یکی از تاریکترین ادوار تاریخ اسلام، عصر امویان است؛ دورانی که پس از پایان خلافت راشدین در سال ۴۱ هجری قمری آغاز شد و تا سال ۱۳۲ هجری، یعنی نزدیک به ۸۹ سال، ادامه یافت. هرچند در میان زمامداران این سلسله چهرههای صالح و دادگری نیز دیده میشوند و از جمله میتوان از عمر بن عبدالعزیز نام برد، اما ویژگی غالب این عصر، تبدیل خلافت به ملوکیت و غلبه عنصر قومیت بر معیارهای دینی بود.
کسانی که تاریخ خراسان و ماوراءالنهر در روزگار امویان را مطالعه کردهاند، به خوبی میدانند که چه ستمهای سنگینی بر مردم این سرزمینها روا داشته شد. فهرست این بیعدالتیها طولانی است: از بردهگیری گرفته تا وضع مالیاتهای کمرشکن زیر نام جزیه، تقسیم مردم به موالی و غیرموالی، نپذیرفتن اسلام ایرانیان و ترکان، و ترویج روحیه تفوقطلبی قومی.
شرح این ستمها در کتابهای تاریخ به تفصیل آمده است و نیازی به تکرار آنها نیست. آنچه در اینجا اهمیت دارد، این واقعیت است که امویان بسیاری از این رفتارها را زیر نام دین توجیه میکردند. آنان به برتری عرب بر غیرعرب باور داشتند و حتی در سمرقند و دیگر مناطق ماوراءالنهر، اسلام نوکیشان را نمیپذیرفتند تا مبادا از پرداخت جزیه معاف شوند.
شگفتآورتر آنکه این برتریجویی قومی با همان ادبیاتی توجیه میشد که بعدها به بخشی از اصول اساسی اهل حدیث تبدیل گردید؛ از جمله داخل دانستن عمل در ایمان و اعتقاد به نقصان و زیادت ایمان. این اصول به امویان امکان میداد که نوکیشان را به دلیل آشنایی اندک با شریعت، مسلمانانی ناقص بدانند و حتی اسلام کسانی را که با جزئیات احکام دینی آشنا نبودند، نپذیرند.
در برابر همین تفوقطلبی قومی بود که امام ابوحنیفه شرایط عضویت در امت اسلامی را تعریف کرد. او گفت ایمان قابل زیادت و نقصان نیست؛ ایمان یک فرد عامی با ایمان فرشتگان تفاوتی ندارد؛ عمل داخل در حقیقت ایمان نیست؛ و هرکس شهادتین را بر زبان جاری کند، حتی اگر به همه شرایع عمل نکند، در دایره امت اسلامی قرار میگیرد.
نهضت مساواتخواهانهای که به وسیله ابوحنیفه و علمای بلخ تیوریزه شد، سرانجام به پیروزی رسید و با قیام ابومسلم خراسانی، حکومت جور و ستم امویان به پایان راه خود نزدیک شد.
اکنون، پس از گذشت بیش از هزار سال، بار دیگر گروهی در افغانستان ظهور کرده است که زیر نام تحکیم شریعت، به سرکوب قومی و تفوقطلبی روی آوردهاند: طالبان. این گروه که آشنایی اندکی با اسلام دارند، ارزشهای قومی خود را از مسلمات دین میپندارند و برای آنکه شهرهایی چون هرات، بلخ و کابل از ارزشهای محلی آنان پیروی نمیکنند، به عزت، آبرو و ناموس مردم تعرض میکنند؛ زنان را بازداشت میکنند و مردان را به گلوله میبندند.
نمونه روشن آن، جنجال اخیر بر سر حجاب در هرات است. با آنکه زنان هرات، کابل و مزار همواره محجبه بودهاند، طالبان آنان را تحقیر و سرزنش میکنند که چرا همچون زنان مناطق قبایلی خود را در خانه محبوس نمیسازند، برقع نمیپوشند و از رسم پردهنشینی غلزاییها پیروی نمیکنند.
در اینجا، یک سنت محلی به جای آنکه در حد یک رسم اجتماعی باقی بماند، به عنوان یکی از مسلمات دین معرفی میشود و طالبان با تحمیل آن بر دیگر مناطق کشور، گویی در پی مسلمانسازی دوباره مردمی هستند که بیش از هزار سال است در این سرزمین مسلماناند.
تفاوت طالبان با امویان در آن است که اگر امویان دستکم در فهم دین از نوکیشان زمان خود آگاهتر بودند، طالبان در شناخت اسلام از هراتیها، بلخیها و کابلیها ناآگاهترند.
اعتراضات هرات نشان داد که همانگونه که خراسانیان هزار و چند صد سال پیش در برابر تفوقطلبی امویان ایستادند و جنبشهای برابریخواهانه را پدید آوردند، امروز نیز مقاومت در برابر سیاستهای طالبان آغاز شده است.
همانگونه که امویان در آغاز توانستند بسیاری از این حرکتها را سرکوب کنند، طالبان نیز فعلاً موفق شدهاند صدای معترضان هرات را خاموش سازند. اما چنانکه سرکوب نتوانست بقای امویان را تضمین کند، خاموش کردن صدای هرات نیز پایان ماجرا نخواهد بود.
این جنبش برابریخواهانه آغاز شده است و اگر طالبان در سیاستهای قومی و برتریطلبانه خود تجدیدنظر نکنند، دیر یا زود با موجی گستردهتر از اعتراضات روبهرو خواهند شد و سرنوشتی مشابه دیگر حکومتهای مبتنی بر تبعیض را تجربه خواهند کرد.
اعتراضات هرات تنها نوک کوه یخ است. کشتی ستمگران روزی با این کوه یخ برخورد خواهد کرد؛ روزی که دیگر برای تغییر مسیر دیر شده است.