار محمد داوود خان یکی از برجستهترین نمونههای این تکرار تاریخی است؛ رویدادی که درسهای فراوانی برای امروز و فردای افغانستان دارد.
نخستین اشتباه؛ رسیدن به قدرت از راه کودتا
کودتای ۲۶ سرطان نخستین ضربۀ جدی بر روند انتقال قانونی قدرت در افغانستان بود. هرچند حکومت وقت دارای ضعفهای فراوان بود، اما تغییر نظام از طریق زور، راه را برای مشروعیت کودتا در فرهنگ سیاسی افغانستان باز کرد.
پس از آن، کودتا به یک سنت خطرناک تبدیل شد؛ هفت ثور، شش جدی، جنگهای داخلی و حتی بسیاری از تغییرات بعدی، بهگونهای مستقیم یا غیرمستقیم از همین منطق تغذیه شدند.
درس بزرگ تاریخ این است که قدرتی که از مسیر قانون به دست نیاید، غالباً از مسیر خشونت نیز از دست خواهد رفت.
استبداد رأی و یکهتازی سیاسی
یکی از ویژگیهای برجستۀ شخصیت سیاسی داوود خان، تمرکز شدید قدرت و باور به رهبری فردی بود. او به مشارکت گسترده و تقسیم قدرت اعتقاد چندانی نداشت و بیشتر به ادارۀ کشور از مجرای ارادۀ شخصی و حلقۀ محدود قدرت میاندیشید.
مشکل بزرگ استبداد این است که صدای منتقدان خاموش میشود و رهبر تنها سخن کسانی را میشنود که موافق او هستند. در چنین فضایی خطاها اصلاح نمیشوند، بلکه بزرگتر میشوند.
تاریخ افغانستان بارها ثابت کرده است که انحصار قدرت هرگز ثبات نیاورده و سرانجام به بحرانهای عمیقتر انجامیده است.
نفی دیگران و حذف مخالفان
یکی دیگر از اشتباهات راهبردی، نگاه حذفگرایانه به مخالفان بود. در بسیاری از مراحل، مخالف سیاسی نه بهعنوان رقیب، بلکه بهعنوان دشمن تلقی میشد.
در فضای حذف و انتقام، زمینه برای گفتوگو از میان میرود و سیاست به میدان دشمنی تبدیل میشود. نتیجۀ چنین رویکردی، افزایش شکافهای اجتماعی و تولید بحرانهای جدید است.
افغانستان بارها هزینههای سنگین این تفکر را پرداخته است؛ تفکری که به جای رقابت سیاسی، نابودی رقیب را هدف قرار میدهد.
همسویی با جناح پرچم و اعتماد به کمونیستها
یکی از بحثبرانگیزترین و سرنوشتسازترین تصمیمهای سیاسی سردار محمد داوود خان، همکاری با جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق در کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ بود. بسیاری از پژوهشگران تاریخ معاصر افغانستان بر این باورند که این همکاری، هرچند در کوتاهمدت به استقرار جمهوریت انجامید، اما در درازمدت زمینهساز نفوذ گستردۀ کمونیستها در ساختار دولت و در نهایت سقوط خود جمهوریت گردید.
واقعیت تاریخی این است که حزب دموکراتیک خلق، بهویژه جناح پرچم، از داوود خان بهعنوان پلی برای رسیدن به قدرت استفاده کرد. اعضای این جناح به سرعت در نهادهای نظامی، امنیتی و اداری نفوذ یافتند و به تدریج به نیرویی اثرگذار و تعیینکننده در ساختار حکومت تبدیل شدند. برخی از روایتهای تاریخی حاکی از آن است که شماری از رهبران پرچم خود را نه صرفاً حامی جمهوریت، بلکه شریک اصلی قدرت میپنداشتند و تصور میکردند که در نظام جدید سهمی همسنگ با داوود خان دارند.
در سالهای نخست جمهوریت، شمار قابل توجهی از مقامهای کلیدی حکومتی در اختیار چهرههای نزدیک به جناح پرچم قرار گرفت. نفوذ آنان در برخی وزارتخانهها و نهادهای اجرایی به اندازهای بود که در تعیین مأموران محلی، انتصابات اداری و تصمیمگیریهای سیاسی نقش چشمگیری ایفا میکردند. در برخی روایتها آمده است که فیضمحمد، وزیر داخله وقت و از چهرههای جناح پرچم، در تعیین شماری از ولسوالان و علاقهداران کشور نقش گسترده داشت و این روند به تقویت نفوذ تشکیلاتی پرچمیها در بدنه دولت انجامید.
از سوی دیگر، در فضای تقابل ایدئولوژیک آن دوران، فشار بر جریانهای اسلامی، بهویژه اعضای نهضت اسلامی، افزایش یافت.
گزارشها و روایتهای متعددی از بازداشتها، شکنجهها و برخوردهای سخت با برخی از فعالان این جریان وجود دارد. در میان این رویدادها، شهادت انجینر حبیبالرحمن، از چهرههای برجستۀ نهضت اسلامی، همواره بهعنوان یکی از حوادث تلخ و بحثبرانگیز تاریخ سیاسی افغانستان مطرح بوده است. هرچند دربارۀ جزئیات و میزان مسئولیت افراد و نهادها دیدگاههای متفاوتی میان مورخان وجود دارد، اما تردیدی نیست که فضای سیاسی آن زمان به شدت متأثر از رقابتهای ایدئولوژیک و برخوردهای امنیتی بود.
بزرگترین اشتباه راهبردی داوود خان آن بود که به جای ایجاد موازنه میان نیروهای سیاسی و تقویت جریانهای ملی و اسلامی، بخش مهمی از قدرت و صلاحیتهای حکومتی را در اختیار نیروهایی قرار داد که دارای تشکیلات منسجم تحت فرمان کرملن بودند. او گمان میکرد که میتواند از توان و نفوذ کمونیستها برای تحکیم جمهوریت استفاده کند، اما در عمل این کمونیستها بودند که از فضای جمهوریت برای گسترش نفوذ خود بهره بردند.
سرانجام، همان جریانی که در پیروزی جمهوری نقش مهمی ایفا کرده بود، در هفتم ثور ۱۳۵۷ علیه جمهوریت قیام کرد و نظامی را که در شکلگیری آن سهم داشت، سرنگون ساخت. داوود خان و اعضای خانوادهاش نیز قربانی همان روندی شدند که خود در سال ۱۳۵۲ به آن میدان داده بودند.
تجربۀ جمهوریت داوود خان یک درس بزرگ تاریخی برای افغانستان است: هیچ حکومتی نمیتواند با تکیه بر نیروهای وابسته به بیگانگان و حذف سایر جریانهای اجتماعی و سیاسی، ثبات پایدار ایجاد کند. سیاستی که بر انحصار، حذف و استفاده ابزاری از گروههای سازمانیافته استوار باشد، دیر یا زود به ضد خود تبدیل میشود.
به تعبیر عامیانۀ مردم افغانستان، داوود خان چاهی را که با همکاری پرچمیها برای حذف رقبای سیاسی، بهویژه جریانهای اسلامی، حفر کرده بود، سرانجام خود در همان چاه دفن شد.
رویارویی با نهضت اسلامی
در سالهای نخست جمهوریت، بسیاری از اعضای نهضت اسلامی تحت فشار، تعقیب و بازداشت قرار گرفتند. بخشی از رهبران این جریان مجبور به ترک کشور شدند و فضای بیاعتمادی و خصومت میان حکومت و اسلامگرایان بهشدت گسترش یافت.
در همین دوره، برخی مقامهای وابسته به جناح پرچم در نهادهای امنیتی و اداری نفوذ قابل توجه یافتند. این وضعیت سبب شد که شکاف میان دولت و بخش بزرگی از نیروهای مذهبی عمیقتر گردد.
درس مهم تاریخ این است که سرکوب اندیشه، هرگز به حذف آن نمیانجامد؛ بلکه آن را به بحران بزرگتری تبدیل میکند.
تعصبات قومی و مسئلۀ هویت ملی
یکی دیگر از انتقاداتی که نسبت به دوران داوود خان مطرح شده، غلبۀ نگرشهای قومگرایانه و ملیگرایی افراطی است.
تجربۀ تاریخی افغانستان نشان میدهد که هرگاه دولت خود را متعلق به همۀ اقوام و زبانها ندانسته و بهجای مدیریت تنوع، به سوی برتریطلبی حرکت کرده است، نتیجۀ آن بیاعتمادی، شکاف و بحران بوده است.
افغانستان کشوری متکثر است و هیچ اندیشهای که بر حذف یا تضعیف هویتهای دیگر استوار باشد، نمیتواند به وحدت پایدار بینجامد.
مسئلۀ زبان فارسی و سیاستهای هویتی
در برخی منابع و روایتهای تاریخی ادعاهایی دربارۀ تلاش برای محدود ساختن نفوذ زبان فارسی و تغییر توازن فرهنگی کشور در دورۀ جمهوریت داوود خان مطرح شده است. این موضوع همچنان محل بحث و اختلاف میان پژوهشگران است و دربارۀ جزئیات آن اجماع کامل تاریخی وجود ندارد.
اما آنچه فراتر از اختلاف روایتها اهمیت دارد، یک اصل بنیادین است: زبانهای افغانستان سرمایههای مشترک ملیاند. هر سیاستی که بر تضعیف، حذف یا برتریجویی زبانی استوار باشد، در نهایت به زیان حکومت و وحدت ملی تمام خواهد شد.
چرا تاریخ افغانستان تکرار میشود؟
تاریخ افغانستان به چند دلیل اساسی تکرار میشود:
نخست، رهبران ما کمتر از اشتباهات پیشینیان عبرت میگیرند.
دوم، شخصیتها را جایگزین نهادها میکنیم و سرنوشت کشور را به ارادۀ افراد گره میزنیم.
سوم، فرهنگ حذف و انتقام را بر گفتوگو و مدارا ترجیح میدهیم.
چهارم، تعصب قومی، گروهی و ایدئولوژیک را بر منافع ملی مقدم میدانیم.
پنجم، تاریخ را برای فهمیدن نمیخوانیم، بلکه بیشتر برای اثبات حقانیت خود مطالعه میکنیم.
به همین دلیل، پس از هر بحران، دوباره همان اشتباهات گذشته را تکرار میکنیم و همان «پیراهن چرکین» را بر تن مینماییم.
درسها و اندرزها
کودتای ۲۶ سرطان و سرنوشت بعدی افغانستان چند درس بزرگ برای امروز دارد:
- هیچ کودتایی بنیان ثبات پایدار نیست.
- استبداد و تمرکز مطلق قدرت سرانجام به سقوط میانجامد.
- حذف مخالفان، بحرانهای بزرگتری تولید میکند.
- استفاده ابزاری از گروههای افراطی و ایدئولوژیک، روزی علیه خود استفادهکننده بازمیگردد.
- تعصب قومی و زبانی وحدت ملی را تضعیف میکند.
- هیچ جریان سیاسی بهتنهایی نمیتواند افغانستان را اداره کند.
- نجات افغانستان در حاکمیت قانون، مشارکت سیاسی، مدارا و یادگیری از تاریخ نهفته است.
نتیجهگیری
از منظر راهبردی، بسیاری از بحرانهای بعدی افغانستان را میتوان در چهار خطای بنیادین سردار محمد داوود خان جستوجو کرد.
نخست، او با توسل به کودتای ۲۶ سرطان، اصل انتقال قانونی قدرت را درهم شکست و سنت خطرناک تغییر نظام از راه زور را در فرهنگ سیاسی افغانستان نهادینه ساخت. دوم، با اعتماد به جناح پرچم و واگذاری بخشهای مهمی از ساختار دولت به کمونیستها، زمینه نفوذ جریانی را فراهم کرد که در نهایت جمهوریت خود او را سرنگون ساخت.
سوم، رویارویی با نهضت اسلامی و برخورد امنیتی با مخالفان مذهبی، شکافهای سیاسی و ایدئولوژیک جامعه را عمیقتر کرد و کشور را به سوی تقابلهای خونین سوق داد.
چهارم، پافشاری بر مسئلۀ پشتونستان و گرهزدن سیاست خارجی افغانستان به این پرونده، کشور را از فرصتهای مهم منطقهای و بینالمللی محروم ساخت و وابستگی آن را به اتحاد شوروی افزایش داد.
مجموع این اشتباهات نشان میدهد که فقدان تدبیر سیاسی، انحصارگرایی، حذف رقیب و ناتوانی در ایجاد توازن میان نیروهای داخلی و مناسبات خارجی، نه تنها سرنوشت سیاسی داوود خان را رقم زد، بلکه مسیر تاریخ معاصر افغانستان را نیز بهگونهای عمیق تحت تأثیر قرار داد.
سرگذشت سردار محمد داوود خان تنها داستان یک رهبر سیاسی نیست؛ بلکه آیینۀ تمامنمای یک بیماری مزمن تاریخی در افغانستان است؛ بیماریِ استبداد و تعصب ، انحصار قدرت، نفی دیگران و ناتوانی در عبرت گرفتن از گذشته. تراژدی بزرگ این است که ما غالباً به جای نقد منصفانه و آموختن از تجربههای تلخ تاریخ، همان خطاها را با چهرهها و شعارهای جدید تکرار میکنیم.
تا زمانی که تاریخ را نه برای توجیه خود، بلکه برای اصلاح آینده نخوانیم، این چرخه همچنان ادامه خواهد یافت. اگر از اشتباهات دیروز درس نگیریم، فردا نیز همان راهی را خواهیم پیمود که بارها پیمودهایم؛ راهی که جز بحران، ویرانی و عقبماندگی ثمری نداشته است. به تعبیر ژرف و ماندگار مرحوم میر غلاممحمد غبار، ما پس از هر «غسل خون و آتش»، دوباره همان «پیراهن چرکین گذشته» را بر تن میکنیم. نجات افغانستان زمانی ممکن خواهد شد که این چرخه تکرار شکسته شود و جای آن را حاکمیت قانون، مشارکت ملی، مدارا و عبرتآموزی از تاریخ بگیرد.