در ماههای اخیر، سه نام از سه مسیر متفاوت از حافظهٔ زندهٔ جامعهٔ افغانستان عبور کردند؛ دو نام با واکنشی محدود و کمدامنه، و یک نام با بازتابی گسترده در فضای عمومی. این تفاوت در نوع و میزان واکنش اجتماعی، زمینهای برای بررسی نقش سیاست، مردمداری و میزان پیوند چهرههای سیاسی با جامعه در شکلگیری حافظهٔ جمعی افغانستانِ تحت سلطهٔ طالبان است.
پرسش اصلی این است که چرا جامعه برای برخی مرگها واکنش محدودی نشان میدهد، اما در برابر برخی دیگر، وارد نوعی همدردی گسترده و آشکارا سیاسی میشود.
عبدالسلام عظیمی قاضی القضات و رئیس دادگاه عالی دوره جمهوریت ، و محمداسماعیل قاسمیار رئیس لویه جرگه اضطراری و مشاور بین الملیی شورای عالی صلح در دیار غربت درگذشتند؛ چهرههایی با سابقهٔ طولانی در عرصههای حقوقی، قضایی و دولتی. با این حال، واکنش اجتماعی به درگذشت این دو شخصیت محدود باقی ماند؛ نه موج گستردهای از همدردی شکل گرفت، نه حافظهٔ جمعی فعال شد و نه روایت عمومی پایداری پیرامون مرگ آنان ساخته شد.
این واکنش محدود، لزوماً داوری دربارهٔ ارزش فردی یا پیشینهٔ حرفهای این دو شخصیت نبود. اگر مرگ آنان نیز در بستری از تقابل با وضعیت موجود، اعتراض به بیعدالتی یا نشانهای از ایستادگی سیاسی رخ میداد، بهاحتمال زیاد در حافظهٔ عمومی بهگونهای دیگر معنا میشد و میتوانست به مرگی پرهیاهو، روایتساز و بسیجکننده بدل شود. آنچه واکنش اجتماعی را شکل میدهد، نه صرفاً نام و سابقه، بلکه معنای سیاسی مرگ و نسبت آن با وضعیت مسلط است.
در مقابل، جنرال اکرامالدین سریع در تهران کشته شد؛ مرگی ناگهانی و خشونتبار. پس از آن، شبکههای اجتماعی بهسرعت پر شد، واژهٔ «شهادت» بارها تکرار گردید و همدردی عمومی، بهوضوح، رنگ و سویهای سیاسی به خود گرفت.
این تفاوت در واکنشها، خودِ مسئله است؛ مسئلهای که بدون فهم آن، منطق سوگواری امروز جامعهٔ افغانستان قابل درک نخواهد بود.
همدردی گسترده با جنرال سریع، بیش از آنکه صرفاً سوگواری برای یک فرد باشد، بهمثابهٔ نوعی کنش نمادین سیاسی قابل تفسیر است. جامعه در این واکنش، نه لزوماً از یک شخصیت خاص، بلکه از موضعی مشخص حمایت کرد. در شرایطی که طالبان بسیاری از فضاهای کنش سیاسی را محدود کردهاند، مقاومت مسلحانه سرکوب شده و امکان اعتراض علنی کاهش یافته است، مرگ خشونتبار یک چهرهٔ نظامی در تبعید به یکی از معدود فرصتهای بیان نارضایتی سیاسی تبدیل شد. در چنین وضعیتی، تسلیت گفتن کارکردی فراتر از همدردی شخصی پیدا کرد و به جایگزینی برای اعتراض بدل شد.
برای فهم این واکنشهای متفاوت، میتوان میان دو نوع مرگ تمایز قایل شد؛ تمایزی که نه زیستی، بلکه اجتماعی و سیاسی است.
مرگ جنرال اکرامالدین سریع، از نگاه بخش قابل توجهی از جامعه، مرگی ناگهانی، خشونتبار و سیاسی تلقی شد؛ مرگی که نشانهای از تسلیمنشدن و ایستادگی در برابر وضعیت موجود دانسته شد. از این منظر، این مرگ صرفاً پایان زندگی یک فرد نبود، بلکه بهگونهای نمادین، نفی نظم مسلط تعبیر شد. همدردی با چنین مرگی، بیش از آنکه احساسی باشد، به واکنشی معنادار در بستری از انسداد سیاسی تبدیل شد.
در مقابل، مرگ محمداسماعیل قاسمیار و عبدالسلام عظیمی آرام، طبیعی و غیرسیاسی بود. از نگاه حافظهٔ جمعی، این مرگها حامل پیام یا نشانهای از تقابل سیاسی تلقی نشدند؛ نه به این معنا که این دو شخصیت فاقد ارزش یا سابقه بودند، بلکه از آنرو که مرگشان با هیچ نشانهای از اعتراض، ایستادگی یا نفی وضعیت مسلط همراه نشد. آنان نمایندهٔ نظمی بودند که در تحولات اخیر فروپاشید، نتوانست از خود دفاع کند و در حافظهٔ عمومی نیز روایت الهامبخش یا بسیجکنندهای بر جای نگذاشت.
از این منظر، تفاوت واکنش جامعه را نمیتوان به داوری اخلاقی دربارهٔ افراد فروکاست؛ بلکه باید آن را نتیجهٔ داوری سیاسی حافظهٔ جمعی دانست. حافظهای که در شرایط کنونی، بیش از هر چیز به معنا و موضع واکنش نشان میدهد و تنها به مرگی توجه میکند که نشانهای از ایستادگی در آن دیده شود.
در جامعهٔ افغانستان، نوعی آگاهی نانوشته و فراگیر وجود دارد که بسیاری از افراد—کوچک و بزرگ—میکوشند با حفظ روابط اجتماعی، حضور در غم و شادی دیگران و نشاندادن مردمداری، پیوند خود را با جامعه زنده نگه دارند. در این فرهنگ، تنها زندگی فرد اهمیت ندارد، بلکه چگونگی بدرقهٔ او در لحظهٔ مرگ نیز معنادار است؛ اینکه جنازه با عزت تشییع شود و دستکم چند نفر باشند که پایهٔ تابوت را بر دوش بگیرند.
این حساسیت اجتماعی، در افغانستان ریشهای عمیق دارد و بخشی از سازوکار غیررسمی حفظ کرامت انسانی در شرایط دشوار است. با این حال، چنین امکانی در بیرون از افغانستان—بهویژه در غربت—بهسادگی فراهم نیست. فاصلهٔ جغرافیایی، گسستهای اجتماعی و زندگی فردمحور، اغلب مانع شکلگیری همان شبکهٔ همدلی و حضور جمعی میشود. از همینرو، مرگ در غربت، حتی برای چهرههای شناختهشده، میتواند خاموشتر، خلوتتر و کمروایتتر رخ دهد.
در این چارچوب، اهمیت «پیوند زنده با جامعه» تنها به دوران حیات محدود نمیماند، بلکه تا لحظهٔ مرگ و نحوهٔ ثبت آن در حافظهٔ جمعی امتداد پیدا میکند؛ حافظهای که بیش از هر چیز، به حضور، رابطه و همسویی واقعی با مردم واکنش نشان میدهد.
در چنین بستری است که داوری جامعه دربارهٔ کنشگران سیاسی شکل میگیرد و مرز میان حضور معنادار و فراموشی تدریجی ترسیم میشود.
این تجربهها، برای رهبران سیاسی افغانستان نیز حامل پیامی روشن است. در فضای کنونی، اعتبار اجتماعی صرفاً از گذشته، کارنامهها یا مناصب پیشین حاصل نمیشود. نه خاطرهٔ سالهای حضور میلیونی مردم، نه تشریفات رسمی گذشته و نه زندگی امن در غربت، بهتنهایی قادر به حفظ جایگاه سیاسی در حافظهٔ امروز جامعه نیستند. گذشته، تنها زمانی معنا پیدا میکند که با موضعگیری روشن در اکنون پیوند بخورد.
در چنین شرایطی، جامعه بیش از هر زمان دیگر به شفافیت نیاز دارد؛ اینکه کنشگران سیاسی در برابر وضعیت مسلط کجا ایستادهاند و چه نسبتی با آن برقرار کردهاند. سکوت و ابهام، هرچند ممکن است از منظر فردی قابل توجیه باشد، اما در حافظهٔ جمعی اغلب بهعنوان غیبت در لحظهٔ مسئولیت تاریخی ثبت میشود.
همدردی گسترده با جنرال اکرامالدین سریع نشان داد که جامعهٔ افغانستان، بیش از آنکه به گذشته و کارنامهها واکنش نشان دهد، به مواضع کنونی و نشانههای عملی کنش سیاسی توجه میکند.
در مقابل، واکنش سرد و محدود به درگذشت عبدالسلام عظیمی و محمداسماعیل قاسمیار نیز نشان داد که در حافظهٔ جمعی افغانستان، مرگهایی که فاقد پیام سیاسی، نشانهٔ تقابل یا پیوند زنده با وضعیت موجود باشند، بهسختی به سوگواری عمومی و ماندگار تبدیل میشوند
در این چارچوب، مرگ زمانی در حافظهٔ جمعی ماندگار میشود که حامل معنا، موضع و پیام باشد.
و این، شاید واقعبینانهترین داوری حافظهٔ جمعی در روزگار کنونی افغانستان باشد:
در شرایط سلطهٔ طالبان، حتی مرگ چهرههای علمی و تحصیلکرده نیز اگر فاقد موضع و معنا باشد، بهتدریج از حافظهٔ عمومی کنار گذاشته میشود.
حافظهٔ جمعی افغانستان بیرحمانه اما صادقانه داوری میکند:
مرگ با عزت و ماندگار، تنها سهم کسانی است که پیش از آن، در لحظههای دشوار، در کنار خواست مردم ایستادهاند.