از زمان سیطرهی مجدد طالبان بر افغانستان، هیچ گروهی بهاندازهی زنان این کشور شاهد و سند زندهی فروپاشی حقوق بنیادین خود نبوده است. محرومیت از تحصیل، حذف از بازار کار، حذف تدریجی از فضای عمومی و سایر محدودیتها همه و همه مستنداتی هستند که همه روزه و در تجربهی زیستهی میلیونها زن افغانستانی تکرار میشوند. با اینهمه وقتی به میدان روایت و رسانه نگاه میکنیم، با این پرسش روبرو میشویم که چرا صدایی با اینهمه مستندات و شواهد، هرگز به وزن رسانهای واقعیاش نرسیده است؟
پاسخ این پرسش را نباید تنها در سیاستهای سرکوبگرانهی طالبان جستوجو کرد؛ چرا که شیوهی برخورد رسانهها با این موضوع نیز کمک شایانی به این سکوت کرده است. برای فهم دقیقتر این موضوع، میبایست به سه پرسش پاسخ داد: چرا شواهد فراوان موجود، هرگز به روایتی منسجم و پیوسته تبدیل نمیشود؟ چرا روایتها حول یک نماد واحد میچرخد؟ و چرا توجه رسانهای به زنان افغانستان تنها محدود به لحظات و مناسبت های خاص است؟
ما در ادامه این نوشتار به این سه پرسش پاسخ خواهیم داد.
۱- چرا شواهد فراوان موجود، هرگز به روایتی منسجم و پیوسته تبدیل نمیشود؟
همانطور که میدانیم زنان افغان بهویژه در سالهای اخیر بخش عظیمی از محتوای مستند را به خود اختصاص دادهاند. اما باید توجه داشت که میان «داشتن محتوا» و «داشتن دستگاه پخش»تفاوت اساسیای وجود دارد. یک روایت برای اثرگذاری علاوه بر شواهد، به کانالی نیاز دارد که آن شواهد را بهطور مستمر، هماهنگ و با یک هویت رسانهای پایدار پخش نماید که معالأسف عمدهی زنان افغان فاقد چنین زیرساختی هستند. صدای زنان افغان تنها در قالب پستهای پراکنده، مصاحبههای موردی و گزارشهای مقطعی شنیده میشود و نه در قالب یک جریان رسانهای پیوسته. این خلأ دو دلیل اصلی دارد: اول، محدودیتهای امنیتی و فیزیکی شدیدی که تولید محتوا از داخل افغانستان را برای زنان دشوار میکند و دوم، پراکندگی فعالان و روزنامهنگاران زن در اقصی نقاط جهان آن هم بدون دسترسی برابر به منابع مالی یا شبکههای رسانهای که بتوانند این صداهای پراکنده را در یک پلتفرم واحد گرد هم آورند.
۲- چرا روایتها حول یک نماد واحد میچرخد؟
زمانی که به محتواهای تولیدی رسانههای مختلف اعم از داخلی و بینالمللی مینگریم، در بیشتر موارد به یک تصویر ثابت بر میخوریم: مکتبی که بسته و دختری که گریان است. این تصویر که روزی بسیار تکان دهنده بود، امروز و به لطف تکرار مداوم به یک نماد آشنا و کماثر تبدیل گشته است. به طوریکه مخاطب زمان رویارویی با آن، بدون آنکه واقعا درگیر مسئله شود، به راحتی از آن میگذرد. البته این تمرکز نتیجه میل رسانهها به تصویرهای ساده و به یاد ماندنی است که بتوانند بحران های پیچیده را در یک قاب قابل عرضه خلاصه کنند. مشکل این «تمرکز تک محوری» تنها خستگی مخاطب نیست؛ بلکه یک آسیب پذیری راهبردی دیگری نیز در خود دارد. به طور مثال فرض کنید که روزی مکاتب دخترانه بازگشایی شوند. آنگاه چه اتفاقی برای این روایت که سالها بخش بزرگی از سرمایه رسانهای صرف آن شده است میافتد؟ اینجاست که بازگشایی مکاتب میتواند به سادگی در ذهن مخاطب جهانی به معنای «حل شدن مسئله زنان و دختران» تفسیر شود. در حالی که واقعیت اینگونه نیست. آژانس برابری جنسیتی سازمان ملل متحد در پنجمین سالگرد بازگشت طالبان، از وضعیت زنان در افغانستان به «شدیدترین بحران حقوق زنان در جهان» یاد کردهاست. بحرانی که در دل خود حکایت از حذف زنان از نقش آفرینی در اجتماع، فروپاشی تدریجی شبکههای حمایتی زنان و بحران فزاینده سلامت روان دارد؛ اما این مسائل هیچگاه به اندازهی «بحران مکتب» در کانون توجه رسانهها قرار نگرفته و پوشش آنها غالباً مقطعی و مناسبتی است و نه مستمر. اینجاست که تک محوری بودن روایت، یک آسیب راهبردی قلمداد میشود.
۳- چرا توجه رسانهای به زنان افغانستان تنها محدود به لحظات و مناسبت های خاص است؟
پاسخ به این پرسش را باید در منطق حاکم بر روزنامهنگاری بینالمللی جستجو کرد. این منطق بر پایه «رویداد» عمل میکند و نه «وضعیت»؛ یعنی زمانی که ما در رابطه با بحران حذف تدریجی زنان افغان از جامعه صحبت میکنیم، چون این موضوع فاقد یک نقطه زمانی مشخص است به سختی واجد ارزش خبری میگردد. مگر آنکه به یک نقطه عطف دیگری گره بخورد مانند سقوط کابل و یا صدور فرمانی تازه از سوی طالبان. منطق مذکور باعث میشود تا پوشش خبری تنها در این نقاط عطف شکل بگیرد و نه در جریان زندگی روزمره زنان افغان.
البته نباید این نکته را از نظر دور داشت که رسانهها با توجه به منابع محدودشان ناچارند میان بحرانهای متعدد جهانی با یکدیگر رقابت کنند و بحران افغانستان وقتی تازه به نظر نرسد به سرعت از دستور کار خارج میشود مگر آنکه مناسبتی منجر به بازگشت دوباره به آن شود. مسئلهی مذکور با معضل «تک محوری بودن روایت» که پیشتر بدان اشاره شد نیز گره میخورد. به این صورت که چون کل روایت حول یک تصویر ثابت یعنی مکتب بسته و دختران گریان خلاصه شده است، تنها زمانی که همان نماد دوباره فعال شود «مثلاً دستوری مبنی بر بازگشایی مکاتب دخترانه داده شود» رسانهها بار دیگر به موضوع باز میگردند.
لازم به ذکر است که محدودیتها در توجه رسانهای به زنان افغان، با نبود خبرنگاران به ویژه خبرنگاران زن تشدید میگردد و این سبب میشود تا پوشش خبری به سفرهای موردی یا مصاحبههایی از راه دور کاسته شود و گزارشگری تنها حول رویدادهای خاص برنامهریزی شود و نه جریان روزمره زندگی.
نتیجه:
از مجموع آنچه بیان شد به این نتیجه میرسیم که سکوت رسانهای پیرامون زنان افغان، تنها محصول توطئه یا بیتفاوتی صرف نیست؛ بلکه پیامد منطقی سه نقص ساختاری میباشد که عبارتند از نبود زیرساختهای پخش مستمر، تمرکز بر یک نماد فرسوده و تبعیت از منطق رویداد محور در روزنامهنگاری بینالمللی. این سه عامل بر یکدیگر کنش متقابل داشته و یکدیگر را تقویت میکنند. به این صورت که بدون زیرساخت پایدار، روایتها پراکنده باقی میمانند و این پراکندگی رسانهها را به سمت به یاد ماندنیترین نماد سوق میدهد که این خود منجر به تک محوری شدن نماد میشود و در نتیجه پوشش خبری محدود به فعال شدن همان نماد میگردد.
بنابراین هرگونه تلاش برای اصلاح این وضعیت باید از همان نقطهای آغاز شود که مشکل از آن سرچشمه گرفته است؛ یعنی زیرساخت. بدون سرمایهگذاری در شبکهها و پلتفرمهای رسانهای، نه تنها تنوع بخشی به نمادها ممکن نیست؛ بلکه نمیتوان از منطق «رویداد محور» به منطق «وضعیت محور» گذر کرد و تنها با وجود یک دستگاه پخش پایدار است که میتوان صدای پراکنده زنان افغان را به روایتی پیوسته و مستقل از رویدادها تبدیل کرد.