امشب فیلمی از سینمای هند نگاه میکردم زیر عنوان «موهنجودارو». این فیلم در سال ۲۰۱۶ به کارگردانی آشوتوش گواریکر و با بازی هریتیک روشن و پوجا هگده ساخته شده است.
وقتی نام فیلم را دیدم، برای دیدنش علاقهمند شدم؛ چون قبلاً چیزهایی در مورد تمدن موهنجودارو میدانستم. موهنجودارو، نام یکی از مهمترین شهرهای تمدن درهٔ سند است؛ تمدنی که حدود ۲۶۰۰ تا ۱۹۰۰ سال پیش از میلاد در درهٔ سند شکوفا شد و امروز بقایای آن در پاکستان امروزی قرار دارد. این شهر به خاطر شهرسازی پیشرفته، خیابانهای منظم، سیستم فاضلاب و معماری برنامهریزیشدهاش شهرت دارد.
این تمدن در واقع یکی از نخستین تجربههای بزرگ شهرنشینی در تاریخ بشر است؛ جایی که مفهوم «شهر» با نظم و طراحی، در شکل ابتدایی خود در موهنجودارو و شهرهای مشابه آن شکل گرفت.
با اینکه پاکستان به عنوان یک کشور مستقل فقط چند دهه عمر دارد، اما پاکستانیها تاریخ سرزمین خود را تا همین تمدنهای بسیار کهن دنبال میکنند. این البته فقط مخصوص آنها نیست؛ تقریباً همهٔ کشورها تلاش میکنند ریشههای خود را در گذشتههای دور پیدا کنند و میان امروز و دیروز پیوندی بسازند.
همانطور که در میان کشورهای فارسیزبان منطقه بر سر بلخ و هرات، یا بر سر چهرههایی مثل مولانا و جامی، روایتها و حساسیتهای مختلف وجود دارد، در مورد تمدن درهٔ سند و شهرهایی مثل موهنجودارو هم نوعی رقابت روایتی دیده میشود؛ رقابتی که بیشتر بر سر «روایت تاریخ» است تا خود تاریخ.
داستان فیلم هم برای من بیربط به این فضا نبود. ماجرای جوانی است که وارد شهر موهنجودارو میشود و درگیر عشق، توطئههای سیاسی و سرنوشت شهر میگردد. در نهایت، هم به عشق خود میرسد و هم سرنوشتش با آن شهر گره میخورد و قدرت را در آن به دست میگیرد.
در پایان فیلم، جملهای میگوید که برایم ماند:
«آنها حکومت میکردند، اما من محافظت میکنم.»
تماشای این فیلم مرا به یاد حرفهای راجنات سینگ، وزیر دفاع هند، در سال ۲۰۲۵ انداخت که گفته بود: «سِند از نظر تمدنی همیشه بخشی از هند خواهد بود» و اینکه «مرزها میتوانند تغییر کنند».
فیلم البته از نظر تاریخی هم بینقص نیست. مثلاً در جایی از آن به تاجیکستان اشاره میشود، در حالی که اصلاً چنین کشوری در آن دوره وجود نداشته. اما مسئله فقط همین خطاهای تاریخی نیست.
به نظرم اصل ماجرا جایی است که تمدنهای خیلی کهن را با نگاه امروز و با منطق دولت-ملتها میسنجیم؛ در حالی که آن زمان هنوز چیزی به نام مرزهای امروزی وجود نداشت. شهرهایی مثل موهنجودارو در جهانی شکل گرفتهاند که منطقش با امروز کاملاً متفاوت بوده است.
اگر این گذشتههای دور را با عینک امروز تفسیر کنیم، تاریخ بهجای اینکه ابزار فهم شود، آرامآرام تبدیل به ابزار دعوا میشود.
نمونهاش را هم میشود در جاهای مختلف دنیا دید؛ جایی که گذشته تاریخی، به جای اینکه حافظه مشترک باشد، تبدیل به پشتوانه ادعاهای امروز میشود.
از این زاویه، من ادعای ارضی افغانستان بر خیبرپختونخوا را هم درست نمیدانم. چون آن مرزها و آن تقسیمبندیها مربوط به زمانی است که نه افغانستان به شکل امروز وجود داشت و نه پاکستان.
شاید بهتر باشد تمدنهایی مثل موهنجودارو را نه ملکیت یک کشور، بلکه بخشی از حافظه مشترک منطقه و حتی بشریت ببینیم؛ چیزی که میان همه ما تقسیم شده، نه چیزی که باید بر سرش خط کشید.
و شاید اگر این نگاه جا بیفتد، تاریخ به جای اینکه ما را از هم دور کند، بتواند کمی هم به هم نزدیکترمان کند.