یکی از چهرههای خوشفکری که من بسیار دوستش دارم، جناب عبدالباری جهانی، وزیر پیشین اطلاعات و فرهنگ است. تا پیش از سقوط جمهوریت، این شخصیت دوستداشتنی را فقط بهعنوان سراینده متن «سرود ملی» میشناختم؛ اما موضعگیریها و نامهنگاریهای اخیر او علیه طالبان نشان داد که مردی است رها از بند قومیت و چهرهای رسالتمند و وطندوست.
آقای جهانی چند روز پیش سخنانی مطرح کرد مبنی بر اینکه ملاها عامل جنگ، عقبمانی و بدبختی افغانستان بودهاند و ما حتا برای اذان و نکاح نیز به این قشر نیاز نداریم. این سخنان با واکنشهای تندی روبهرو شد و شماری، بهجای بحث مستدل، حرمت قلم را شکستند و به فحاشی روی آوردند.
من ضمن محکومکردن این بیحرمتیها و تأکید بر رعایت آداب گفتگو، میخواهم بگویم که با برداشت آقای جهانی از علت جنگ و عقبمانی افغانستان موافق نیستم.
تا جایی که سخنان ایشان را دنبال کردهام، برداشت من این است که او مخالف مرجعیت دینی ملاها و موافق تفسیر آزاد افراد از دین است. او تصور میکند که انحصار مرجعیت دینی در دست ملاها سبب شده است که برداشتهای نوآورانه و سازگار با دنیای مدرن سرکوب گردد و افغانستان گرفتار خشونت و افراطگرایی شود.
اما من اتفاقاً عکس این را فکر میکنم: یکی از عوامل اصلی ترویج خشونت و افراطگرایی در جهان اسلام، تضعیف مرجعیت دینی و گسترش تفسیرهای غیرمتخصصانه از دین بوده است.
اتفاقاً یکی از جریانهایی که بر نفی مرجعیت دینی تأکید میکند، سلفیگری است. سلفیها ـ بهویژه سلفیهای جهادی ـ همانند جنبش اصلاحات مذهبی در مسیحیت، هر نوع اقتدار رسمی مذهبی را نفی کرده و خواهان رجوع مستقیم افراد به قرآن و حدیثاند. در چنین وضعیتی، احتمال افتادن افراد غیرمتخصص در دام قرائتهای سطحی و خشونتزا بسیار بیشتر میشود.
دام ملانقطیگری
اصطلاح «دام ملانقطیگری» را از ملیس روتون وام گرفتهام. او این اصطلاح را به معنای خواندن متن به ظاهریترین و سرراستترین شکل ممکن به کار میبرد؛ یعنی این تصور که الفاظ یک متن، بدون توجه به زمینه، تاریخ، تأویل و دانش بیرونی، تمام معنای آن را در خود حمل میکنند.
چنین خوانشی از متون دینی، غالباً به خشونت و تعارض با جهان مدرن میانجامد.
نمونه مشهور آن، فتوای ابنباز، مفتی وهابی سعودی است که با استناد ظاهری به تعبیر «هفت آسمان» در قرآن، نظام ستارهشناسی کوپرنیکی را کفر دانسته بود.
به باور من، کسانی بیشتر در دام ملانقطیگری میافتند که با سنتهای تفسیری و تأویلی علوم اسلامی آشنایی ندارند یا مرجعیت آنها را انکار میکنند. در حالی که در سنت فقهی و کلامی اسلام، حمل الفاظ بر ظاهر ابتدایی آنها همیشه اصل مطلق نبوده است.
جنبشهای تندرو و رهبری افراد غیرمتخصص
آنهایی که با تاریخ جنبشهای تندرو در جهان اسلام آشنایی دارند، میدانند که رهبری افراد غیرمتخصص در علوم دینی چه پیامدهای خطرناکی داشته است.
سید قطب، یکی از اثرگذارترین نظریهپردازان افراطگرایی در جهان عرب، ملای فارغ مدارس دینی نبود؛ بلکه روشنفکری ادیب و پرورشیافته محافل روشنفکری مصر بود. نظریه «جاهلیت مدرن» او بعدها الهامبخش بسیاری از جریانهای تندرو شد.
نمونه دیگر، اسامه بنلادن است؛ کسی که رهبری القاعده را برعهده داشت و حادثه ۱۱ سپتامبر را رقم زد. او نیز متخصص علوم دینی و ملا نبود، بلکه در رشته مهندسی تحصیل کرده بود.
تجربه افغانستان
در هنگام نوشتن این سطور، مقالهای از استاد رهنورد زریاب به یادم آمد با عنوان «و این اسلام سنتی عزیز ما». زریاب در آن مقاله نشان میدهد که پیش از ظهور جنبشهای جهادی، دین در افغانستان بیشتر با فرهنگ و زندگی مردم سازگار بود و ملاهای سنتی کمتر در جزئیات زندگی روزمره مردم دخالت میکردند.
اما با ظهور جنبشهای اسلامگرای ایدیولوژیک، موجی از خشونت و جهادگرایی به راه افتاد که در همه چیز ـ از مدل مو و لباس مردم گرفته تا رسوم اجتماعی ـ مداخله میکرد و انسانهای بسیاری را به بهانههای مختلف قربانی ساخت.
یکی از دلایل مهم این وضعیت آن بود که رهبری این جریانها بیشتر در دست دانشجویان دانشگاهها قرار داشت تا فارغان مدارس دینی. گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی، دانشجوی پلیتخنیک کابل بود، نه عالم سنتی دینی.
ملاهای سنتی، برخلاف افراطگرایان امروزی، کمتر احساس میکردند که اسلام در معرض نابودی است؛ اما جریانهای ایدیولوژیک معاصر، تقریباً هر پدیده جدید را تهدیدی علیه دین تلقی میکنند.
نتیجه اینکه برای مبارزه با افراطگرایی در افغانستان و جهان اسلام، بیشتر از آنکه به حذف ملا نیاز داشته باشیم، به مرجعیت دینی نیاز داریم؛ مرجعیتی که بتواند جلو تفسیرهای سطحی، خشونتزا و ملانقطی از دین را بگیرد و اجازه ندهد افراطگرایی سد راه توسعه و پیشرفت گردد.