حنفینماهای امروزی که در مسئله حجاب زن، از موقف مذهب حنفی عدول میورزند، استدلال میورزند که در عصر امام ابوحنیفه هیچ فتنهای وجود نداشت چون آن عصرِ سلفِ صالح بود، و ازین لحاظ امام ابوحنیفه پوشاندنِ چهره و دست را جزوِ حجاب ندانسته بود، ولی امروز که فتنه ازدیاد یافته، باید بخاطر «خوفِ فتنه» دست و روی شامل حجاب ساخته شوند. این حنفینماها میگویند که اگر امام ابوحنیفه نیز در عصر حاضر میبود، او نیز بر پوشاندن چهره و دستِ زن فتوا میداد.
جهتِ راستیآزمایی این ادعای شان، مجبور و ناگزیرم که این حکایت مشهور را از سلیمان بن یسار (متوفای ۱۰۷ هـ) – مولیِ ام المؤمنین میمونة رضی الله عنها – که دقیقاً در عصر امام ابوحنیفه (۸۰ – ۱۵۰ هـ) اتفاق افتاده، بحیث نمونهای از فتنه در آن عصر نقل کنم.
حجة الإسلام امام ابوحامد غزالی در کتاب «کیمیای سعادت» چنین حکایت میکند:
«سلیمانِ یسار سخت باجمال بود…. گوید که به حج میشدم [یعنی به حج میرفتم]. چون از مدینه بیرون شدیم، جایی فرود آمدیم که آن را ابواء گویند. رفیق من بشد تا طعامی خرد.
زنی از عرب بیامد چون ماه، و روی بگشاد، و مرا گفت: أَهَنِئتَني؟
پنداشتم که نان همی خواهد. سفره طلب کردم.
گفت: آن همی خواهم که زنان از مردان خواهند!
گفت من سر اندر گریبان کشیدم و به گریستن ایستادم، تا چندان بگریستم که آن زن برفت.
چون رفیق من بازآمد، اثر گریستن دید بر روی من. گفت: تو را چه افتاده است؟ گفتم: اندیشۀ فرزندان اندر پیش من آمد، از اندوه ایشان بگریستم. گفت: «نه، که هم این ساعت از این فارغ بودی؛ تو را واقعهای افتاده است، با من بگوی!» چون الحاح کرد بگفتم. وی نیز به گریستن افتاد.
گفتم: تو باری چرا گریی؟
گفت: از آنکه میترسم که اگر این مرد من بودمی [یعنی اگر بجای تو بودمی]، من چنین نتوانستمی کرد!
چون به مکه رسیدم و طواف و سعی بکردم، در حجرهای بنشستم، خواب مرا فرو گرفت. شخصی دیدم سخت بجمال و روی گشاده و خوشبوی و درازبالا. گفتم: تو کیستی؟ گفت: یوسف. گفتم: یوسف صدیق؟ گفت: آری. گفتم: عجب کاری است آن قصه تو با زن عزیز مصر! گفت: آنِ تو با آن زن اعرابی عجبتر!» (کیمیای سعادت، ج 2، ص 58).
این واقعه در روستای الأبواء که میان مکه و مدینه بر سر راه کاروانیان حجاج قرار دارد رخ داده، و دقیقاً در عصر امام ابوحنیفه و سلف صالح اتفاق افتاده است. حالا شما حدس بزنید که اگر اینچنین یک زن در یکی از روستاها جرأت ورزیده باشد که از شخصی از کاروانیان حجاج چنین تقاضا را بکند، حتماً بدکارانی – اعم از مردان و زنان – در شهرهای بزرگتر هم وجود داشته و اتفاقاتی رخ میدادند، به همانگونهای که چند واقعه حتی در عصر حضرت عمر فاروق (رضی الله عنه) نیز رخ داده و در مسانید حدیث مذکور اند.
پس برخلافِ ادعای حنفینماهای امروزی، فتنهها در آن عصر نیز وجود داشتد. ولی علیرغم چنین فتنهها، امام ابوحنیفه، امام ابویوسف و امام شیبانی بازهم چهره و دست را شامل عورت زن نخواندند و پوشاندنِ اینها را الزامی و اجباری نگفتند. بلکه استدلالِ «خوفِ فتنه» نزد آنها هیچ سنخیتی نداشت.
شمس الائمه سرخسی در پاسخ به کسانی که پوشاندنِ صورت و دست را برای زن بر اساس «خوف فتنه» لازمی و اجباری گفته اند مینویسد:
«خوفِ فتنه [حتی] بر نگریستن بر لباس زن نیز ممکن است، چنانکه شاعری گفته است:
وَمَا غَرَّنِي الْإِخْضَابُ بِكَفِّهَا … وَكُحْلٌ بِعَيْنَيْهَا وَأَثْوَابُهَا الصُّفْرُ
یعنی: خینۀ دو دستش مرا افسون نکرد، و نه سرمۀ چشمان و جامۀ زردرنگش.
ولی شکی وجود ندارد که نگریستن بر لباس زن مجاز است و خوفِ فتنه در چنین حالتی اعتبار ندارد. پس به همینگونه نگریستن بر چهره و دست زن [جائز است]» (المبسوط للسرخسي، کتاب الاستحسان، جلد 10، ص 153).