بازخوانی انتقاد آقای میرزا محمد یارمند از انگورفروش آزاده، عیار یا بچه سقا در تاریخ
آتش و خاکستر در پوست تاریخ واقعی یا منسوخ را تنها نگره و بینش واقع بینانه یک مخاطب آشنا با متن می تواند به بررسی کند و حضور را تبیین کند.
چندی پیش مبحث تابو و ساختشکنی در رسانههای اجتماعی مورد بحث قرار گرفت، البته پرداختن به این سوژه سخن جدید و نو نیست، مساله شالودهشکنی و فرا هنجاری اندیشیدن در فلسفه غرب پیشینه درخشان دارد و به گونهء این رویکرد سبب الهام و زایش تفکر و نضج اندیشه و بالندگی در فلسفه و ادبیات شده است. جدیترین و نیرومندترین اندیشمندان ساختارشکنی در ادبیات و فلسفه، نه تنها تاریخ اندیشه را دگرگون کردند؛ بل خود این تلنگر را عامل درخشان و ارزشمند نواندیشی و طرحریزی مساله جدید دانستند. ژاک دریدا یکی از این چهرههای جدی در ساختارشکنی و تابوهاست.
هنجارشناسی او با رویکردهای معرفتی شالودهزدایی در ادبیات و ساختار زبان، سبب قوام اندیشه و تازه اندیشی شده است و به تعبیر من انگیزه اصلی پدیدآمدن انسان جدید و سازوارههای آزادیمحور جدید در معرفت و شناخت حقیقت از متن ناشی از همین تفکر است. حتا این رویکرد کمکی کرده است که آزادی اندیشه و قدرت اندیشیدن در انسان غربی نیرومند گردد..
در واقع با گسترش و آشنایی شالودهشکنی، هویت انسان غربی دیگر در پستوهای ساخت و هنجارهای زبانی و اجتماعی قرار ندارد. انسان غربی در خودآشکارگی و آزادمنشی به عنوان سالار و صاحب اختیار در زبان و زمان یا موقعیت گفت وگوی راستین حضور دارد. یعنی اگر حرفی میزند یا اندیشهیی را مطرح میکند، تو برتو یا در لاک هنجارها و سنت جا مانده یا پیشفرضهای از گذشته نیست. بیمحابا سخنش را مطرح میکند و هیچگونه خودسانسوری و قیود را نمیپذیرد. همانگونه که در فهم دریدایی ساخت شکنی، تخریب دیگری، ریخت دیگری و نوع اجزای دیگری در بستر زبان نسبت به یک مفهوم نهفته است، شالودهشکنی در واقع در پی قطعه، قطعه فهمیدن و تجزیه یک کل است. حالا این کل چه اجتماع باشد، چه انسان و یا حضور تاریخی او یا هرمفهوم دیگری.
از سوی دیگر این نظریه دنبال، دال، علل، نشانه، ساخت و سازههای پیدایی یک مساله در زبان و تاریخ تفکر اجتماعی و فرهنگی انسان نیز است. درست که متفاوت از هرمنوتیک و هنر چند معنایی در متن زبان است؛ اما این رویکرد هم در پی چند پارچهسازی و رد یابی اصالت معنا در متن نیز میگردد.
به همین خاطر شالودهشکنی دریدایی با انتقاد از نازیسم آلمان وارد فلسفه، تاریخ و زبان گردید حتا جنبشهای زنگرایی نیز از این نظریه برای استنباط و تحلیل خود استفاده کردند. با آنکه نمیتوان گفت که شالودهشکنی رویکرد تبیین گزارههای فلسفی یا نشانهشناختی فلسفی است، ولی با مدد آن میشود به ته مانده و یا روح اصیل یک حادثه متنی رد یافت و تمرکز کرد. زیرا مفهوم غیبت و غیاب در متن از نظر دریدا مهم است؛ زیرا او تاکید بر شناختشناسی و یا درک “حضور” دارد و پرداختن به آن را نیز لازمی میپندارد. چون ساختارشکنی اندیشه قوام هنجارمند یا روش قواعد برای تدریس نیست؛ بل ریختدیگری و پیریزی سر از نو است. این نظر در پی تماییز معنایی است، چون ساختارشکنی پرسش نیست نوع پرسشی فراتر از پرسش است. بیشتر سروکارش با پرسش ” آن چیست که” میباشد. یعنی چه پرسشی در چه زمانی و در کدام سنت معیینی. این سه سازه جستاری یا درآمدی است بر شناخت ما از شالودهشکنی یا ساخت دیگری نسبت به مفاهیم و پدیدارهای مورد بحثمان. اگر از برداشت نارسای شالوده شکنی در بستر کاربردی سنتی در شرق زمین بگذریم، و هدف معنایی غربی آن را پی بگیریم، هدف از کاربست این نظریه تخریب، ساخت زدایی، ویرانکی، قلع و قم کردن متن نیست، بل هرسازواره را جدا، جدا و قطعه، قطعه به بررسی و تحلیل گرفتن است. در واقع برچینش ساختار واژگانی و زبانی متن در رویکرد واسازی و گشایش را میرساند تا مساله درست مورد بحث قرار گیرد. خود ویرانی یا به هم ریختن ترتیبات متن و ادبیات مساله است.
این را به خاطر گفتم که نبود چنین نظریه و عدم آشنایی با شالودهشکنی در بستر متن و خِردورزی ما، سبب مستولیشدن نوع سانسور و غیابت و غیبت شده است که چیزیکه دریدا در شالودهشکنیاش بدانها ترکز دارد و گذار از آن را رسیدن به معنا و تحلیل درست. البته هدف دریدا از واسازی تفکیک و شناخت مساله است که با کنار گرفتن خود در کنار حقیقت در پی مشروعیت و حقیقت نمایی یا یابی برای خود نباشد.
این مساله خیلی مهم است که تا اینکه اصل حقیقت مورد غیابت قرار نگیرد. مثلا در جمله معرووف بتشکنی باید تفکیک کرد که این کار باعث از بین بردن هژمونی بتان است؛ ولی در عین حال آغاز سلطه و استیلای معنایی زبان و کنش، آیین دیگری به جای بتان خواهد بود. بتشکن خود انگار برای نفی هژمونی، بت را ویران کرده؛ اما خود هژمونی و یا تفکر سلطهء دیگری را نفی نخوانده است اینجاست که واسازی دریدایی یک نیاز اساسی برای فهم حقیقت است.
به هر حال این روزها در جریان یک نشستسیاسی، نخبهگان خراسان، در وقتی که برای آینده رایزنی داشتند به مسالهتاریخی و تفکرسیاسی برخی از چهرههایسیاسی از جمله شاه حبیب الله کلکانی خادم دین رسول الله در تاریخ پرداختند که اینکار به نظرم نیازمند چنین رویکرد و یا واسازی است.
اگر کار مرکزی شالودهشکنی را تفکیک حاشیه، متن و متعلقات و ردیابی محور معنا در متن چه تاریخ و زبان و فلسفه بدانیم، باید مبحث حضور و زمان را در داوری خودمان نسبت به تاریخ و متن گذشته در نظر بگیریم. یعنی حبیب الله بچه آبفروش به رزمندگان آزادی را باید در زمان، مرکزیت زمان و متن خودش، دور از غیاب وحاشیه به بحث گرفت. آنگاه میتوانیم به حقیقت پیببریم و بدانیم که حقیقت در غیاب تاریخ واقع نشده و آنچه مورد بحث است زبان مورد بحث نشانه، دال و مورد خود را به صورت واقعی داشته است. اینکه مساله “حضور” از سازههای اصلی شالودهشکنی است به خاطر همین است که نباید حقیقت زدوده یاتیره شود و فراموش گردد و مفاهیم خود را در کنار حقیقت صاحب مشروعیتتاریخی و حقیقت سازند. درست است که منتقد حبیب الله خان و امان الله خان در زمانیت و بستراجتماعی و تاریخی حضور ندارد؛ اما متونتاریخی و یادداشتهای وایسراها و نویسندگانداخلی، میتواند منابع ما برای واسازی باشد تا بتوانیم به تحلیل بنشینیم.
حالا با توجه به اینکه من نیز طرفدار واسازی، تخریب دیگری یا نظریه ویرانگری به مفهوم غربی شالودهشکنی هستم و این کار را زمینهساز رهایی از خود سانسوری و بیگانگی متن میپندارم و نوع دسترسی به خودسالاری یا خویشفرمانی در رویکرد اندیشیدن و تفکر، لازم میدانم بگویم که حبیب الله انگورفروش و آزاده را با درنظرداشت واقعیت متن و زمان خودش باید به بررسی گرفت.
هرچند که تاریخ تحریف شده، درباری، فرمایشی یا متون برخاسته از قدرتاستبدادی پیشفرضها و داوریهای ننگین زیادی را نسبت به چهرههای واقعی مبارزه در خراسان آفریده است که نیازمند واسازی و تبیین است. باید هم تاریخ گذشته را به نقد گرفت و تابوشکنی سنت را همراه با خِرد نقاد فراگستر کرد؛ اما مبتنی بر دادههای و شناختشناسی دقیق متن و رویدادهای گذشته. چون نشود که “غیاب” و “غیبت” و مبحث “حضور” در نظریهء واسازی یا ویرانی ساخت یا دیگری در متن، ما اشتباه را جاگزین واقعیت بسازیم و در برایند، به نتیجه نرسیم.
کنشها و رفتارهایسیاسی حبیب الله کلکانی محصول زمان و جامعه فرهنگی خودش است. اینکه او از رویکرد دینی علیه امان الله خان استفاده کرده، یا با ابراهیمبیک لقی همدست شده در مبارزه علیهء استبداد یا رویکرد مجاهدگرایانه و اسلامگرایانه داشته است در زمان و متن اجتماع وقت مورد بحث و جدال است. نه تنها او، بلکه امان الله که برایش تاریخ و متن تجدد خواهانه تراشیده اند خود ادعای خلافت و خلیفهشدن به عوض امپراتوری عثمانی دارد، شورای روحانیت تاسیس میکند و مطابق به فیصلهء روحانیون فرمان میدهد تا دختران را از آموزش ترکیه فرامیخواند و فرمان رفع حجاب را واپس میگیرد… شورش علیه دبیرستانهای دختران از جنوب شروع شده بود و پیش از کنش و قوام گرفتن قیام کلکانی به اقتدار و سداجتماعی مبدل شده بود. مدد گرفتن از شالودهشکنی و یا واسازی اینجایکار، میتواند فهم ما را از متن مبارزه حبیب الله کلکانی روشن سازد.
به گواهی تاریخ دبیرستانهای مسدود میراث امانی برای دوره نه ماهه کلکانی بود و چنان این سنت عقبمانده از فرهنگ و باور امانی سرچشمه گرفته بود که حتا نادرخان در دورهء خودش الی قتلش توسط عبدالخالق هزاره، برای دختران دبیرستانی وجود نداشت و دلیل این کار را نادرخان آرامش و پایان اعتراض علیه اقتدار خود میدانست. کلکانی انگورفروش و آزاده شورای روحانیون را ایجاد نکرده بود تا به فرمان روحانیت متحجر دختران را از ترکیه واپس طلب کند. اساسا این امان الله خان بود که پای در سنت داشت و هوای تجدد در شعار. کسی که در پی رفع حجاب و تجدد باشد همزمان سودا و ادعای خلافت مسلمانان جهان را نباید مطرح کند یا تسلیمی بی قید و شرط به شورای روحانیون وقت را. درواقع او متوجه پیآمدهای علمکرد ها و کنش منقدان جنوب خود شد که چهمقدار برای براندازیاش هژمونی داشتند و از شعار دین علیه او استفاده داشتند. با خواندن سرود تسلیمی خود در پیشگاه روحانیت متحجر وقت، خواست که از این قدرت خود علیه شورش شمال استفاده کند تا اقتدارش دوام بیآورد. در دوره نه ماهه کلکانی هیچ شورای روحانیون وجود نداشت تا هرگز تسلیم قطعنامه روحانیون نشده بود، چون چنین ساختاری دردورهء کلکانی وجود نه داشت. از طرفی دیگر مداخله انگلیس به خاطر پیروزی نادرخان، هیچگونه مجال و فرصتی برای کلکانی نداد تا بتوانداعمال سیاست کند و ماهیتنظام خود را مشخص سازد. امانالله خان سیاست “نظامنامهءناقلین” به مثابهء رشوهء سیاسی به شورشیان و روحانیون جنوب پیش گرفت و یکی از دلایل مبرهن و استوار قیام بچه سقا به مبارزین علیه انگلیس همین بیعدالتی و سیاست غصبزمین بود. حتا تداوم سیاست امان الله در زمان نادر را می شود برهان دیگری بر تسلیم او به شورایروحانیت دانست. روی این امر واسازی این نیست که خطاها و فروگذاشت امانالله را به عیاری از خراسان متعلق بسازیم و امانالله را مبرا از سیاست ناقلین و سودای خلافتخواهی یا تسلیمی به روحانیت متحجر در واقع واسازی نکردهایم. نوع تابو را پذیرفتهایم و سنت را نسبت به خِردنقاد ترجیح دادهایم یا در موقعیت غیر از واقعیت قرار گرفتهایم. اینکه چرا من شالودهشکنی را درآمد بحث ساختهام هدفم از کارکرد معرفتی این نظریه برای دریافت حقیقت درون متن است. از نظر سیاسی، حبیبالله کلکانی سنتشکنسیاسی است. حرکتی است در برابر تابو و سیطره یک تاریخهژمونی سیاسی و استبدادخانوادگی. در واقع بازتابی از ابراز اقتدار برهنه پاهان و فرودستان جامعه ستم دیده در برابر قدرت خانوادگی و تباری است که اراده کرده اند و توانسته اند خودسالار و خویشفرمان شوند.
در واقع حبیباللهکلکانی آیینپایداری و مبارزه علیه ستم و استبداد را همانگونهایکه عیاری را آموخته بود، از تاریخ خود به میراث گرفته بود و با تمام عامی بودن و عادی بودن از یک خانوادهء سقا، با سقا بچگی بتشکنی میکند. روایت یک تاریخ را دگرگون میسازد و مفهوم شالودهشکنی قدرت را نهادینه کرده است.
امروز بازخوانی این متن جدا از کوتاه بودن دوره کاریاش، زمینهساز بازگشت به روح یک تصمیم و یا ابژه گیسیاسی است که سبب ایجاد مجال و ابراز جسارت دیگری شده میتواند. حتا در رفتار انسانی و عیاریاش به استفاده سیاسی از دین و متن قرآن نیز نقطه پایان گذاشت، قربانی تعهد و سوگند خود به کلام ربانی شد و این را آشکارا کرد که طرف تنها به چیزی که ایمان دارد قدرت خانوادگی و سرکوبگریاش است نه مقدسات و آیین عیاری و تعهد. حبیبالله کلکانی هم از جهت سودایسربالا، همت برای ساختارشکنی سنتخانوادگی قدرت و استبداد آهنین، هم ماندن پایتعهد و مُهر خود در صحیفه قرآن و پاسداری ناموس دختران جوان عنایت الله خان در کاخ پادشاهی، امروز نماد روشن، الهامدهی، برجستهء عیاری و آزادگی در روح یک تاریخ هرچند تحریف شده و منسوخ از نشانی ارباب قهار قدرت است.
یعنی پس از او هرقدر استیلای متنی و تحریفی را که توانستند به مثابه غبار بر چهرهاش افزودند، ولی به یُمن واسازی و مفهوم راستین ارزیابی حادثه و حضور در متن تاریخ، همچنان پاک طینت و سره درخشش دارد. او سوارهء تختوتاج و خویی اهریمنی انگریز بر اریکه نرسیده بود تا مانند نادرغدار اجازهء نوش آب خود را از وایسرا میگرفت و با کمال سادگی و دهقان بودن، در گفتار کوتاه، عامی و سادهاش در عیدگاه اتمام کرد که آزادی و مبارزه محصول مردم خراسان است نه چهرههای مستبد خانوادگی.
تاریخ را باید جدا از گرههای تاریک و سنت تحریف استبداد به واکاوی بگیریم و حقیقت را آفتابی کنیم. دبیرستان بستن جزیی از راهبرد سلامت و پاسداری اقتدار تباری و خانوادگی امانالله خان و نادرخان بود که تا دورهء ظاهرشاه ادامه داشت.
حتا گشایش دبیرستان آنهم برای چهل دختر زیر نام دبیرستان مستورات نیز نمیتواند از سنخ روشنگری و به روز بودن حاکمان بدمست و بیپروا وقت باشد. باور دارم که اگر سراغ بایگانی های ترکیه برویم و دوره آمانی را با مصطفا کمال اتاترک بررسی کنیم، فرمان امانی را برای واپس خواستن دختران خواهیم یافت و آنگاه تاریخ در باره چهرههای غش سخن خواهد گفت. ارزو دارم که دوست عزیز و گران من جناب یارمند صاحب از منابع تاریخی و روشن خود که به دور از تحریف و دست ارباب قدرت وقت باشد، روایت خود را از سالار سادهپوش و انگورخور آزاده بازگو کنند تا واسازی ، حاشیه، متن و غیابت و غیب و حضور به مفهوم دریدایی آن، آفتابی گردد و ما نیز بهره مند شویم و برحذر از متنهای منسوخ هر چند متعلق به تبار و سنخ فرهنگی و سیاسیمان.