آنها خشت بر خشت گذاشتند و آسمانخراش ساختند، ولکن ما حرف بر حرف چیدیم و جدل آفریدیم. آنها با تفکرو تعقل زنجیر جهل را گسستند، ما با تعصب، عقل را در بنـد کشیدیم.
آنان به کودکـــــانشان «چگونه اندیشیدن» آموختند، و ما به فرزندانمان «چه بیندیشند» تحمیل کردیم. آنها به تجربه از دل شکستها رسیدند، و ما از ترسِ شکست، حتی قدمـی هم برنداشتیم.
آنان دانستند که قدرت در علم است و ما هنوز میپنداریم که که فریاد، نشانهٔ بیداریست. آنان با تکنولوژی جهان را تسخیر کردند، و ما با وهم توطئه، از خود گریختیم.
اکنون، آنان آینده را میسازند و ما در گذشتهی فراموششده میزییم… در میان فخرِ بیثمر و حسرتِ بیپایان، “تاریـخ” را ننگینتر از دیروز، فردا هم تکرار میکنیم.
آنها به جای هیاهوی بیهـوده، سکوت و متانت را برگزیدند، به جای جدلهای بیپایان اندیشه را نشاندند، کتاب خواندند، علم آفریدند، مرزهای جهل را شکستند، و واژهٔ «توسعه» را با خون دل، در دل تاریخ حک کردند.
و ما چه کردیم؟
ما فرزندان تمدنیکه روزگاری فانوس شبهای ظلمت بود، در خوابِ افتخار گذشته ماندیم، تاریخ را خواندیم،
اما نیاموختیم، بر ویرانههای تمدن خویش نغمههای غرور سر دادیم، بیآنکه حتی خُشتِ تازهای بر آن بیفزاییم.
آنان دختران و پسران خویشرا یکسان به سوی عـلم و دانش فرستادند، استعداد را ارج نهادند، و از نیروی نیمی از جامـعه برای ساختن فردا بهره گرفتند. اما ما درهایی عـلم و معـرفت را به رُخِ خواهران خویش بستیم، و به جای حرکت به سُــویِ آینده، در آرزوی بازگشت به گذشته ماندیم.
آنان قطارهای تنـدرو ساختند، ما هنوز در ایستگاهِ “اختلاف و مجاذبه” ایستادهایم. آنان “هوش مصنوعی” آفریدند، ما هنوز با سایههای ذهن خود میجنگیم. آنها جهان را به دهکــدهای کوچک تبدیل کردند، و ما در حصارهای تنگِ تعصب، دیـوار بر دیوار افزودیم.
آنان زنان خویش را به دانشگاهها فرستادند، در پژوهشگاهها و شرکتها و جایگاههای رهبری نشاندند، از دانش و توانـایی هایشان برای ساختن آینده بهره گرفتند، و نیمی از جامعه را به نیرویی برای پیشرفت بدل کردند.
و ما؟
ما هنوز بر سر حقِ «آموختن و کار کردن» آنان منازعه داریم، درهایی را که باید به روی “علم” گشوده میشد بستیم، و گاه به نام دین، راههایی را سد کردیمکه نخستین فرمان آسمانی، گشودن آنها بود: «بخوان».
آنان از زن، دانشمند، مدیر، مخترع و رهبر ساختند و ما گاهی در خانه حبس میکنیم، گاهی برای اعلان تجارتی و بازرگانـی استفاده میکنیم، و گاهی جنس درجه دوم خطاب میکنیم و یا از او تنها موجودی ساختیم که باید در چهار دیوار محـدود بماند. آنان به استعداد اندیشیدند، و ما به محدودیت.
چه تلخ است که به نام دین راه علم و دانش مسدود شود؛ در حالی که دین، روزی پرچمدار دانش، تمدن، کتابخانه، دانشگاه و تفکر بود.
ما سالها در حاشیهها ماندیم، در نزاعِ بیپایانِ مسائل فرعی و ظاهری، چنان سرگرم سنجشِ فضیلتهای کوچک شدیم که از ساختن فضیلتهای بزرگ بازماندیم. از دین، گاه تنها ظاهر را گرفتیم، اما از روحِ آنکه «خواندن»، «دانستن»، «نوشتن» و «آباد کردن» بود، فاصله گرفتیم.
در حالی که آنان عـلم و فناوری را تقویت کردند، آزمایشگاهها ساختند، ستارگان را پیمودند، و دانشرا به قدرتِ برای تغییر جهان بدل کردند، ما هنوز بر سر موضوعاتی نزاع میکنیم که نه نانی بر سفرهای میافزاید و نه چراغیرا در خانهای روشن میسازد.
به نام دین، گاه بر چهرهها سخت گرفتیم، اما از عدالت غافـل ماندیم؛ به نام دین، بر ظواهر جنگیدیم، اما با «جهـل و فقـر» نجنگیدیم؛ به نام دین، دیوارها را بلندتر ساختیم، اما پلهـای آگاهی را ویران کردیم.
مشکل آنجا نیست که دین داریم، مشکل آنجاست که گاهـی دین را در ظواهر خلاصه کردهایم و از روح آن که دانش، فهم و اخلاق، آبادانی و کرامت انسان است، فاصله گرفتهایم.
و چنین شد که آنان با علم، جهان را فتح کردند، و ما هنوزهم درگیر اثبات مسائلی هستیم که هیچ کارخانهای نمیسازد، هیچ مدرسهای آباد نمیکند، و هیچ ملتی را به قلههـای پیش رفت و تعالی نمیرساند.
آنها در فردا زندگی میکنند، و ما هنوز هم در حسرت دیـروز ماندهایم، با شعارهایی پر زرق و برق اما بیعمل. و اکنون، در آینهٔ حقیقت، تنها چیزی که میبینیم، سایهای است از شکــوهِ که دیگر نیست؛ شکوهی که باز نخواهد گشت، مگر آن روز که علم را بر جهل، اندیشه را بر تعصب، کار را بر شعار و آینده را بر گذشته ترجیح دهیم.