با جمعی از دوستان داشتیم صحبت میکردیم. در میان ما، یک مرد دههی چهلی بود و بقیه همه دههی ۷۰ و اینا بودیم.
آقای دههی چهلی، که مردی خوشقصه هم بود، دَریِ قصه را باز کرد. میگفت: «چند روز قبل کسی برایم زنگ زده و مرا نشناخت. کلی خودم را معرفی کردم، باز هم نشناخت. آخر برایش گفتم که اسم زنم را بگویم. البته نه به حالت عادی، بل مجبورم نکن که این را بگویم؛ به عبارت دیگر، میخواهی این تابو را بشکنم و از خط قرمز بگذرم.»
برای منی که کلیشههای جنسیت در جامعه همیشه دغدغهام بوده، از همینجا سرِ صحبت را آغاز کردم و برایش گفتم: «چرا به زبان آوردن اسم خانم برایتان مشکل است؟»
گفت: «خوب، بعد اسم خانمم را بگویم!»
باز پرسیدم که مشکلش کجاست؟ آخر خجالتش کجاست؟
گفت: «زشته و عیبه که اسم زنم را بدانند.»
برای اینکه طلسم این باور پوچ را شکسته باشم، گفتم: «اسم مادر من، با افتخار، حبیبه است.»
بعد از دوستان جوان خواهش کردم که اسم همسرانشان را بگویند. به استثنای یکی دو نفر، بقیه گفتند. از دوستان پرسیدم که چرا خجالت نشدید و از کَی نگفتن اسم مادر یا خانم برایتان تابو نیست؟
از مهاجرت به ایران گفتند و از فرهنگ جامعهی مهاجرپذیر؛ اینکه نگاهشان را به این مسئله عوض کرده است.
آخر سر، رو به آن آقا گفتم: «دیدید که هیچ مشکلی نیست. شما هم اسم خانمتان را بگویید. مگر زن انسان نیست؟ همسر شما، همدم شما نیست؟ مگر اسم ندارد؟»
گفت: «به هیچ وجه نمیگویم.»
یکی از دوستان طبع شوخی داشت. گفت: «آقا، بگو، چرا نمیگویی؟ اسم خانمتان را میدانست. گفت: بگو سهیلا دیگه.»
وای! از اینکه اسم خانمش فاش شد و همه دانستند، قرمز شد! خجالت کشید! انگار گناهی از او سر زده است.
گفتم: «دیدی که هیچی نیست.»
اما نه؛ به این سادگی کنار نمیآمد. خیلی باید زمان بگذرد و باور کند که این چیزی بیش از یک خرافه نیست.
دوستان میگفتند در روستا گاهی وقتها اتفاق افتاده که در نکاح، به خاطر اینکه اسم عروس را ندانند، اسم اشتباهی را میگویند.
حالا سؤال اساسی اینجاست: برای جامعهی مردسالار من، که اسم زن تابو است، آیا آموزش زنان و دادخواهی، اولویت دارد؟!