علی لاریجانی، دبیر شورای امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران، نیز به شهادت رسید. دو سه روز قبل، وقتی خبری منتشر شد مبنی بر اینکه آمریکا برای ترور او جایزه تعیین کرده است، چنین واکنش داد: «از مرگ باعزت نمیترسم.»
در جنگ رمضان، چهرهها و بزرگان زیادی در ایران، از جمله رهبر جمهوری اسلامی ایران و قائد امت، شهید شدند.
شاید دشمنان ایرانزمین فکر کنند که این ترورها باعث تضعیف این سرزمین میشوند، اما به چند نکته در اینجا اشاره میکنم که نشان میدهد دشمن دچار توهم است:
۱. اکثر رهبران جمهوری اسلامی در بستر خواب نمردند، بلکه در میدان مبارزه شهید شدند. شهادت نهتنها باعث سعادت اخروی میگردد، بلکه نام، نشان و مرام سیاسی شهید را نیز جاودانه میسازد. علی شریعتی میگفت: «خدایا! چگونه زیستن را به من بیاموز؛ چگونه مردن را خود خواهم آموخت.» اما برعکس، میتوان گفت که یکی از بزرگترین دغدغههای مبارزان در طول تاریخ تا امروز، «چگونه مردن» بوده است.
سخن معروفی از امیلیانو زاپاتا، مبارز آزادیخواه مکزیکی، وجود دارد که ارنست همینگوی نیز آن را از زبان یکی از شخصیتهای رمانش چنین نقل میکند:
«پیروزی یعنی چه؟ مردن در حالی که انسان بر سر پا ایستاده، بهتر از زندهماندن و روی دو زانو خزیدن است. در راه آزادی مردن، بهتر از زندهماندن و بهگونهای بردهوار در برابر دشمن به زانو درآمدن است.»
مبارزان آزادیخواه به «چگونه مردن» اهمیت میدهند، زیرا مرگ باعزت میتواند نقش مهمی در گسترش دعوت و مکتب آنان داشته باشد.
من چندی پیش رمان تاریخی معروف «سمرقند» اثر امین معلوف، نویسنده لبنانیتبار، را میخواندم که در آن به مبارزات حسن صباح، داعی معروف اسماعیلی، نیز پرداخته شده است. میدانیم که یکی از درخشانترین فصلهای مقاومت علیه سلطه بیگانگان در تاریخ ایران بزرگ، مقاومت حسن صباح در قلعه الموت علیه امپراتوری سلجوقیان و خلافت بغداد بود. گفته میشود که پیروان حسن صباح در این قلعه نزدیک به ۱۶۶ سال در برابر امپراتوریهای منطقه مقاومت کردند تا اینکه این قلعه در سال ۶۵۶ هجری قمری به دست هلاکوخان مغول به آتش کشیده شد و ویران گردید.
فداییانی که در این قلعه زندگی میکردند، چنان شجاع و متهور بودند که نامشان خواب را از چشم شاهان و شاهزادگان میربود. درباره فداییان حسن صباح آوردهاند که شاهزاده یا وزیری را میکشتند؛ با اینکه زمینه فرار برایشان فراهم بود، نمیگریختند، بلکه دلیرانه میایستادند و با لبخندی مبارزهجویانه، کلماتی را که آموخته بودند فریاد میکردند تا اینکه به دست جمعیت کشته و تکهتکه میشدند.
آنچه باعث میشد آنها نگریزند، توصیه حسن صباح بود. مرشدشان گفته بود که دلیرانه مردن بهتر از کشتن است؛ «زیرا اگرچه با کشتن دشمنان، آنها را از هرگونه اقدام علیه خود بازمیداریم، اما با دلیرانه مردن، ستایش مردمان را برمیانگیزیم و از میان این مردمان، افرادی برای پیوستن به ما برخواهند خاست. بنابراین، مردن مهمتر از کشتن است. میکشیم تا از خود دفاع کنیم و دشمن را بیاثر سازیم، اما میمیریم تا دیگران را به کیش خویش درآوریم و تسخیر کنیم. هدف ما تسخیر است و دفاع از خود، وسیله و راه رسیدن به هدف.»
میگویند پیروان حسن صباح، بنا بر توصیه او، شکارهای خود را از میان شاهزادگان و وزرا، در روزهای جمعه و در ملأ عام انتخاب میکردند و نمیگریختند، بلکه اجازه میدادند خود نیز کشته شوند. مرگ دلیرانه آنها باعث میشد که عدهای به مکتب آنان بپیوندند و هر روز بر شمار پیروان این فرقه افزوده شود.
این داستان را یادآوری کردم تا نشان دهم که چگونه مرگ دلیرانه بر گسترش یک مکتب تأثیر میگذارد. مرگ رهبران جمهوری اسلامی دلیرانه است. شهادت قائد امت خون تازهای در رگهای انقلاب اسلامی ایران جاری کرد. خون لاریجانیها نیز کمک خواهد کرد تا انقلاب زندهتر بماند.
۲. خونهای برابر: یکی از عواملی که باعث تضعیف و شکست مبارزات میشود، تمایز قائلشدن میان خون رهبر و سرباز است. اگر رهبر در مخفیگاهها پنهان شود و سرباز را به کشتارگاه بفرستد، جنگ را باخته است. محور مقاومت — از ایران تا فلسطین و لبنان — نشان داده که رهبرانش در خط مقدم شهادت حضور دارند. چنین محوری هرگز شکست نخواهد خورد، زیرا در آنجا سرباز و رهبر یکسان آماده فداکاریاند.
۳. من اینجا در ایران هستم و هر شب راهپیمایی مردم را میبینم. قهرمان اینجا ملت است؛ همان ملت ۹۰ میلیونی. شاهرخ مسکوب گفته بود: «رستم شدن کار یک فرد نیست، کار یک ملت است.» من به چشم خود دیدم که تکتک اعضای این ملت یک رستماند. هر رهبری را که ترور کنند، باز هم ۹۰ میلیون رهبر باقی است. این ملت شکست نمیخورد؛ میدان را خواهد برد. قرن آمریکا افول کرده و اسرائیل بیش از یک دهه دیگر دوام نخواهد آورد.
ملت ایران قدرت بزرگ آینده خواهد بود.