آزادی؛ رهایی از بند هر معبود
اقبال لاهوری در بخش سیزدهم مجموعه شعری «رموز بیخودی» تحت عنوان «در معنی حریت اسلامیه و سرحادثۀ کربلا» از چندین زاویه و متمرکز بر یک محور، به بررسی انقلاب امام حسین رضی الله عنه در برابر یزید پرداخته است. او در مثنویای که حاوی 39 بیت است رمز آزادگی و انگیزه ایستادگی در برابر استبداد را در رهایی از بند هرنوع «معبود» میداند:
«هر که پیمان با هوالموجود بست/ گردنش از بند هر معبود رست» معبود در این بیت نمادی از هرنوع پرستش و کرنش در برابر قدرتها، نظامها و حتا کششها و تعلقهاست؛ درست مانند آنچه که حافظ میگوید:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
ژرفساخت این شعر اقبال، آمیختهای از حماسه، عرفان و فسلفه است اما بیانش احساسی-حماسی است. اقبال در ادامه، عشق و ایمان را در دو رخ یک سکه تصویرسازی کرده و آن دو را از یکدیگر گسستناپذیر میداند. به باور اقبال عشق در وجود انسان مؤمن اکسری است که حتا ناممکن را ممکن میسازد: «عشق را ناممکن ما ممکن است».
عشق و عقل؛ دو نیروی متقابل در منظومه فکری اقبال
اقبال در یک نگاه مقایسی عشق و عقل را بهعنوان دو نیروی پیشران در وجود انسان مورد توجه قرار داده و ویژگی هرکدام را بررسی کرده که در آیینۀ سنجش اقبال، چهره عشق نسبت به عقل پاکتر و شفافتر جلوه کرده است. علت زلالیتربودن عشق در بررسی اقبال در نحوه کارکردها، رفتارها و تصمیمگیریهای این دو نیرو در وجود انسان نهفته است.
از آنجا که عشق در تصمیمهایش با منبعی فراتر از دایره امکان و ابزارهای محدود وصل است و با آن پیماننامهای را امضاکرده که به موجب آن، تصمیمهایش از هر نوع ریسک و خطر محفوظ است، لذا نسبت به عقل، در میدان عمل بیباکتر، چالاکتر و حتا در جایش سفاکتر از آن عمل میکند، زیرا نگران هیچ پیامدی نیست. اما عقل به دلیل استقلالیت در تصمیمگیری، محدودبودن ابزارهایش در تصمیمسازی، نمیتواند بدون بررسی ابعاد و زاویههای پیدا و پنهان و احتمالات، ابتکار عمل داشته باشد. او برای پیشبینی خطر و مدیریت آن مجبور است به بررسی اسباب و علل بپردازد، خطرکند، تردید داشته باشد، و در پی چارهسنجیها و نیرنگبافی براید. عقل هردم حدس میزند، پیشداوری میکند و دام میتند، مصلحتاندیشی میکند و بهانه میآورد، در حالیکه عشق با عزم و یقین وارد میشود و بدون توسل به کدام نیرنگی به دنبال هدف میرود و با زور بازو آن را بر زمین میافگند
عقل سفاک است و او سفاک تر پاک تر چالاک تر بیباک تر
عقل در پیچاک اسباب و علل عشق چوگان باز میدان عمل
عشق صید از زور بازو افکند عقل مکار است و دامی میزند
عقل را سرمایه از بیم وشک است عشق را عزم و یقین لاینفک است
آن کند تعمیر تا ویران کند این کند ویران که آبادان کند
عقل چون باد است ارزان در جهان عشق کمیاب و بهای او گران
عقل محکم از اساس چون و چند عشق عریان از لباس چون و چند
عقل می گوید که خود را پیش کن عشق گوید امتحان خویش کن
عقل با غیر آشنا از اکتساب عشق از فضل است و با خود در حساب
عقل گوید شاد شو آباد شو عشق گوید بنده شو آزاد شو
چرا عشق بر عقل پیشی میگیرد؟
شاعر با این مقدمهچینی زیبا و عمیق، در صدد فروکاستن جایگاه عقل و محدودساختن جولانگاه آن نه بل به دنبال هموارکردن دیباچهای است که از آن برای یک نمادپردازی علمی و شاعرانه بهره گیرد. به همین دلیل از لابهلای ارایه تصویرهای چندگانه و چندلایهای از عشق و عقل میخواهد مفهوم آزادی را در دو ساختار بازتعریف کند.
نخست آزادی برجوشیده از سرچشمه زلال و بی پایان عشق؛ آزادیای که در میدان عمل هیچ نیرویی نمیتواند جلوش بایستد، محرک اصلی و نیروی پیشران آن به عالم غیب و لایتناهی وصل است و از آن مایه و انرژی میگیرد، لذا چنین آزادی و آزادگی در بند هیچ تعلق و وابستگیای نیست. در کلیت فلسفه و عرفان اقبال عشق نمادی از عملگرایی، پویایی، جهش، جنبش و حرکت به جلو است.
دوم، آزادی برخاسته از چندوچونهای عقل تحلیلگر؛ آزادیای که همواره در پیچ و خم علتها و معلولها و شبکههای بسیار پیچیده و درهمتنیدهای از بحثهای نظری و استدلالی گیر میکند و پایش در زنجیر اسباب و علل بند است. چنین آزادی در میدان عمل در مقابل نوع نخست آزادی رفتار منفعلانه دارد:
عقل در پیچاک اسباب و علل عشق چوگان باز میدان عمل
در این اقبال خیلی استادانه «اساب و علل» را به گیاه «پیچک» تشبیه کرده که عقل در تاب و پیچهای آن گیر افتاده و در میدان عمل استقلالیت در تصمیمگیری را از او سلب کرده است، لذا در آزادی برجوشیده از چنین سرچشمهای انگیزهها و تعلقها و گرایشهای چندگانهای دخیل است؛ چیزی که بازخورد آشفته و غیر قابلپیشبینی را به همراه دارد.
کربلا؛ تجلیگاه عشق و آزادگی
اقبال میخواهد بیان کند که در تقابل میان خرد استدلالگر، احتیاط اندیش و بهانهجو و عشق عملگرا، دگرگونساز، آفرینشگر و چوگانباز، عشق پیشدستی میکند. به سخن دیگر، اگر انقلاب امام حسین بر اساس داوریهای وسوسهبرانگیز عقل سنجیده شود، یک حرکت بجا و منطقی نیست، اما اقبال معتقد است که قیام امام یک قیام سطحی و برخاسته از نوسانهای احساسی نبوده بل یک حرکت آگاهانه و تصمیمی برخاسته از روحیه بلند آزادگی بوده است، بناء بدون اعتنا به پیامدها و خطرها، وارد میدان شده است. با آنکه امام خود متوجه قلت اسباب و اندکبودن یارانش بود، اما تنها اشباع روح بلند آزادی، ناقۀ مست او را رام میکرد؛ امری که فقط با رفتن به مصاف دم و دستگاه یزید با بضاعت در دستداشتهاش تحقق می یافت.
عشق را آرام جان حریت است ناقه اش را ساربان حریت است
اقبال با این فرضیهسازی استادانه آهسته آهسته به عمق آن ماجرای تاریخی میرود و با طرح دو پرسش، انگیزه را در دل مخاطب برای شنیدن ماجرا زنده و فعال میسازد:
آن شنیدستی که هنگام نبرد! عشق با عقل هوسپرور چه کرد؟
امام حسین(رض)؛ الگوی جاودان آزادگان
اقبال نشان میدهد که عقل در شرایط حساس، بحرانی و سرنوشتساز، نمیتواند تصمیم درست بگیرد، چون تصمیمهایش به زنجیره پیچیدهای از استدلالهای نظری بسته است و از آزادی و ابتکار عمل عشق، بهرهمند نیست. همچنین عقل همواره بر منفعت و مصلحت خود میاندیشد، در حالیکه عشق فداکار است، بناء از نگاه عقل منفعتاندیش ایستادگی در برابر قدرت استبدادی یزید با چند تن محدود مصلحت نیست، اقبال در ادامه با بازنمایی عشق در وجود امام حسین رضی الله عنه، فداکاری آن حضرت را شرح میدهد
آن امام عاشقان پور بتول سرو آزادی ز بستان رسول
الله الله بای بسم الله پدر معنی ذبح عظیم آمد پسر
بهر آن شهزادهی خیرالملل دوشِ ختم المرسلین نعمَالجمل
سرخرو عشق غیور از خون او شوخی این مصرع از مضمون او
در میان امت آنن کیوانجناب همچو حرف قل هوالله در کتاب
حسین و یزید؛ نمادی از استمرار نبرد حق و باطل
از این به بعد، اقبال انقلاب امام حسین را از سطح یک حادثه تاریخی بیرون میکشد و با اشاره به موسی و فرعون که هردو نماد حق و باطل اند، حسین و یزید را نیز جلوههای جداگانه از حق و باطل میداند؛ دو جریانیکه در امتداد عمر حیات انسان در زمین همواره وجود داشته است و این یک کشمکش همیشگی و پایانناپذیر است. حق همیشه از نیرو و اقتدار حسینی زنده است و باطل همیشه سرانجامش مردن در حسرت «میری» و پادشاهی که نماد آن در این شعر در صورت یزید تجسم یافته است.
موسی و فرعون و شبیر و یزید این دو قوت از حیات آید پدید
زنده حق از قوت شبیری است باطل آخر داغ حسرت میری است
اقبال قرآن را منشور نظامهای اسلامی دانسته و فاصلهگرفتن سلسله حکمرانیهای اسلامی از قرآن را به مثابه ریختن زهر در کام آزادی توصیف کرده است؛ وضعیتی که امام حسین بپاخاست تا سکوت در برابر استبداد و ظلم به یک سنت و رویه تبدیل نشود.
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت حریت را زهر اندر کام ریخت
خاست آن سر جلوۀ خیرالامم چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمین کربلا بارید و رفت لاله در ویرانه ها کارید و رفت
تا قیامت قطع استبداد کرد موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون غلتیده است پس بنای لااله گردیده است
به باور اقبال قیام امام حسین، قیامی برای رسیدن به سلطنت و قدرت نه، بل تلاش و فداکاری برای احیای روحیه سنت مبارزه در برابر باطل بود؛ سنتیکه از نیاکان دورش اسماعیل و ابراهیم تا جد امجدش خاتم پیامبران برایش به ارث مانده بود.
مدعایش سلطنت بودی اگر خود نکردی با چنین سامان سفر
دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد دوستان او به یزدان همعدد
سر ابراهیم و اسمعیل بود یعنی آن اجمال را تفصیل بود
عزم او چون کوهساران استوار پایدار و تندسیر و کامگار
پژواک کربلا در حافظه تاریخ
اقبال همچنین با اشاره به هدف قیام امام حسسین میگوید که هدف او از قیام در برابر یزید نه رسیدن به قدرت و جاه، بل حفظ مرزهای دین و جلوگیری از انحراف در آن بوده است. او میگوید شخص مسلمان جز پیشگاه خدای یگانه در برابر هیچ مستبد، ظالم و ستمگری کرنش نمیکند اگرچه در ظاهر به مسلمانان منسوب باشد، بنا براین، قیام کربلا به نسلهای بعدی مسئولیت ایستادن در برابر باطل در تمام مظاهر آن را تفسیر میکند، تا مبادا با خموشی دوامدار در برابر ظلم و استبداد، فریضه مبارزه علیه ظلم، انحراف و بی عدالتی به فراموشی سپرده شود.
تیغ بهر عزت دین است و بس مقصد او حفظ آیین است و بس
ماسوی الله را مسلمان بنده نیست پیش فرعونی سرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کرد ملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ لا چون از میان بیرون کشید از رگ ارباب باطل خون کشید
نقش الا الله بر صحرا نوشت سطر عنوان نجات ما نوشت
در یک مقایسۀ غیر مستقیم، اقبال از شکوه و شوکت تاریخی تمدن اسلامی در شام، بغداد و اسپانیا یاد میکند و میگوید همۀ آن شأن و شوکت به فراموشی رفت اما صدای تکبیر و پژواک شعارهای انقلابی امام حسین تا هنوز در گوشها طنیناندازاست؛ انگار اقبال میگوید که در نبود آزادی هرنوع دستاوردها و پیشرفتها در مظاهر تمدن که با استبداد، ستم و انحراف همراه باشد، کارساز و سودمند نیست. و این سخن ریشه در عمق آموزههای قرانی دارد که هدف اصلی رسالت پیامبر را شکستن بندهای اسارت از دست و پای انسانهای مظلوم و زدودن گرد حقارت از دوش و جبین آنان و نیز شکستن تمام مظاهر بتپرستی است، چه این بت انسان باشد، یا مکتب و منظومۀ فکری مشخصی: «وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ ۚ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ ۙ أُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.» [الأعراف: 157].
رمز قرآن از حسین آموختیم ز آتش او شعله ها اندوختیم
شوکت شام و فر بغداد رفت سطوت غرناطه هم از یاد رفت
تار ما از زخمه اش لرزان هنوز تازه از تکبیر او ایمان هنوز
عشق اقبال به خاندان پیامبر اکرم
اقبال این مثنوی را با به نمایشگذاشتن اوج ارادت و عشق خود به خانوادۀ پیامبر اکرم در رأس حضرت حسین به پایان میرساند؛ عشق و دوستداشتنی که ریشه در مکتب تربیتی عرفان اسلامی مولانا جلالالدین محمد بلخی و دیگر عارفان مسلمان دارد؛ ارزشی که اقبال آن را از محیط خانوادۀ خود به ارث برده و آن را اندیشه و رفتارش پرورش داده و به بالندگی رسانده است.
ای صبا ای پیک دورافتادگان اشک ما بر خاک پاک او رسان
باید گفت که این مثنوی سرشار از محسنات بلاغی (بدیع و بیان) و سایر زیباییهای آفرینشی در سخن است که در این مقام به دنبال آن نبودیم.