اعتراف میکنم که دلم برای سرنوشت بانو لیلماه همسر سلام مفتون شبیه گنجشککی اشکاشمی در خون پرپر شد.
چهکسی حسرت برگشتناپذیری مادر برای کودک خوردسن سلام مفتون را میتواند تفسیر کند و کدامین قلب و دلی است که از این آتش خویشتن را سوگوار نبیند؟ به نظرم به جز جلادان و تروریستان، همه دراین سوگ شریک اند..
هنگامی شهروند پنجشیری را به گلوله میبندند یا زنی را زیر شلاق میگیرند، یا اسماعیلیهیی را در در بدخشان گردن میزنند، ما همه مردهایم و همه در خونیم. آلوده شدن دریای پنجشیر در خون آزادگان و لبریز شدن زندان تروریستان از فارسیزبانان، تراژدی خطیر سرنوشت ماست که باید برخاستن و مبارزه شدن را برایمان بیآموزد.
هرازگاهی تروریستان و دشمنان آزادی، آبروی یک تاریخ و یک سرزمین را نشانه میگیرند و حثیت انسان را به حراج میگذارند که در هیچآیینی و رسمی چنین سنگدلی وحشیانه پیشینه ندارد؛ اما با دریغ باید گفت که عدم واکنش و سکوت ما نشانه مرگ تدریجی و دفن روزمره ماست.
اعتراف میکنم که دلم برای سرنوشت بانو لیلماه همسر سلام مفتون شبیه گنجشککی اشکاشمی در خون پرپر شد. وای از فرودستی و بیهمتی ما آدمیان! بر خراسان چه آمده است که حقارت آن را در این روزها تاریخ حمل کرده نمیتواند. بر ما چه رفته است که مردان خویشتن را فراموش و بانوان مویه کردن را به جای سرودآزادی برگزیده اند..
خاک خراسان را چه بیدادی این همه تهی کرده است که از سنگهاش آواز و نعره شکوهمند آزادی بلند است و از آدمیانش نی. انگار انسان در آن سرزمین به آینده امید ندارد. این ننگ را در کجای سینهءتاریخ باید پنهان کرد که آیندگان بر ما نتازند و در پیشگاهشان متهم نباشیم؟ فتنه را چهکسی آب داد که اینگونه فرودستان تاریخ، انسان را لِه میکنند. چرا باید این دستان همچنان اهریمنی به کشتن چراغ بیایند و ما نظارهگری کنیم؟ زیستن اینگونه بیارزش مگر زیستن است؟ مگر ادامه وضع خوشبختی ضحاک مرگ در دست و مار به دوش نیست؟
خونها، ستمها، زندانیان دلتنگ و بیگناه، بانوان محروم از آموزش، پیران و کودکان گرسنه و بسیار نا امید همه صدا دارند که آهای انسان برخیز که متبرک بودنت فقط در آزادی و داشتن کرامت است. آیا میشنویم و گوشمان این همه داد را تفکیک میکند؟؟ چرا در درد انسان خراسان شریک نیستیم و چرا بسیاریها لمیدهایم و تنها به زندگی فردی خود اندیشه میکنیم؟ مگر ما بنیآدم نیستیم که در به درد آوردن دیگری در روزگار احساس درد نکنیم؟
دوست دارم که این گفتار را نیز تذکر بدهم که اگر بیهقی نمیبود و معنای آزادی و آزادمنشی را در تاریخ خود به ویژه حادثه به دارآویز شدن حسنک را بیان نمیکرد و برای ما انتقال نمیداد و از اصطلاح مادری داشت جگرآور بود خبر نمیداشتم یا نمیداشتیم، تن به گریه و مویههای شکست میدادم. او از فراز و محمود بودن و مسعودنشدن حسنکوزیر و دارشدن آزادی و آزادگی چنان متن لبریز از آزادی برای آیندگان رقم زده است که ذرهیی دل انسان نمیشود که بترسد یا در روزگار مستولی ضحاک گریه کند..
هرچند گریه را کار تاریخسازان و صحنهپردازان هرگز نمیدانم؛ اما گریستن به نبود احساس در انسان، نیز میتواند درنگی باشد تا روح انسان صیقل بخورد و آماده شود به رزم و دادخواهی انسان برای رهایی انسان از ستم انسان نماها….
سلام مفتون باید چنین قربانی بزرگ را میپرداخت چون در آواز او شرف، آزادی و تاریخ یک سرزمین هر روز جلوه نمایی دارد و گلوی او را پیوندی است جاویدانه با شایگانیهای تاریخخراسان سربلند علیهء افراطیت. او هنر را برگزیده تا سرنوشت ضحکان را و دشمنان هنر را محتوم برشکست کند. در روزگاریکه دیو فرمانرانی دارد، بیتی، چامه و آوازی میتواند خواب اهریمن را پریشان کند؛ زیرا اصلیترین هراس دشمن از فرهنگ و درون مایههای تابناک خراسان است.
من هرازگاهی که نعرههای روشن و الهامبخش و ریشهدار هنری این مردان و بانوان را میشنوم همان بیت معرووف که گفته اند” گمان مبر به آخر رسیده است کار مغان هزار باده ناخورده در رگ تاک است” یادم میآید. به تکرار باخود میاندیشم که تا ریشه در آب یا هنر این سرهای بلند است امید ثمر نیز میباشد. اما کار ما و رسالت راستینمان نباید تنها تکیه کردن به این موارد باشد. بدخشان فرهنگی، بدخشانمبارز و خاستگاه دادخواهی و عدالتطبی که در گذشته میریاربیک اهلمدارا را داشت و در تاریخ معاصر جنبشهای روشنفکری و عدالتطلب و خاستگاه رهبری رزم و پیکار جریانهای راست آزادیخواه را اینک غنوده در تحجر و عقبگرایی و آزادی هراسی میبینم. این سرزمین در نظرم شبیه گورستانی متبلور میشود..
بزنگاه اصلی سوگمندی من رونق گرفتن و بازاریافتن افراطیت و بنیادگرایی انسانکُش و خردسوزی است که زندگی را اهریمنی ساخته است. این نخستین قربانی مردم توسط افراطگرایی و دهشتافگنی نیست. ما مصیبتها فراوان را چشیدهایم و اندازهاینکه خشم و جنایت فردا را که چه اهریمنی در شبیخون قصد جانمان نشسته است را ناشی از غفلت و تن پروری، قصد کردهایم که ندانیم. در واقع چیزیکه هویداست بیپروایی، روزمرگی و بیکنشی ماست که شبیه مردگان زندگی بیرونق و بیمعنا را برگزیدهایم تا اینگونه قربانی شویم..
انگار در بدن و جان انسانخراسان هیچ رمق و مجالی برای پرواز نیست. سرنوشتی که ننگ و نام را از ما گرفته است. حجت خراسان عقاب در یمگان نشسته در سکو تاریخخردورزی ناصر خسرو پرسشی دارد که آیا عقاب دوباره پرواز خواهد کرد؟ چه کسی میتواند بگوید حجتخراسان را پاسخ دهد. درود بر رفتهگان مظلوم و بیپناه، آری عقاب در آستانهء گشودن بالهای روشن خود به سمت پرواز افقهای جاویدان است تا از جلاد تاریخ حساب بگیرد.
هرچند ضحاک با خونین کردن روزگار مفتونهای بیغش و عشقآفرین انگار خود را خوشبخت میخواند؛اما بیخبر ازاین است که این خونهایپاک گریبان او را خواهد گرفت و محاسبه را با او ابدی ساخته است.
مرگهای پیهم شهروندان بدخشانی و شهروندان پنجشیر و سایر کسانی که در هر گوشهء این خاک رقم خورده از دست همان جلادی است که آزادی و کرامت مردمان را گروگان گرفته است و هنوز همچون اهریمنی در کمین برهمزدن آبرو مردم حضور دارد. در این میان برماست که اراده کنیم و دیگر شاهد سرنوشت مرگآلود و خونین خود نباشیم.
به تعبیر فریدون مشیری گرگان تفنگشان را برزمین نمیگذارند و به خونخوارگی عادت کرده اند و این عادت به خوی و مزاجشان مبدل شده است چارهیی جز برخاستن در برابرشان نیست. هرقدر که بیزاری خود را از نا به هنجاری این آهن یعنی تفنگ در دست جلاد فریاد کنیم برای دهشتافگنان پروایی ندارد. بنابراین باید برای تغییر سرنوشت خود آماده قربانیهای سترگ باشیم. روی این امر باید تفنگ شد و رزم بیپایان تا طلوع بامدادآزادی برای همه.
وقتی بیشه خالی نیست، وقتی درد و تراژدیها و تیرگی بالای بختمان یکسان است، هنگامی که ضحاک همه چیز را برای نابودی و تباهی نشانه گرفته است باید نقظه آغاز را دریابیم و برای تغییر سرنوشت خود همت کنیم.
به زیر آوردن چرخنیلوفری از سکوت و بیپروایی من و تو به دست نمیآید. باید همزاد توفان شد و رگبار را به سخره گرفت. مردان هنر بدخشان کهن، تنها آوازی برای رفع دلتنگی ما نیستند؛ بل خونشرف و آزادمنشی یک تاریخ و یک تمدن را همیشه آواز میشوند موسیقیایکه در جان و رگ هر خراسانی دَم مسیح و طراوت خراسانی میبخشد. سزای سلام مفتون این نیست که ضحاک مار به دوش حاکم انجام داده است.
همسر او به خون نیافتاده، موسیقی و هنر بدخشان و قلب تپندهء فارسی به خاک افتیده است و این امر نهایت افسردگی و بیگانگی ما از فرهنگ و داشتههای غنایی سرزمینمان می باشد که تراژدی یک نسل را روایت میکند. مادران جگر آور خراسان باید از همین اکنون به کودکانشان، شمشیر و آیینه را آشنا بسازند تا رسم بازگشت به جوهر تاریخی خراسان بتواند، عزم متین و استواری تمام را برای خراسانیان احیا کند و سرانجام جنبشآهنگری و کاوه تاریخ در برابر ضحاک شکل بگیرد.
خراسان را ضحاک همچون نقش پای عفریت دارد خاکستر میکند و این برماست که از دل صخره و کوه، از کوره درد و رنج، از سوگ و از تراژدی غمانگیز انسان این سرزمین درفش کاویانی و آهنگ فریدونی خود را بیرون و فراز کنیم تا باشد به آفتاب دوباره سلام دهیم و گیلم فتنه را از خاک خراسان برچینیم.
روح تاریخخراسان ارمغان شدن و رستاخیز را برایمان به مثابهء یادگار نیاکانمان در خود دارد و جوهر شمشیر فارسی خواهد شد. پیش از اینکه سقفآسمان ازاین بیشتر کوتاه شود و هوایتازه را ما بگیرند، بیاندیشیم که ادامه سکوت و بیتفاوتی، حفر کردن گورخودمان با دستان خودمان است.
آیا به راستی تاریخ یتیم شده و بدون پیام مانده یا خون سیاووش، اسفندیار و کیکاووس و رستم برای زمینگیر کردن دیو بدسگال همچنان الهامبخش است. به نظر کافی است که درنگی کنیم و به نمادها و اسطورههای درخشانمان بیاندیشم، میتوانیم عشق را از پستوخانه بیرون کنیم و فریاد شویم همه با هم آزادی ای خجسته و نیکپی آزادی!
بیگانگی از اسطورهها وتجربههای رهاییبخش و رستاخیزیمان، یعنی به ماتم نشستن ماست. باید بدانیم که تنها در ذهن اهریمنانهء جلاد حاکم، نوبتمان فرق میکنند، درغیر تجربه و سنگدلی دشمن معلوم کرده تیغ جلادیاش همه را در نوبت خود قرار داده است. امروز اگر نوبت بانو لیلماه خانم سلام مفتون شد، فردا نوبت جوانی، آزادهیی، انسانی، شرفی و وقاری دیگری را رقم میزند . باید روزمرگمان همزمان روز امتحانمان نیز باشد.
سکوت پنجساله همه نشان داد که با دریوزهگری و تگدی آزادی به دست نمیآید. باید بهای آزادی را پرداخت. آخر این چگونه رهبری و درایتسیاسی است که همه بزرگان و سیاسیون چشم به راه چراغسبز فلانکشور یا فلان چهرهءسیاسی کشورهای دیگر اند. به تعبیر فرمانده، ما را خدا زده است و در رگهای مان خونشرف و آزادی تاریخمان جاری نیست؟ چرا منتظر پول و ارادء دیگران هستیم و نمیخواهیم که سهم خود را بازی کنیم.
انبوه پولهای بادآورده از حق همین ملت گرسنه، کاخها و داراییهای شگفتآور را این بزرگان نابزرگ درگورخود میبرند که اینک برای آزادی و رفع حقارت خود در راه آزادی مصرف نمیکنند. برای مردم همین کافی نیست که با این مجموعه منسوخ پدرود ابدی بگویند؟ باید از زندان سکوت و بی تفاوتی بیرون شویم.
اگر درد مشترک و زخم ناسور است و تیغ جلاد بیرحم در گلو آبروی مشترکمان است پس کجاییم و چرا بیتفاوت قرار داریم. چه وقت یخها و کرختی بدنمان آب میشود تا درک کنیم که ریشهها را توفان بیگانه در حال نابود کردن است و دارد هستی و بنیاد را برهم میزند.
طبیعی است که خوابسنگین عقاب مجالی است برای مانور و پرواز کرگسان و لاشخواران. شاعر ایرانی سالیان پیش گفته بود که
کوه گفتم من بدخشان کوه گفت قلههای آسمان بوس زرافشان کوه گفت
حالا این کوه باید هم سنگر باشد و تکیه گاه دلهای شکستخورده و ستمدیدهء تاریخ. مگر عقاب نمیداند که ستیغ و صخره هرقدر بلند باشد زیبندهء پرواز و بالزدن است؟
داغ سیاه و خونین دل سلام مفتون و اشکجاری او هم سرنوشت دردها و تلخیهای دریای پنجشیر یا زخمناسور هراتباستان است. این درد باید همزبان شود و هم معنا. این رنج باید آزادی را کلید شود و قفل زندان را بشکند. اگر ذرهیی هستیم و اگر اندک نفسی باقی مانده است میشود این نمد سیاه را خاکستر کرد و ضحاک را از تخت بختمردم به خاک نشاند. خداوند در کلامش از پرسشگری یتیم و کودک بیپدر شده و بیمادر شده تذکر میدهد که “آنگاه که یتیمان بگویند که به کدامین گناه کشته شدهایم” پاسخ این پرسش در پیشگاه خداوند عادل ساده نیست و به مثابهء کوههای جهان سنگین است.
نمیدانم رمز سکوتسنگین و ننگین پیشوایان دینی در چیست؟ مگر در اصول فقهی ایمان میتواند در کنار ترس سلامت و پایداری داشته باشد؟ به حق پرسشیدارم به تعبیر حافظ زدانایمجلس یا دین؟ مگر کاملترین و ارزشمندترین جهاد گفتن سخن حق در پیشگاه ستم کار نیست؟ مگر در ارشاد دین نداریم که ” سخنحق را بگویید اگرچه تلخ باشد” بیان و زبان ما چرا مُهر ننگین سکوت دارد. چرا از زندان سکوت بیرون نمیشویم و سخنی را بگوییم که امر خدا و ارزش انسانی دارد.
حادثه کشتن و رگبارهای مسلسل انسانها چرا ما را بیدار نمیسازد و چرا اینگونه در برابر نابودی خود بیتفاوتیم. گاهی گمان میکنم که انسان خراسانی از سیاره یا جهان دیگری است که گونهاش در بیتفاوتی و تحمل درد در جهان موجود نیست. با چه زبانی و شیوهیی مرثیه خاک و خون را بیان کنیم تا همتتاریخی و شجاعت در برابر بیداد ایجاد گردد؟ به نظر میرسد که انسان خراسانیایکه در ماتم و توفان خشم و خون گیرافتاده معتاد مرگتدریجی و تماشای تراژدی خود است. بیتفاوتیاش نشان میدهد که از خود و سرنوشتش در فرار است و هیچ سمتوسویی جز بدبختی و سیاهروزی برنگزیده است.
استبداد موجود از بیتفاوتی و کرختی ما تغذی دارد و دزد چراغ به دست آبرو و جان مردم است. مرگ این بانو و بانوانی دیگر، مردمان آزادهء پنجشیر و بدخشان، هراتباستان و سرپل و همه جای سرزمین خاکستر و خون، پارههای سیاه و تلخ روزگار ماست که اگر بیدار نشویم، دامنگیر همهمان خواهد شد. خلاصه مرگ یکبار و شیون یکبار. چرا برای سربلندی و شکوهتاریخ و عزت مردم نمیریم تا در دم تیغ ضحاک نقاپپوش مستولی شده بر سرنوشت مان که هم دین را به گند زده و هم خاک و میهن را.
اصلا چگونه باید پذیرفتنی باشد که فردا که آهنگهای جگرسوز و پارههای لعل بدخشانی سلام مفتون را بشنویم به ژرفا و گستردگی درد او نیاندیشیم.
دردیکه زخم و سرنوشت مشترک ماست و بیتفاوتیمان نسبت به آن از انسان بودن ما میکاهد، کاستنی که ما را از حضور شرافتمندانهمان در هستی تهی میسازد. نباید در کنار ساحل شاد بنشنیم و یکی در آب سپارد جان… درغیر نسبت به انسانیت و حضور ما پرسشهای اعتراض اگر مطرح شود خیلی به جا خواهد بود.
فردا در دل خاک عزیز اشکاشم بدخشانتاریخی پیکر سرد بانو بیگناه آرام میگیرد؛ ولی این زخم تا ابدیت، انگشت انتقاد خود را به سمت مردان و زنان آن سرزمین نشانه خواهد گرفت که سهم شما نسبت به شکلدهی، دادخواهی، ادای رسالت و ایجاد یک زندگی انسانی دارای کرامت و آزادی چیست؟
برماست ننگ متهم بودن را حمل کنیم که خیلی فرودستی است یا محاسبه ابدی را با جلاد آغاز کنیم، راست گفته اند که انتخاب سمت نجابت تاریخ از آنی کسانی است که اهل ایمان به خدا و آزادی اند و بیگانه از ترس.