مشهد امروز منتظر است. ساعاتی دیگر، پیکر رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران به شهری میرسد که سالها آن را خانه معنوی خود میدانست. از روزهای گذشته، تهران، قم، نجف و کربلا هر کدام صحنه وداع مردمی بودند که آمده بودند آخرین سلام را بگویند. حالا نوبت مشهد است؛ شهری که از ساعتها پیش، خیابانهایش حال و هوای دیگری گرفته و مردمی که از گوشهوکنار ایران خود را رساندهاند، چشم به راه آخرین ایستگاه این سفر هستند.
چند روز است که تصاویر این بدرقه، بیوقفه در رسانههای جهان منتشر میشود. بعضی از این تصویرها را با نگاه سیاسی میبینند، بعضی با نگاه مذهبی و بعضی نیز تنها با احساس یک انسان در برابر وداع با کسی که نسلها با نام او زندگی کردهاند. اما پیش از هر تحلیلی، یک واقعیت دیده میشود؛ مردمی که هنوز احساس میکنند باید در این لحظه تاریخی حاضر باشند.
آنچه که رسانهها نمیتوانند بسازند
در سیاست، تصویر ساختن کار دشواری نیست. هر روز هزاران گزارش، تحلیل و خبر منتشر میشود تا افکار عمومی را به سمتی ببرد. گاهی یک شخصیت را قهرمان نشان میدهند و گاهی همان شخص را تهدیدی برای جهان معرفی میکنند. این، بخشی از طبیعت رسانه و سیاست است.
اما یک چیز را نه دوربین میتواند خلق کند و نه اتاقهای فکر؛ احساس مردم.
اگر قرار بود علاقه مردم تنها محصول تبلیغات باشد، با خاموش شدن بلندگوها نیز از میان میرفت. اگر محبوبیت را فقط رسانهها میساختند، تاریخ این همه رهبر فراموششده نداشت؛ کسانی که در زمان قدرت، هر روز تصویرشان روی صفحه اول روزنامهها بود، اما هنگام رفتنشان، خیابانها خلوت ماند.
خوزه اورتگا یی گاست جملهای دارد که میگوید: «تاریخ را پیش از آنکه مورخان بنویسند، مردم با زندگی خود مینویسند.» شاید همین روزها، مصداق روشنی از این سخن باشد.
در سالهای گذشته، رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران یکی از شناختهشدهترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین چهرههای سیاست جهان بود. برای بسیاری از دولتهای غربی، او نماد سیاستهایی بود که با آن مخالف بودند. در مقابل، برای بخش بزرگی از مردم جهان و مسلمانان منطقه، او نماد ایستادگی، استقلال و مقاومت در برابر فشارهای خارجی به شمار میرفت. این دو روایت سالها در کنار هم وجود داشتند و هر کدام مخاطبان خود را داشتند.
اما امروز، در میان انبوه جمعیتی که از تهران تا مشهد این مسیر را همراهی کردهاند، موضوع فقط سیاست نیست. پیرمردی که با عصا ساعتها ایستاده، مادری که کودک خود را روی شانه گرفته و جوانی که از شهری دور خود را به مراسم رسانده، احتمالاً با زبان تحلیل سیاسی به اینجا نیامده است. او آمده تا دین خود را به کسی ادا کند که سالها بخشی از باور و زندگیاش بوده است.
در چنین لحظههایی، میان آنچه روی کاغذ نوشته میشود و آنچه در خیابان دیده میشود، فاصلهای آشکار میشود. نه برای آنکه یکی درست و دیگری نادرست باشد، بلکه برای آنکه انسانها همیشه فقط با استدلال زندگی نمیکنند. حافظه، باور، خاطره و احساس نیز در تصمیمهای آنان سهم دارند.
هانا آرنت قدرت را تنها در ابزار حکومت نمیدید. او میگفت قدرت، زمانی معنا پیدا میکند که مردم، آگاهانه در کنار یکدیگر بایستند. شاید به همین دلیل است که مراسمهای تشییع، گاهی بیش از سالها تبلیغات و تحلیل، درباره جایگاه یک شخصیت سخن میگویند. مردم در چنین روزهایی، نه رأی میدهند، نه شعار انتخاباتی میدهند؛ فقط حضور پیدا میکنند. همین حضور، خود یک زبان است.
این روزها، بسیاری از نگاهها متوجه این مراسم است؛ نه فقط به دلیل ابعاد آن، بلکه به این خاطر که میخواهد به یک پرسش پاسخ دهد: جایگاه واقعی یک رهبر را چه کسی تعیین میکند؟ رسانهها، مخالفان، هواداران یا مردمی که پس از رفتنش، هنوز احساس میکنند نبودنش را باید با حضور خود روایت کنند؟
پایان سخن اینکه؛
سالها بعد، درباره تصمیمها و سیاستهای رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران همچنان بحث خواهد شد. نسلهای بعد، شاید برخی از آنها را تأیید کنند و برخی دیگر را نقد. این سرنوشت همه شخصیتهای اثرگذار تاریخ است.
اما آنچه در این چند روز از تهران تا قم، از نجف و کربلا تا مشهد دیده شد، دیگر متعلق به خبرهای روز نیست؛ بخشی از حافظه تاریخ شده است.
رهبران را تنها با سالهای زمامداریشان نمیسنجند. گاهی معیار واقعی، روزی است که دیگر در میان مردم نیستند. اگر در آن روز، خیابانها هنوز پر از کسانی باشد که آمدهاند بیهیچ چشمداشتی آخرین بدرقه را انجام دهند، آن صحنه خود به پاسخی تبدیل میشود که شاید از هر تحلیل و هر کتابی ماندگارتر باشد.
در پایان، تاریخ معمولاً آخرین جمله را خودش نمینویسد؛ این مردماند که با قدمهان، با اشکهایشان و با حضوری که هیچ دوربینی قادر به خلق آن نیست، آخرین صفحه را کامل میکنند.
آنچه که این روزها مردم ایران به رهبر فقیدشان انجام میدهند.